مزدوران را بشناسید که در سرکوب مردم ایران دست دارند

مزدوران را بشناسید که در سرکوب مردم ایران دست دارند

۱۳۹۵ فروردین ۲۱, شنبه

جزئیات قتل دکتر زهرا بنی یعقوب یکی از هزاران جنایت علیه بشریت توسط پاسداران وبسیجیهای خامنه ای

جزئیات قتل دکتر زهرا بنی یعقوب یکی از هزاران جنایت علیه بشریت توسط پاسداران وبسیجیهای خامنه ای

چه کسانی وچگونه دکتر زهرا بنی یعقوب آبکناری را کشتند؟!


(سرهنگ محمد حسین قره باغی – رضا رضایتی – غلامرضا 


شهابی – سید امیر موسوی – صیاد سنگری – عباس 


کوروشی محمود – معصومه خانی) 


متهمان به قتل دکتر زهرا بنی یعقوب که تبرئه شدند تا با 


دستان باز هم باز تر جنایت کنند


دکتر (زهرا بنی یعقوب آبکناری) فرزند (اسماعیل بنی یعقوب آبکناری) و (پروین نبی) و خواهر (رحیم بنی یعقوب آبکناری) در تاریخ بیست و پنج مهر پنجاه و نه زاده شد، پدرش از زندانیان سیاسی رژیم پیشین بود که پس از به روی کار آمدن جمهوری اسلامی در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مشغول به کار شده بود، رحيم بنی ‌يعقوب برادر دكتر زهرا بنی ‌يعقوب در صنايع حساسی كار می ‌كند كه اشتغال در آنها نيازمند گذر از هفت خوان تحقيقات است، خانوادۀ زهرا و رحيم بنی ‌يعقوب از باورمندان به نظام اسلامی بودند، ابوالقاسم بنی ‌يعقوب نزديك به سی سال در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی كارمند دفتری بوده است، خانه و زندگی محقر او نشانگر آن است كه هيچ سهمی از ثروت های بادآورده در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نداشته است، درجۀ تحصيلات اعضای خانواده از اهميت آموزش در اين خانواده سخن می گويند و داستان زندگی كوتاه دکتر زهرا بنی يعقوب خود بهترين شاهد از انساندوستی و عدم علاقه به امتياز‌خواهی اين پزشك جوان است.

زهرا بسیار تیزهوش بود و در مدرسۀ تیزهوشان درس خوانده و در کنکور سراسری دانشگاه ها در همۀ کشور رتبۀ بیست و ششم کشوری را کسب کرده بوده و پس از ورود به دانشگاه در مهرماه 77 و یک سال و نیم پیش از تاریخ مرگ یعنی بیست و یک مهر هشتاد و شش از دانشگاه تهران در رشتۀ پزشکی عمومی فارغ التحصیل شده بود، دكتر زهرا بنی يعقوب بنا به قانونی كه سال های زندانی شدن پدرش در رژیم شاه را معادل امتياز “آزادگی” به حساب آورده است از قانون خدمت اجباری پزشكان در مناطق محروم معاف بوده است اما پس از مدتی كه از فارغ التحصيل شدنش می گذرد همراه دوست دوران تحصيل خود (هانيه) عازم رزن در استان همدان می شود و مدت سه ماه در روستائی از توابع رزن مشغول به كار می شود، پس از مدتی محل خدمت خود را به روستای “سيس” از توابع قروۀ سنندج تغيير می دهد، او دلیل این کارش را کمک به مردم محروم از خدمات پزشکی در مناطق دور افتاده اعلام کرده بود، او می توانست از امتیاز آزاده بودن پدرش استفاده کند و راحت در تهران بماند، او از گذراندن دوران اجباری خدمت پزشکی در نقاط محروم معاف بود اما به انتخاب خودش به روستاهای نزدیک همدان رفت، تازه آنجا هم تمایلش را برای کمک به محرومان راضی نکرد، پس آنجا را هم ول کرد و به روستای سیس رفت، سیس را باید ببینید، انگار نه انگار در ایران است! روی هیچ نقشه ای پیدا نمی کنید، محرومیت در آنجا موج می زند.
زهرا افسردگی يا مشكل خاص روانی نداشت، او هم مشكلات و درگيری های معمولی همه را داشت، خانواده اش موافق نبودند كه دور از خانه كار كند و زهرا به اصرار خودش و برای اين كه بتواند حقوقی داشته باشد به سیس آمده بود، اواخر روحيه اش خيلی هم بهتر و شادابتر شده بود و از فروردين ماه هشتاد و شش با يكی از گوينده های راديو به اسم حميد آشنا شده بود و قرار بود با هم ازدواج كنند، رابطه اش با حمید خيلی عاشقانه و احساسی بود، حميد در استخدام صدا و سيمای تهران بود و شنبه شب ها ساعت دوازده در راديو فرهنگ يك برنامۀ ادبی را اجرا می كرد كه زهرا شنوندۀ پر و پا قرص اين برنامه بود و اين راديو گوش دادن او در پانسيون هميشه موضوع شوخی بچه ها با زهرا بود، حميد جمعه ها در همدان يك برنامۀ راديوئی را كارگردانی می كرد و مجبور بود پنجشنبه ها از تهران به همدان بيايد و معمولاً سعی می كردند در اين فاصلۀ كوتاه همديگر را ببينند، قرارهايشان هم هميشه در پارك بود، زهرا واقعاً حميد را دوست داشت و از وقتی با او آشنا شده بود روحيه اش خيلی شادتر بود، حميد هم از تيپ های هنری بود و آن طور كه زهرا تعريف می كرد خيلی احساساتی بود و هر دو قصد ازدواج داشتند، تنها ترس زهرا اين بود كه مبادا خانواده اش به خاطر تحصيلات پائين تر حميد خيلی راضی به اين ازدواج نباشند، زهرا يك دختر كاملاً مذهبی بود، هميشه مانتوی بلند و مقنعه سر می كرد و اين بحث هميشگی با او بود كه اگر كمی مقنعه اش را عقب ببرد و كمی آرايش كند خيلی خوش تيپ تر می شود اما زهرا هيچ وقت قبول نمی كرد و می گفت كه حميد مرا همين طوری ديده و می داند كه من هميشه همين طور هستم .

*************************************************
ساعت ده و نیم روز جمعه بیستم مهر هشتاد و شش زهرا و حمید در پارکی در همدان از سوی نیروهای ستاد اجرائی امر به معروف و نهی از منکر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی همدان به اتهام رابطۀ نامشروع و جرم آشکار دستگیر می شوند، ستاد در ابتدا از نيروی انتظامی خواسته بوده كه آنها دستگيری را انجام بدهند، نخست يك گشت نيروی انتظامی فرستاده می شود، آنها را كنترل می كنند و می بينند كه عملی غير قانونی صورت نگرفته و می روند، زهرا همراه محرم خودش بود و بين آنها صيغۀ محرميت جاری شده بود، حجاب او كامل بود و هيچ وقت با روسری بيرون نمی رفت و همیشه چادر و يا مقنعۀ‌ بلند داشت، هيچكس نمی توانست ادعا كند كه او آرايش تندی داشته، برای اين كه هيچ وقت اين طوری نبود، مأموران ستاد اجرائی امر به معروف و نهی از منکر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی همدان از اين كه نيروی انتظامی حرف آنها را نپذيرفته بود ناراحت شده بودند و اين باعث لجبازی شده بود، سپس خودشان دست به كار می شوند، بازداشت كننده، يك كارگر ساختمانی بوده كه خارج از ساعات كارش در بسيج خدمت می ‌كرده است، او حمید و زهرا را دستگير می كند و به بازداشتگاه می برد.
زهرا را شب اول در يك بازداشتگاه مخصوص زنان نگه داشتند و شب دوم در بازداشتگاه ستاد بود، بازداشتگاه ستاد مانند يك آپارتمان اداری است، يك هال و پذيرائی خيلی كوچك دارد، راهروی باريكی دو ردیف در، متعلق به اتاق های مختلف را از هم جدا می كند، روی يكی از اين اتاق‌ها تابلوی انبار، روی ديگری تابلوی رئيس ستاد و روی سومی تابلوی معاون ستاد و الی آخر نصب شده است، زهرا شخصيتی محكم و قوی داشت، هميشه محكم حرف می زد، به خودش مسلط بود و اعتماد به نفس قوی داشت، می دانسته كه هيچ خطائی نكرده ‌است و نمی توانسته بپذيرد كه با او چنين رفتار كنند، او به سادگی زير بار حرف زور نمی رفت، روز بعد يعنی شنبه بيست و يكم مهر هشتاد و شش فرمانده ستاد، سرهنگ پاسدار محمد حسین قره باغی با خانۀ پدری زهرا در تهران تماس گرفته و با لحن بسيار بدی به پدرش می گويد كه دختر شما با يكی از اراذل و اوباش دستگير شده است! سپس به پدرش می گويد كه فردا صبح خودش را به همدان برساند، او هم گفته بود چرا فردا؟ من همين الان راه می افتم، او با اصرار زیاد از سرهنگ پاسدار محمد حسین قره باغی می خواهد که با دخترش صحبت کند که اجازه نمی دهد و يكی دو ساعت بعد راه می افتد و حدود نه و نيم شب به همراه مادر زهرا، پروین نبی به همدان می ‌رسد.
روز دوم بازداشت، زهرا که از تماس ستاد با خانواده اش بی خبر است دائم خواهش می کند که اجازه دهند یک تلفن کوتاه به خانواده اش بزند تا برای آزادیش به همدان بیایند، سرانجام حدود ساعت پنج بعد از ظهر و با دستور قاضی اجازه صادر می شود که زهرا تماس بگیرد، پدر و مادرش در راه همدان بودند و نمی تواند با آنها تماس بگیرد، به برادرش رحیم تلفن می زند و با توجه به اشکال در خط موبایل در منطقه ای که برادرش حضور داشت تماس تلفنی به بیش از چند کلمه نمی رسد، پس با محل کار خود تماس می گیرد و تقاضای دو روز مرخصی می کند تا بیمارانش با درهای بسته درمانگاه مواجه نشوند، تلاش برادرش برای تماس دوباره نهایتاً به این ختم می شود که برای صحبت با خواهرش باید تا ساعت 9 شب صبر کند، ساعت حدود هشت و نیم شب بود، موبایل برادرش زنگ می خورد که پیش شمارۀ همدان را می بیند، این بار تماس چند دقیقه طول می کشد، برادرش در گفتگو با زهرا احساس می کند وضعیت روحی زهرا در شرایط خوبی است، او در جواب این سؤال برادرش که می پرسد: تو را اذیت نکرده اند؟ می شنود: “نه” و بلافاصله می گوید: کسی بالای سرم ایستاده است! برادرش به زهرا اطمینان می دهد که پدرش با پول نقد و سند در راه همدان است و حدود یک ساعت دیگر به آنجا می رسد، گفتگوی تلفنی با “خداحافظ آبجی جان” و “خداحافظ داداش” به پایان می رسد، سپس رحیم با پدر و مادرش هم تماس گرفت، به نظر می آمد مشكل بعد از اين مكالمه كمرنگ تر شده است، همه خوشحالتر بودند، فضا تغيير كرد، همه شاد‌تر بودند، پدر و مادر زهرا شب به همدان می رسند و در جلوی بازداشتگاه با بدترین توهین ها مواجه می شوند! یکی از اعضای ستاد به پدر زهرا می گوید: از نظر ما دختر تو صلاحیت پزشک بودن در این مملکت را ندارد! پدر و مادر زهرا را كه خسته و كوفته بعد از ساعت ها رانندگی به محل رسيده بودند ساعت ها در خيابان نگه داشتند و سپس به آنها گفتند كه صبح به ستاد بروند.

*************************************************
بامداد روز یکشنبه بیست و دوم مهر هشتاد و شش فرمانده ستاد اجرائی امر به معروف و نهی از منکر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی همدان سرهنگ پاسدار محمد حسین قره باغی با خنده با پدر زهرا روبرو شد و گفت: برای پيگيری وضع دخترت به آگاهی برو، نه! برو دادسرا، نه! بهتر است بروی پزشكی قانونی! سپس مأموران بازداشتگاه اعلام کردند که زهرا خود را در راهروی ‏طبقۀ دوم بازداشتگاه با استفاده از پارچۀ پلاکارد تبلیغاتی حلق آویز کرده و جان باخته است!‏ رئيس ستاد امر به معروف برای مرگ تلخی كه در حوزۀ تحت نظارتش اتفاق افتاده بود كمترين نگرانی، اضطراب و يا ناراحتی نداشت!
پزشکی قانونی نیز مرگ وی را پس از معاینه ای سطحی و در گزارشی الکی و تشریفاتی “‎فشار بر عناصر حیاتی گردن توسط جسم رشته‏‎ ‎مانند و قابل انعطاف و عوارض ناشی از آن” دانست و زمان مرگ را حدود ساعت نه شنبه شب بیست و یکم مهر هشتاد و شش اعلام کرد، در حالی که دو کبودی و خونمردگی روی پاهای جسد زهرا مشاهده شده است، کبودی روی ساق پای چپ و کبودی روی ران پای راست اما به علل احتمالی این کبودی ها اشاره ای نشده است! عجیب تر آن که در پزشکی قانونی به خونی که از بینی و گوش زهرا بیرون آمده و همچنین تورم در جمجمه هم توجهی نشد و در هیچ کجای گزارش به آن اشاره نکردند! طبق نظر پزشکان متخصص اینها همگی نشانه های کتک کاری و به ویژه ضربۀ مغزی هستند، دربارۀ احتمال تجاوز جنسی نیز چیزی در گزارش پزشکی قانونی نفیاً یا اثباتاً دیده نمی شود!

*************************************************
خانوادۀ زهرا با تأکید بر این که فرزندشان خودکشی نکرده خودکشی زهرا را مردود و بیدرنگ ابوالقاسم بنی یعقوب آبکناری و پروین نبی پدر و مادر زهرا بنی یعقوب به وکالت شیرین عبادی و عبدالفتاح سلطانی علیه فرمانده و مأموران ستاد اجرائی امر به معروف و نهی از منکر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی همدان یعنی: (سرهنگ محمد حسین قره باغی – رضا رضایتی – غلامرضا شهابی – سید امیر موسوی – صیاد سنگری – عباس کوروشی محمود – معصومه خانی) به اتهام قتل عمدی فرزندشان دکتر زهرا بنی یعقوب آبکناری شکایت می کنند.
به گفتۀ شیرین عبادی: ” علت آن که خانوادۀ شادروان زهرا هرگز حاضر نشدند فرضیۀ خودکشی او را قبول کنند آن است که در ساعتی که طبق ادعای مسئولان بازداشتگاه زمان خودکشی مرحوم زهرا اعلام شده بود او از تلفن بازداشتگاه به موبایل برادرش زنگ زده بود و تمامی تلاش ما برای آن که بتوانیم لیست تلفن های وارده به موبایل برادر زهرا را بگیریم بدون نتیجه ماند! و مشخص نیست چرا مخابرات حاضر نشد به این درخواست قانونی ما ترتیب اثر دهد؟! ” وی تناسب نداشتن قد مرحوم زهرا و صحنه ای که به عنوان صحنۀ خودکشی اعلام شده را از دیگر دلائل رد فرضیۀ خودکشی عنوان کرد: ” آن مرحوم حدود ۱۷۵ سانتیمتر قد داشت و ادعا می شد که خود را دار زده است یعنی طول طناب دار باید به ۱۷۵ سانتیمتر اضافه شود و معمولا ۱۰ سانتیمتر طول طناب دار بالاتر از سر مقتول قرار می گیرد و حال آن که جائی که ادعا می شود شادروان زهرا خود را دار زده است طولش در حدود ۱۹۰ سانتیمتر بود یعنی امکان عملی و عقلی برای دار زدن وجود نداشت! از سوی دیگر طبق عکس هائی که ادعا می شود هنگام وقوع حادثه از صحنه گرفته اند یک صندلی وجود دارد که یک جفت جای پای خاکی روی آن قرار دارد و مسئولین بازداشتگاه ادعا می کردند که زهرا روی صندلی رفته و حلقه را آویزان کرده و خود را دار زده است و حال آن که کافی بود زهرا فقط دستش را دراز کند تا بتواند حلقه دار را آویزان کند و نیازی به رفتن روی صندلی نبود که این طور صحنه آرائی شده است! مهمتر از همه این که طول محل دار زدن تا زمین تقریباً معادل قد شادروان زهرا به اضافۀ حلقۀ دار است اما مسئولین بازداشتگاه هرگز به این سؤال من پاسخ ندادند که چگونه ممکن است انسان در حالی که پایش روی زمین قرار گرفته خود را دار بزند؟! ”
اما پس از دوندگی های فراوان، بازپرس شعبه سوم دادسرای عمومی و انقلاب همدان پروندۀ مرگ دکتر زهرا بنی یعقوب را مختومه اعلام و برای متهمان این پرونده قرار منع تعقیب صادر کرد! بر اساس رأی صادره از سوی جعفری مصلح بازپرس شعبه سوم دادسرای عمومی و انقلاب همدان که روز نوزدهم تیرماه هشتاد و هفت به مادر زهرا در خانه شان در جنوب شهر تهران تحویل شد مرگ دکتر زهرا بنی یعقوب خودکشی عنوان شده است! در متن رأی صادره آمده است: « با توجه به این که اصلاً جرمی واقع نشده و وقوع قتل عمد منتفی است برای همۀ متهمان پرونده قرار منع تعقیب صادر می شود!»
خلاصۀ این داستان دراز سرانجام این می شود که اعتراض خانواده و وکلای خانوادۀ زهرا بنی یعقوب آبکناری به قرار منع تعقیب و کوشش همگی آنها در بخش های گوناگون دستگاه قضائی به جائی نمی رسد و عملاً پروندۀ قتل عمدی زهرا ماست مالی می شود!
از جهان زن 10 مه 2012

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر