مزدوران را بشناسید که در سرکوب مردم ایران دست دارند

مزدوران را بشناسید که در سرکوب مردم ایران دست دارند

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

آن خانم(فریبای هشترودی) و افشای دروغهای مجاهدین

آن خانم(فریبای هشترودی) و افشای دروغهای مجاهدین



تهران، ترمینال خروجی فرودگاه خمینی.
خبرنگار صدا و سیما به همکارش:
خ – حسن، حسن، یه سوژه دبش داره میاد برو بریم بگیریمش.
حسن _کدوم؟....آها.... اون زنه که موهاشو بلوند کرده و دماغش سربالاس رو میگی؟ کجاش سوژه س؟ روزی هزارتا از اینا میان و میرن. همه شونم...
خ – نه بابا. اینا که سوژه نیسن. اون زنه رو میگم که از اونور داره میاد. موهای جلوی سرش یه گله سفیده. دماغش هم دست نخورده س. از لباساش معلومه که از خونواده پولداریه. میشه سر کارش گذاشت.
حسن –... اونو میگی؟ راست میگی. دیدمش. برو بریم.\
.........
خبرنگار – خانم سلام علیکم. بسمه تعالی. می بینم که دارید برمیگردید به اروپا. سفر خوش گذشت؟
زن – بله مرسی. خیلی خوش گذشت. دارم میرم که دوباره برگردم. دیگه میخوام برگردم اینجا زندگی کنم.
خ – چه خوب. همه میگن اینجا قابل زندگی کردن نیست و میخوان از اینجا برن. اونوقت شما میخوای برگردی اینجا زندگی کنی. میشه بگید که نظرتون در باره وضعیت خانمها در ایران چیه؟ اما راستی چقدر قیافه شما آشناس...... هنرپیشه هستید؟ عکست رو یه جایی دیدم.
زن – نخیر. من هنرپیشه نیستم. البته فیلم خوب بازی می کنم. اما روزنامه نگار و نویسنده هستم. ولی خوب آدم معروفی هستم. شما چطور منو نمی شناسید؟
خ – قیافه تون آشناس ولی اسمتون یادم نیست. .... صبر کن ببینم.....آها یادم اومد....شما اون خبرنگار ایرانی کانادایی نیستید که گفتن کشته شده. زهرا کاظمی رو میگم؟ گفتم قیافه تون آشناس.
زن – نخیر آقا. من زهرا کاظمی نیستم.ضمنا ایشون کشته نشده . احتمالا سکته قلبی یا مغزی کرده و فوت کرده.
خ – ولی ما شنیدیم که رفته دم زندان اوین عکس بندازه، حاج آقا سعید مرتضوی متوجه میشه و میگه ببرن داخل روش رو کم کنن. حالا جون حاجی شما هنرپیشه نیستی؟
زن – نخیر برادر. این حرفا چیه شما می زنی. شما خبرنگار صدا و سیمای نظام هستی یا خبرنگار تلویزیون مجاهدینی؟ چرا داری حرفای اونا رو تکرار می کنی برادر.....
خ – مجاهدین کدومه خانم! ایناها کارتمه... صداو سیمای....
زن – خوب آخه منم گول مجاهدین رو خورده بودم و مثل تو فکر میکردم. من خودم توی این سه چار هفته ای که اینجا بودم، اقلا هفته ای دو سه بار حاج آقا اومده خونه من و چای خورده و به سوالات من پاسخ داده. اون حاج آقا با اون مقام بالایی که داره و هر بار سه چارتا محافظ باهاش می آمدن، با کمال ادب و افتادگی هفته ای سه بار، هر بار هم سه چار ساعت، میومد فقط برای اینکه به سوالات من جواب بده. بدون اینکه حتی یک سوال از من بکنه. چرا،...... خدائیش دروغ نگفته باشم گاهی از من می پرسید اجازه س برم مستراح؟ منم فقط می گفتم حاج آقا خونه خودتونه. بفرمائید.
خ – پس شما از آدمای مهم اپول زیسیون هستی. گفتم قیافه تون آشناس ها. جون من هنرپیشه نیستی؟ ما رو سر کار نذاشتی که؟.... حالا از اون حاج آقایی که میگی، در مورد زهرا کاظمی هم پرسیدی؟
 زن – معلومه که پرسیدم. اصلا یکی از سوالات من و یکی از انتقادات من به جمهوری اسلامی سر این خانم بود. خدا خیرش بده حاج آقا. چقدر با مهربانی و آرامش داستان این خانم رو گفت که آدم دشمن نظام هم که باشه نمیتونه اون حرفا را باور نکنه.
خ – خوب چی بوده قضیه این خانم ژورنالیست؟
زن – اولا بزرگش نکن. ژورنالیست نبوده و خبر نگار و عکاس بوده. بعدش هم این اجازه گرفته بوده که بعداز سالها بیاد و از مناظر اینجا عکس بگیره. اما یه دفه سر از جلوی زندان اوین در میاره. حالا کی گولش زده بوده و آدرس زندان رو بهش داده و بهش پول داده که بره از زندان عکس بگیره معلوم نشده. ممکن هم هست که مجاهدین فرستاده باشنش. آخه اینا خیلی سِکتن. ولی وقتی حاج آقا مرتضوی متوجه میشن که اون خانم داره عکس میگیره تشریف می برن باهاش حال و احوال می کنن و دعوتش می کنن که بره توی دفترشون یه چای بخوره و باهاشون مصاحبه کنه. اون خانم هم قبول می کنه و میره توی اطاق حاج آقا. حاج آقا هم بهش چای و شیرینی ناپلئونی تعارف می کنن ولی یه دفه خانمه همونطور که نشسته، از روی صندلی تالاپی غش میکنه. نصف شیرینی توی دهنش بوده. اینا رو شاهدای عینی گفتن. بعد معلوم میشه که اون خانم چون شب قبلش خوب نخوابیده بوده، شیرینی ناپلئونی بهش نساخته و سکته قلبی کرده. بقیه داستان رو هم که روزنامه های خودتون نوشتن.
خ – بابا دمتون گرم شما واقعا جورنالیست هستید. ولی حضرت عباسی قیافه تون آشناس.....صبر کن الان یادم میاد. آتنا فرقدانی که نیستید؟ اون سنش از شما خیلی کمتره.
زن – من سنی ندارم برادر. حالا کی هست اون خانم؟ اسمش آشناست.
خ - هیچی بابا. حالا من یه چیزی میگم باز شما میگی خبرنگار تلویزیون مجاهدینم.
زن - نه بابا نمیگم. آخه در مورد اون خانم فرق میکرد. اون داستانش جهانی شده بود. لازم بود که من حقیقت رو بگم. حالا بگو کیه این خانمی که گفتی؟
خ – هیچی بابا مهم نیست. کاریکاتور می کشه. یه کاریکاتور از نمایندگان مجلس کشیده و به 12 سال زندان محکومش کردن.
زن – نه آقاجون. بنده احمق نیستم که این حرفا رو باور کنم. محاله که به خاطر یک کاریکاتور یک نفر دوازده سال محکوم بشه. مملکت قانون داره. هرکس بخواد بیرون از چارچوب قانون حرکت کنه خوب باید بهاش رو بپردازه......... منم اون موقعی که توی شورا بودم از این حرفا زیاد می زدم. من سالها برای براندازی این نظام با مجاهدین همکاری کردم اما حالا دارم میام و میرم و اصلا کسی کاریم نداره.
خ – کدوم شورا؟ توی کدوم شورا بودی که از این حرفا میزدی؟ گفتم قیافه تون آشناس ها. میشه اول خودتون رو معرفی کنید و بعد بگید توی کدوم شورا بودید؟
زن – خودت حدس بزن برادر. اول اسمم ف هست. همه منو می شناسن.
خ – ف...... ف....... آتنا دائمی هم که نیستی. اون توی زندانه ولی نه اسمش با ف شروع میشه و نه خبرنگاره. می گفتن فعال حقوق کودکانه. نسرین ستوده و نسرین محمدی هم که نیستی. اونام اسمشون با ف شروع نمیشه. ف........ ف...... فریده شاهگلی که اسمش با ف شروع میشه هم نیستی. اون به جرم فعالیت فیسبوکی و تبلیغ علیه نظام به سه سال زندان محکوم شده و احتمالا هنوز توی زندانه. از زندان هم که دربیاد معلوم نیست بذارن به این سادگی بره خارج..... صبرکن ببینم.... ناهید گرجی هم که نیستی که فعالیت فیسبوکی کرده باشی. اون تازه رفته زندان و معلوم نیست کی در بیاد. .........یادم نمیاد. یه راهنمایی دیگه بکنید بی زحمت. جون حاجی هنرپیشه نیستی؟
زن – نه برادر هنرپیشه نیستم. اسم کوچیکم فریباس. حالا شناختی.
خ – نه واله. عمرا که من بتونم شما رو بشناسم. اما اون داستان شورا که گفتید چی بود؟ گفتید که توی شورای مجاهدین بودید؟ اونوقت اومدید اینجا و هیچ کاریتون نکردن؟
زن – بله برادر من سالها عضو شورای ملی مقاومت بودم. همون شورایی که مجاهدین توش هستن. سالها از مجاهدین دروغ شنیدم و به روی خودم نیاوردم تا اینکه در یک مرحله ای دیگه نتونستم تحمل کنم و ازشون جدا شدم.
خ – بابا دمت گرم. پس شما با شورای مجاهدین بودی و ازشون جدا شدی. زودتر می گفتی بابا. چه شانسی آوردیم که امروز شما رو اینجا دیدیم. اصلا فکرش رو نمی کردم. ده ساله توی این شغلم اما هیچوقت همچین شانسی نداشتم. ...
زن – شانس کدومه. مگه شما رو حاج آقا نفرستاده؟
خ – نه بابا. حاج آقا کدومه. ما خبرنگار سیما هستیم و هر روز همینجاییم. حالا چه فرقی می کنه؟ شما خبرنگاری و دنبال میکروفون هستی ماهم خبرنگاریم و دنبال سوژه باحال. حالا چی شد که از شورای مجاهدین جدا شدید؟ چه دروغایی می گفتن؟ چه جوری مچشون رو گرفتید؟ چی شدید که نترسیدید و اومدید ایران؟ حاج آقا که هفته ای دوسه بار میومد خونه تون رو از کجا باهاش آشنا شدید؟ پاس و ماسِتون رو کی درست کرد؟ نکنه با پاس قلابی وارد شدید؟..... کارت ملی و شناسنامه ایرانی دارید؟...... وقتی وارد ایران شدید هیچکی نپرسید که اینهمه سال کجا بودید؟ .... ما اغلب روزا اینجائیم و می بینیم که معمولا برادرای پاس کنترل از این سوالا زیاد می کنن. فقط سوال خشک و خالی هم نیست. امنیتی ها طرف رو می برن معلوم نیست کجا....
زن – صبرکن برادر. هزارتا سوال رو که نمی تونم یه دفه جواب بدم. تازه چه لزومی داره شما بدونی که من حاج آقا رو از کجا می شناسم یا حاج آقا بنده رو از کجا می شناسه. فرصت کمه و منم باید سوار شم. فقط مختصر بهتون بگم که بعد از چندسال که با مجاهدین کار کردم فهمیدم که خیلی دروغ میگن.
خ – مثلا چه دروغایی؟ یکی دوتاش رو برای بینندگان عزیز بگید لطفا
زن – ببینید برادر و بینندگان عزیز..... اینا هر سال به ما می گفتن که امسال سرنگون می کنیم و سال دیگه سرنگون می کنیم. من هم فکر می کردیم که خوب من از اعضای ارشد شورا هستم و اینا که نظام جمهوری اسلامی را سرنگون بکنن حتما یک پست وزارتی، سفارتی به ما اعضای ارشد شورا میدن دیگه. ولی وقتی در سال 2003 که امریکائیها عراق را اشغال کردن اونطوری قرارگاه های اینا رو بمباران کردن و کوبیدند و بعدش هم در فرانسه هزار و سیصد ژاندارم شبانه به محل مریم رجوی و خانه های هواداران مجاهدی و شورا حمله کردند و همه را بردند من فهمیدم که اینا تا حالا به ما دروغ گفتن و ممکنه حالا حالاها خبری از سرنگونی نباشه و ممکنه برام دردسر درست بشه. تصمیمم رو گرفتم. البته دروغای دیگه م میگن. یکی اسمش فرهاده بهش میگن ابراهیم. اون یکی اسمش حسنه بهش میگن عباس. اون یکی زهراس بهش میگن سیما. همه ش دروغ. همه ش دروغ.
خ – بابا دم شما گرم. تصمیم مهمی بوده. خیلی باهوش بودی. بعدش چی شد؟ با حاج آقا تماس گرفتی و برگشتی ایران؟
زن - نه بابا. اون موقع که هنوز با حاج آقا آشنا نشده بودم. بعدش دقیقا یادم نیست چی شد. یکی از اقوام بود یا یه دوست سیاسی بود یا کی بود یادم نیست. بهم زنگ زد و گفت ببین تو داری بیخود عمر خودت رو تلف می کنی. اینا ایران برو نیستن. اگر هم برن به این زودی نمیرن. ممکنه توی دردسر هم بیفتی. تو برو دنبال زندگی خودت و خودت را الیاف اینا نکن.
خ – منظورتون علافه
زن – بله علاف. گفت خودتو علاف اینا نکن. من فکر میکردم بیام ایران میگیرن میندازنم زندان و می ترسیدم برگردم به خانواده م سر بزنم. این بود که رفتم بهشون گفتم ببیند، مملکت ایران ارث بابای شما نیست. ارث بابای شاه هم نبود.
خ – به کی گفتید؟ به مجاهدین؟
زن – نه بابا. به مسئول سفارت ایران در پاریس. گفتم ایران ارث بابای شما نیست. من فلانیم و می خوام برم ایران رو ببینم. کارت ملی و پاس ایرانی و این چیزا را هم ندارم. البته اون حاج آقا از حرف من در مورد ارث و میراث برداشت خوبی نکرد.
خ – ای بابا. چرا؟ شما که حرفت کاملا مشخص و واضح بوده.
زن – من نفهمیدم چرا فکر کرد که من میخوام برم ایران به مسئله ارث و میراث پدری و اموالم رسیدگی کنم. این بود که بهم گفت ما شما رو میشناسیم. همین که مطمئن بشیم که با این مجاهدین و شورا قطع رابطه کردید برامون کافیه. ما خودمون همه مدارک رو برای شما درست می کنیم. شما به راحتی میتونید برید و مسائل ارث و میراثتون رو حل کنید. انتظار زیادی هم نداریم. البته اگه در زمینه مسائل مربوط به مجاهدین به برادران ما مشورت بدید ما ممنون میشیم.
خ – خوب شما چطوری ثابت کردید که از اونا جدا شدید؟
زن – درست یادم نیست. فکر کنم توی یک مجله ایتالیایی یک چیزایی علیه اونا نوشتم. اونا هم توی جلسه بهم گفتن اینا چیه نوشتی؟ منم دیدم اگه بخوام توی اون جلسه راستش رو بگم ممکنه همونجا منو بیهوش کنن و بدزدن و ببرنم عراق، این بود که انکار کردم.
خ – ولی مگه نگفتید که اون موقع امریکائیها توی عراق اینا رو حسابی کوبونده بودن. توی عراق هم که جنگ بود. چطوری شما را بدزدن ببرن. اونهم از فرانسه و در حالی که پلیس فرانسه .......
زن – آقا شما اینا رو نمی شناسید. اینا یک فرقه هستن. سکتن. اگه جلوشون رو نگیریم رئیس جمهور امریکا را هم می دزدن. از صبح تا شب به من دروغ می گفتن. اونوقت شما فکر می کنید نمی تونستن منو بدزدن ببرن عراق. خیلی ساده ای برادر. بهرحال رفتم به حاج آقای مسئول سفارت در فرانسه داستان مقاله رو گفتم و بهش گفتم که از شورا خارج شدم. اونم بهم تبریک گفت که به دامان ملت و نظام پرعطوفت جمهوری اسلامی برگشتم. بعدش دیگه بقیه کارها رو ایشون انجام داد و بنده بعد از سالها با خیال راحت به ایران اومدم. اینجا هم که با حاج آقا آشنا شدم که در این دوران با اون مشغله زیادی که دارن و گرفتاریهایی که یک مقام بالای امنیتی در این کشور داره، هفته ای دو سه بار میامدن و فقط به سوالات بنده پاسخ میدادن. گاهی هم تعدادای از زندانیان سیاسی رو که با اون جماعت فرقه آشنایی داشتن میاوردن تا با من در باره واقعیات اون فرقه گفتگو کنند. ........ انگار هواپیمام داره میره من دیگه باید برم. خداحافظ تا دفعه بعد
خ – اسمتو نگفتی. اسمت یادت رفت. بگیم اینا رو کی گفته؟
زن (درحال دویدن از دور داد میزنه) – فریبا هشترودی. دختر پروفسور.......

حسین پویا: آن خانم و افشای دروغهای مجاهدین

حسین پویا:

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر