۱۴۰۵ مرداد ۳۰, جمعه

بزودی منتشر میشودجلد دوم کودتای ۲۸ مرداد از چماق سلطنتی تا باتوم ولایی ابزارها تغییر کردند؛ مأموریت باقی ماند شهرام بهزادی

 بزودی منتشر میشودجلد دوم کودتای ۲۸ مرداد از چماق سلطنتی تا باتوم ولایی ابزارها تغییر کردند؛ مأموریت باقی ماندشهرام بهزادی


بزودی منتشر میشودجلد دوم کودتای ۲۸ مرداد از چماق سلطنتی تا باتوم ولایی ابزارها تغییر کردند؛ مأموریت باقی ماند

 


پیشگفتار

چماق بر زمین نماند

در بهمن ۱۳۵۷، نظامی سقوط کرد که کودتای ۲۸ مرداد پایه‌های آن را استوار کرده بود.

ساواک فروپاشید.

مجسمه‌های شاه پایین کشیده شد.

زندانیان سیاسی از زندان بیرون آمدند.

مردم خیابان را پس گرفتند.

به نظر می‌رسید داستان ۲۸ مرداد پس از بیست‌وپنج سال به پایان رسیده است.

اما تاریخ همیشه آنچه را از در بیرون می‌کند، برای همیشه دفن نمی‌کند.

گاهی یک روش با لباس دیگری بازمی‌گردد.

تاج رفت.

اما منطق قیمومت بر مردم از میان نرفت.

چماق سلطنتی کنار رفت.

اما چماق بر زمین نماند.

گروه‌هایی با نام حزب‌الله وارد خیابان شدند.

کمیته‌ها شکل گرفتند.

سپاه و بسیج ساخته شدند.

لباس‌شخصی پدید آمد.

و به‌تدریج همان وظیفه‌ای که در روز کودتا به گردانندگان اوباش سپرده شده بود، در ساختاری بسیار گسترده‌تر و منسجم‌تر بازتولید شد:

گرفتن خیابان از مردمی که مستقل از حکومت سخن می‌گفتند.


فصل اول

از چماق سلطنتی تا باتوم ولایی

ابزارها تغییر کردند؛ مأموریت باقی ماند

در تصویرهای ۲۸ مرداد، مردانی با چوب و چماق دیده می‌شوند که نام شاه را فریاد می‌زنند.

در تصاویر دهه‌های بعد، موتورسواران، بسیجیان، پاسداران و لباس‌شخصی‌هایی دیده می‌شوند که با باتوم، گاز اشک‌آور، ساچمه و اسلحه به صف معترضان حمله می‌کنند.

این دو تصویر یکسان نیستند.

دو حکومت نیز یکسان نیستند.

اما میان آنها یک پرسش مشترک وجود دارد:

قدرت هنگامی که خیابان را از دست می‌دهد، چگونه آن را پس می‌گیرد؟

در سلطنت، اوباش نقش نیروی خیابانی کمکی را داشتند.

در ولایت فقیه، این کارکرد به‌تدریج در سازمان حکومتی جذب شد.

حزب‌اللهی؛

کمیته‌چی؛

پاسدار؛

بسیجی؛

لباس‌شخصی؛

موتورسوار؛

یگان ویژه.

نام‌ها تغییر کردند.

اما هدف همان بود:

هزینه‌دارکردن حضور مستقل مردم در خیابان.

از حمله به زنان در نخستین هفته‌های پس از انقلاب تا حمله به دفاتر نیروهای سیاسی؛

از بستن مطبوعات تا انقلاب فرهنگی؛

از دانشگاه تا ۳۰ خرداد؛

از کوی دانشگاه تا اعتراض‌های ۱۳۸۸؛

از آبان ۱۳۹۸ تا خیزش ۱۴۰۱.

چماق به باتوم تبدیل شد.

باتوم به ساچمه و اسلحه رسید.

و پشت آن، زندان، بازجویی، دادگاه، رسانه و دستگاه امنیتی قرار گرفت.

در ۲۸ مرداد، اوباش طی چند ساعت راه را برای استقرار دولت کودتا باز کردند.

در حکومت ولایت فقیه، نیروی فشار مأموریتی دائمی یافت.

یکی برای تغییر فوری دولت به کار رفت؛ دیگری برای مصادره و حفظ دائمی قدرت.


فصل دوم

خمینی و «سیلی اسلام»

از تطهیر کاشانی تا تکفیر مصدق

با سقوط سلطنت، جنگ بر سر ۲۸ مرداد پایان نیافت.

این بار حکومت تازه باید جای خود را در تاریخ آن واقعه مشخص می‌کرد.

مصدق چه کسی بود؟

کاشانی چه نقشی داشت؟

چرا بخشی از روایت رسمی کوشید کاشانی را از مسئولیت سیاسی خود در برابر دولت مصدق دور کند؟

و چرا خمینی سال‌ها بعد با چنان خشمی دربارهٔ مصدق سخن گفت؟

وقتی خمینی گفت مصدق «مسلم نبود» و «سیلی خورد»، مسئله فقط یک داوری تاریخی نبود.

او در واقع یک خط سیاسی و ایدئولوژیک را ترسیم می‌کرد.

اگر سقوط دولت مصدق «سیلی اسلام» بود، آن سیلی را چه کسانی زدند؟

شاه؟

زاهدی؟

سیا؟

ام‌آی۶؟

افسران کودتا؟

شبکه‌های سیاسی و مذهبی مخالف مصدق؟

یا شعبان جعفری و اوباش خیابانی؟

چگونه کودتایی که با پول، تبلیغات، چماق و تانک به پیروزی رسید، می‌تواند به «اسلام» نسبت داده شود؟

در همین نقطه است که مسئلهٔ کاشانی، مصدق و خمینی از یک بحث تاریخی فراتر می‌رود.

دو نگاه به ایران در برابر هم قرار می‌گیرند:

در یک نگاه، سرچشمهٔ مشروعیت ملت است.

در نگاه دیگر، قدرت خود را صاحب حق تاریخی یا دینی می‌داند.


فصل سوم

وقتی تاریخ دوباره بر سر دوراهی می‌ایستد

از شکست ۲۸ مرداد تا مسئلهٔ امروز ایران

تاریخ را نمی‌توان تغییر داد.

نمی‌توان صبح ۲۸ مرداد را دوباره آغاز کرد.

نمی‌توان کامیون‌ها را متوقف کرد.

رادیو را پیش از کودتاچیان گرفت.

تانک‌ها را به پادگان بازگرداند.

یا تصمیم‌هایی را که گرفته شدند، پس گرفت.

اما می‌توان پرسید:

چرا شکست رخ داد؟

و مهم‌تر:

چه باید کرد تا همان شکست با نام‌ها و لباس‌های تازه تکرار نشود؟

۲۸ مرداد نشان داد که مشروعیت به‌تنهایی کافی نیست.

حمایت مردمی به‌تنهایی کافی نیست.

آزادی اگر نتواند از خود دفاع کند، ممکن است در برابر نیرویی کوچک‌تر اما سازمان‌یافته شکست بخورد.

سال ۱۳۵۷ نیز درس دیگری افزود.

سقوط دیکتاتوری لزوماً به معنای استقرار آزادی نیست.

شاه رفت.

اما قدرتی دیگر توانست سریع‌تر از دیگران نهاد بسازد، سلاح را در اختیار گیرد، رسانه را تصرف کند و مخالفان را یکی پس از دیگری حذف کند.

از اینجا یک پرسش اساسی برای آینده شکل می‌گیرد:

آیا هدف فقط سقوط یک حکومت است یا ساختن نظمی که در آن هیچ فرد، خاندان، حزب یا روحانی نتواند بار دیگر خود را صاحب کشور بداند؟

«نه شاه، نه شیخ» از همین‌جا معنای تاریخی پیدا می‌کند.

نه شاه یعنی مشروعیت از خون و وراثت نمی‌آید.

نه شیخ یعنی مشروعیت از عمامه و ادعای نمایندگی خدا نیز نمی‌آید.

و پشت این دو «نه»، یک «آری» قرار دارد:

آری به حاکمیت مردم.


فصل چهارم

احمدآباد، ۱۴ اسفند ۱۳۵۷

هشداری در آغاز راه

کمتر از یک ماه از سقوط سلطنت گذشته بود.

مردم پس از سال‌ها بار دیگر آزادانه به احمدآباد رفتند.

مکانی که در دوران شاه نماد حصر و سکوت بود، دوباره به صحنهٔ سیاست تبدیل شد.

محمد مصدق در همان خاک آرمیده بود.

اما این بار نسل دیگری بر مزارش ایستاده بود.

مسعود رجوی در دوازدهمین سالگرد درگذشت مصدق، او را «رهبری استوار، سرسخت و سازش‌ناپذیر» خواند و از حسین فاطمی و شهدای ۳۰ تیر یاد کرد.

اما اهمیت آن سخنرانی فقط در بزرگداشت مصدق نبود.

در همان روزهایی که هنوز فضای انقلاب سرشار از امید بود، هشدار داده شد:

«مبادا اشتیاق توده‌های مردم نسبت به اسلام، به یأس و دلسردی منتهی شود.»

و مرزی روشن ترسیم شد:

«جمهوری اسلامی بله؛ ولی سوءاستفادهٔ ارتجاعی از اسلام نه.»

هنوز آنچه در سال‌های بعد اتفاق افتاد رخ نداده بود.

هنوز دانشگاه‌ها بسته نشده بودند.

هنوز ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ نرسیده بود.

هنوز زندان‌های دههٔ شصت پر نشده بودند.

هنوز قتل‌عام ۱۳۶۷ رخ نداده بود.

اما پرسش مطرح شده بود:

آیا اسلام قرار است پشتوانهٔ آزادی باشد یا ابزار انحصار قدرت؟

احمدآباد در آن روز به نقطهٔ تلاقی سه نسل تبدیل شد:

نسل مصدق و فاطمی؛

نسلی که سلطنت را سرنگون کرد؛

و نسلی که خیلی زود باید با قدرت تازه روبه‌رو می‌شد.

از همین رو، احمدآباد بهترین ایستگاه پیش از پایان کتاب است.

جایی که شکست ۲۸ مرداد، پیروزی انقلاب ۵۷ و خطر استبداد تازه در یک قاب تاریخی به هم می‌رسند.


سخن آخر

ایران نه ملک شاه است، نه ملک شیخ

تاریخ ایران را نمی‌توان فقط با نام شاهان، روحانیان، نخست‌وزیران و کودتاچیان نوشت.

زیر همهٔ این نام‌ها، تاریخ دیگری جریان دارد:

تاریخ مردمی که بارها کوشیده‌اند خود صاحب سرنوشت خویش باشند.

گاه در برابر آنان تاج ایستاده است.

گاه عمامه.

گاه تانک.

گاه چماق.

گاه باتوم.

اما پرسش اصلی تغییر نکرده است:

صاحب ایران کیست؟

مصدق پاسخ می‌داد ملت.

شاه، سلطنت را بالاتر از ارادهٔ مردم قرار داد.

خمینی، ولایت را.

اما هیچ‌یک از این دو پاسخ نمی‌تواند مسئلهٔ حاکمیت را برای همیشه حل کند.

زیرا ایران نه ارث یک خاندان است و نه ملک یک طبقهٔ روحانی.

اگر ۲۸ مرداد درسی داشته باشد، این است که آزادی می‌تواند ربوده شود.

اگر ۱۳۵۷ درسی داشته باشد، این است که انقلاب نیز می‌تواند ربوده شود.

و اگر چهار دههٔ ولایت فقیه درسی داشته باشد، این است که هیچ قدرتی را نمی‌توان به دلیل نام مقدس، گذشتهٔ مبارزاتی یا ادعای تاریخی از پاسخ‌گویی به مردم معاف کرد.

دیکتاتوری فقط وقتی پایان نمی‌یابد که یک دیکتاتور سقوط کند.

زمانی پایان می‌یابد که هیچ‌کس نتواند خود را بالاتر از رأی آزاد مردم قرار دهد.

نه با تاج.

نه با عمامه.

نه با لباس نظامی.

نه با نام انقلاب.

نه با ادعای نجات کشور.

آزادی زمانی معنا دارد که مردم بتوانند حکومت را انتخاب کنند و همان مردم بتوانند آن را کنار بگذارند.

بدون کودتا.

بدون زندان.

بدون خون.

این همان حلقه‌ای است که از مصدق تا امروز هنوز کامل نشده است.

روزگاری شعبان جعفری نقش مردم را بازی کرد تا شاه بازگردد.

سال‌ها بعد پاسدار و بسیجی به خیابان آمدند تا مردم واقعی نتوانند قدرت را تغییر دهند.

اما تاریخ فقط تاریخ چماق‌داران نیست.

تاریخ کسانی است که در برابر چماق ایستاده‌اند.

مصدق به احمدآباد تبعید شد، اما نامش از تاریخ حذف نشد.

فاطمی تیرباران شد، اما ایستادگی‌اش باقی ماند.

شاه بیست‌وپنج سال پس از کودتا حکومت کرد، اما سرانجام همان خیابان‌هایی که در ۲۸ مرداد از مردم گرفته شده بود، سلطنت را فرو ریخت.

ولایت فقیه نیز بارها خیابان را با باتوم و گلوله خالی کرده است، اما هر بار نسل دیگری بازگشته است.

اگر سرکوب پاسخ نهایی بود، نیازی نبود هر نسل دوباره سرکوب شود.

تکرار سرکوب، اعتراف قدرت است به این‌که پرسش هنوز زنده است.

و پرسش همان است:

چه کسی حق دارد دربارهٔ آیندهٔ ایران تصمیم بگیرد؟

پاسخ این کتاب نه شاه است و نه شیخ.

نه قدرت خارجی.

نه ارتش.

نه حزب.

نه رهبر.

پاسخ، مردم‌اند.

مردمی با عقاید و زبان‌ها و باورهای مختلف.

مردمی که هیچ‌کس حق ندارد آنان را رعیت، امت یا سیاهی‌لشکر خود بداند.

حکومت، مالک مردم نیست.

امانتی موقت در دست کسانی است که مردم انتخاب می‌کنند.

و هرگاه مردم آنان را نخواستند، باید قدرت را ترک کنند.

شاید تمام مسیر این دو جلد برای رسیدن به همین جمله بوده باشد:

ایران نه ملک شاه است، نه ملک شیخ.

ایران خانهٔ مردم ایران است.

و حاکمیت، حق آنان.

کودتای ۲۸ مرداد از مصدق تا شعبان بی‌ مخ – روایت سقوط دولت ملی و بازگشت شاه

پیشگفتار

دو تصویر، یک سیاست

سایت خروش جنگل منتشر کرد :مجموعه «مسعود رجوی؛ روایت پنجاه سال پرورش یک نسل» ـ جلد اول – از مکتب حنیف‌نژاد تا انقلاب درونی – از زندان شاه و میلیشیا تا شورای ملی مقاومت و ارتش آزادی‌بخش نویسنده شهرام بهزادی

 

وقتی مردم هزینهٔ صدای خود را می‌پردازند روایت سی‌امین گلریزان همیاری با سیمای آزادی؛ از فداکاری در داخل ایران تا استقلال یک مقاومت شهرام بهزادی

 

کانون شورشی از میلیشیا تا هزار اشرف تاریخچه ،بنیان وتولد یک استراتژی جلد۱شهرام بهزادی

 

کتاب قتل عام ۱۳۶۷از فتوای خمینی تا دادخواهی جهانی نویسنده شهرام بهزادی

 

سقوط هواپیمای فرماندهان نظامی سی -۱۳۰سانحه، خرابکاری یا پرونده‌ای گشوده در تاریخ یکدست‌سازی قدرت؟ شهرام بهزادی

 

از ۱۰ مرداد ۱۳۶۱ فرمانده  سیاوش سیفی تا مهدی خانکی ،امیرحسین صفری وابوالفضل سپاهی – نویسنده شهرام بهزادی

 

کتاب از پرواز بزرگ تا فروغ جاویدان تحولات استراتژیک در سازمان مجاهدین، ایران و عرصه بین‌المللی شهرام بهزادی

 

این کتاب به‌زودی منتشر می‌شود،از ۱۰ مرداد ۱۳۶۱ تا مهدی خانکی روایت استمرار یک مقاومت؛ از سیاوش سیفی تا نسل سربداران امروز شهرام بهزادی

 

از «التقاط» تا ماشین سرکوب جلد سوم ساختار، عملکرد و عملیات اطلاعات سپاه در شمال کشور) ۱۳۶۰– ۱۳۶۳شهرام بهزادی )

 

اشرف؛ از حماسه ماندگار تا اسطوره جاودان ، روایتی از پایداری، رهبری و انتقال یک اندیشه از نسلی به نسل دیگراز فروغ ایران تا مهدی خانکی؛ چرا مشعل مقاومت خاموش نشد؟: نویسنده شهرام بهزادی

جلد۲ جلسه‌ای که قرار نبود هیچ‌گاه شنیده شود -اعتراض فرماندهان سپاه به انتصاب محسن رضایی و بازسازی ساختار اطلاعات سپاه – نویسنده شهرام بهزادی

 

سه مقاله مهم در رابطه با اعتبار مقاومت چگونه ساخته میشود جنگ گرگها و۳ ژوئیه؛ از ارتفاع فدا تا راه‌حل سوم نوشته شهرام بهزادی

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر