۱۴۰۵ شهریور ۹, دوشنبه

کتاب ۱۰ شهریور؛ آخرین نبرد اشرف ،اشرفی که اسطوره شد ، از ۵۲ شهید تا هجرت بزرگ؛ روایتی از آرمان، انتخاب و پایداری بزودی منتشر میشود

 کتاب ۱۰ شهریور؛ آخرین نبرد اشرف ،اشرفی که اسطوره شد ، از ۵۲ شهید تا هجرت بزرگ؛ روایتی از آرمان، انتخاب و پایداری

 بزودی منتشر میشود 


 بزودی منتشر میشود

پیشگفتار

آنها می‌دانستند چرا مانده‌اند

صبح یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۲، اول سپتامبر ۲۰۱۳، اشرف دیگر آن شهر پرجمعیتی نبود که سال‌ها نامش با سازمان مجاهدین خلق ایران گره خورده بود. بیشتر ساکنان آن، پس از ماه‌ها کشاکش سیاسی و بین‌المللی، اشرف را ترک کرده و به کمپ لیبرتی در نزدیکی بغداد منتقل شده بودند. از هزاران نفری که زمانی در اشرف زندگی می‌کردند، حدود یکصد نفر باقی مانده بودند.

اما چرا مانده بودند؟

این پرسش، نقطه آغاز روایت ۱۰ شهریور است. زیرا بدون پاسخ به آن، حتی خود قتل‌عام نیز درست فهمیده نمی‌شود.

آن صد نفر نیرویی نبودند که انتقالشان فراموش شده باشد یا کسانی که خودسرانه از رفتن امتناع کرده باشند. بر اساس اسناد موجود، آنان در چارچوب تفاهمی مرتبط با انتقال ساکنان، در اشرف باقی مانده بودند تا از اموال چند دهه زندگی ساکنان حفاظت کنند و زمینه فروش و تعیین تکلیف آنها را فراهم سازند. یکی از اسناد این توافق را میان مجاهدین، دولت عراق، آمریکا و نماینده سازمان ملل توصیف می‌کند. حتی رادیو فردا در همان روزهای واقعه گزارش کرد که با انتقال اکثریت ساکنان به لیبرتی، حدود صد نفر در اشرف مانده بودند و یکی از اعضای مجاهدین علت ماندن آنان را حفاظت و فراهم‌کردن زمینه فروش اموال بر مبنای تفاهم با دولت عراق عنوان کرده بود.

بنابراین آنها می‌دانستند چرا مانده‌اند.

اما این تنها معنای عنوان این پیشگفتار نیست.

آنها همچنین می‌دانستند کجا مانده‌اند.

اشرف در استان دیالی عراق قرار داشت؛ در کشوری که معادلات سیاسی آن پس از سقوط صدام حسین به‌شدت تغییر کرده بود، نفوذ حکومت ایران در آن افزایش یافته بود و رابطه دولت نوری مالکی با مجاهدین خصمانه شده بود. ساکنان اشرف نیز پیش از آن بهای این تغییر شرایط را پرداخته بودند. در حملات سال‌های ۱۳۸۸ و ۱۳۹۰ ده‌ها تن از ساکنان کشته و صدها نفر مجروح شده بودند.

پس کسانی که در سال ۱۳۹۲ در اشرف باقی مانده بودند، با جغرافیای سیاسی محل زندگی خود بیگانه نبودند.

خطر را می‌شناختند.

دشمن را می‌شناختند.

تجربه حمله داشتند.

می‌دانستند که تضمین‌های روی کاغذ لزوماً گلوله را متوقف نمی‌کند.

و با این همه مانده بودند.

اما همین‌جا باید از یک خطای تاریخی پرهیز کرد. اگر آنان را فقط از دریچه سرنوشت خونینی که در انتظارشان بود ببینیم، بخش مهم‌تری از حقیقت زندگی‌شان را حذف کرده‌ایم.

آنها فقط «قربانیان ۱۰ شهریور» نبودند.

در میان آنان زن و مرد، انسان‌های تحصیل‌کرده، متخصص و مبارزانی با دهه‌ها سابقه سیاسی حضور داشتند؛ کسانی که بسیاری از آنها می‌توانستند مسیر دیگری برای زندگی خود برگزینند. آنچه آنان را در نقطه‌ای به نام اشرف گرد آورده بود، صرفاً جغرافیا نبود؛ انتخابی سیاسی و آرمانی بود که خود کرده بودند.

این کتاب می‌خواهد پیش از آن‌که از چگونگی مرگ آنان سخن بگوید، این انتخاب را بشناسد.

زیرا اگر تنها بگوییم ۵۲ نفر کشته شدند، از انسان‌ها یک عدد ساخته‌ایم.

اما اگر بدانیم چه کسانی بودند، از کجا آمده بودند، چه تحصیلات و تجربه‌ای داشتند، چند سال از زندگی خود را در مبارزه گذرانده بودند، چه چیزهایی را پشت سر گذاشته بودند و چرا هنوز بر انتخاب خود ایستاده بودند، آن‌گاه ۱۰ شهریور معنای دیگری پیدا می‌کند.

سحرگاه ۱۰ شهریور

در نخستین ساعات آن صبح، آنچه سال‌ها احتمال وقوعش وجود داشت، به واقعیت تبدیل شد.

بر اساس روایت‌ها و اسنادی که پس از واقعه منتشر شد، گروهی مسلح وارد اشرف شد. در گزارش ارائه‌شده از سوی مجاهدین، مهاجمان با صورت‌های پوشیده، سلاح‌های مجهز به صداخفه‌کن و لباس‌هایی منتسب به نیروهای عراقی توصیف شده‌اند. دولت عراق بعداً مسئولیت حمله را نپذیرفت.

حمله، یک تبادل آتش معمولی نبود.

شواهدی که بعداً در محل مشاهده شد، پرسش‌های بسیار جدی‌تری ایجاد کرد.

هیأت سازمان ملل که پس از واقعه از اشرف بازدید کرد، بر اجساد آثار اصابت گلوله به سر و قسمت فوقانی بدن مشاهده کرد و گزارش داد که دست‌های تعدادی از کشته‌شدگان از پشت بسته شده بود.

این نکته برای روایت ما بسیار مهم است.

دیگر فقط با ادعای یکی از طرف‌های درگیر روبه‌رو نیستیم. مشاهده هیأت سازمان ملل از اجسادی با دست‌های بسته، یکی از مهم‌ترین قطعات پازل ۱۰ شهریور است.

شهادت بازماندگان نیز صحنه‌های مشابهی را توصیف می‌کند.

شهرام عالیوندی، از بازماندگان، روایت کرده است که بهروز فتح‌الله‌نژاد را دیده بود که دست‌هایش از پشت بسته شده و دو نفر او را می‌بردند. او سپس صحنه شلیک به سر وی را توصیف می‌کند.

در نقطه‌ای دیگر، بیمارستان اشرف نیز از حمله مصون نماند.

طبق اسناد ارائه‌شده از سوی مجاهدین، مهاجمان وارد بیمارستان شدند؛ جایی که تعدادی بیمار و شماری از مجروحان حمله در حال مداوا بودند. در این روایت آمده است که سعید نورسی، امدادگری که مشغول رسیدگی به مجروحان بود، کشته شد و شماری از بیماران و مجروحان نیز هدف گلوله قرار گرفتند.

محسن امینی، یکی دیگر از بازماندگان، صحنه‌ای دیگر را روایت کرده است؛ ساکنانی که سلاحی نداشتند اما می‌خواستند به سوی مهاجمان بروند و مهاجمانی که به گفته او تیمی پیشروی می‌کردند و با سلاح‌های صداخفه‌کن تک‌تیر شلیک می‌کردند.

وقتی آن صبح به پایان رسید، ۵۲ تن از ساکنان اشرف کشته شده بودند و هفت تن دیگر ناپدید یا، بنا بر روایت مجاهدین، به گروگان برده شده بودند. گزارش‌های همان روزها نیز رقم ۵۲ کشته و هفت گروگان را منعکس کردند.

اما ماجرای ۱۰ شهریور با شمارش اجساد پایان نیافت.

سؤال‌هایی که در اشرف باقی ماند

چه کسانی حمله کردند؟

چگونه یک نیروی مسلح توانست وارد قرارگاهی شود که نیروهای امنیتی عراق در پیرامون آن حضور داشتند؟

چه کسی عملیات را طراحی کرد؟

نقش دولت نوری مالکی چه بود؟

نقش نیروی قدس و قاسم سلیمانی چه بود؟

هفت فرد ناپدیدشده چه سرنوشتی پیدا کردند؟

و شاید پرسشی که برای این کتاب اهمیت ویژه‌ای دارد:

تعهدات کسانی که در روند انتقال و حفاظت از ساکنان نقش داشتند چه شد؟

سازمان ملل بعد از واقعه بار دیگر یادآوری کرد که تأمین امنیت اشرف در اختیار نیروهای امنیتی عراق و مسئولیت دولت عراق بوده است. آمریکا نیز وقایع آن روز را محکوم کرد و از مقامات عراقی خواست امنیت کمپ و کمک پزشکی به مجروحان را تأمین کنند.

اما محکومیت، مردگان را بازنمی‌گرداند.

و این همان نقطه‌ای است که تاریخ ۱۰ شهریور از یک گزارش خبری فراتر می‌رود.

آنها قربانی به دنیا نیامده بودند

در صفحات آینده با نام ۵۲ انسان روبه‌رو خواهیم شد.

نمی‌خواهیم آنها را فقط در آخرین عکس زندگی‌شان ببینیم.

می‌خواهیم به عقب برگردیم.

به دانشگاه.

به مدرسه.

به خانواده.

به حرفه و تخصص.

به نخستین انتخاب سیاسی.

به سال‌هایی که می‌توانستند زندگی دیگری داشته باشند.

و به نقطه‌ای که هر یک تصمیم گرفت مسیر دیگری را انتخاب کند.

در میان آنها کسانی بودند که بخش بزرگی از عمرشان را در مبارزه سیاسی گذرانده بودند. آنها تجربه دو دهه حضور در عراق، جنگ، محاصره، حمله و جابه‌جایی را پشت سر داشتند. آنان در شهریور ۱۳۹۲ نمی‌توانستند نسبت به خطری که در اطرافشان شکل گرفته بود بی‌خبر باشند.

از همین رو، این کتاب آنان را انسان‌هایی بی‌اختیار در برابر سرنوشت تصویر نخواهد کرد.

اشرفیان قربانیانی نبودند که تصادفاً در مسیر تاریخ قرار گرفته باشند؛ انسان‌هایی آگاه و صاحب انتخاب بودند که خطر، جغرافیا، دشمن و بهای راهی را که برگزیده بودند می‌شناختند و با این همه، ماندن در مبارزه برای آزادی مردم ایران را انتخاب کرده بودند.

این جمله قرار نیست شعار کتاب باشد.

قرار است صفحات بعد آن را اثبات کنند.

با زندگی آدم‌ها.

با اسناد.

با انتخاب‌هایشان.

و سرانجام با بهایی که پرداختند.

۱۰ شهریور پایان داستان نیست

اگر این کتاب در غروب ۱۰ شهریور تمام شود، باز هم فقط نیمی از داستان گفته شده است.

بازماندگان اشرف به لیبرتی منتقل شدند. اما لیبرتی پایان خطر نبود. آنجا نیز هدف حملات مرگبار قرار گرفت و سال‌های دشوار دیگری آغاز شد.

با این همه، رشته‌ای که قرار بود در ۱۰ شهریور گسسته شود، گسسته نشد.

مسیر از اشرف به لیبرتی رفت؛ از لیبرتی به هجرت بزرگ از عراق رسید؛ و سرانجام در آلبانی، در جغرافیایی کاملاً متفاوت، اشرف۳ شکل گرفت.

این یکی از تناقض‌های بزرگ داستان ماست:

مهاجمان می‌توانستند اشرف عراق را از ساکنانش خالی کنند.

می‌توانستند ساختمان‌هایش را تصرف کنند.

می‌توانستند ۵۲ انسان را بکشند.

اما پرسش اصلی این بود که آیا می‌توانستند اندیشه‌ای را که آن انسان‌ها به خاطرش آنجا ایستاده بودند نیز از میان ببرند؟

پاسخ این پرسش را نباید در پیشگفتار بدهیم.

تمام کتاب برای پاسخ‌دادن به همین پرسش نوشته خواهد شد.

از اشرفی که در دیالی به خون نشست، تا لیبرتی؛ از لیبرتی تا هجرت؛ و از هجرت تا اشرف۳ و نسلی که امروز خود را ادامه همان مقاومت می‌داند.

اما برای فهمیدن همه اینها، ابتدا باید به عقب بازگردیم.

پیش از صدای نخستین گلوله در سحرگاه ۱۰ شهریور.

پیش از لیبرتی.

پیش از محاصره.

باید ببینیم اشرف چه بود، چه کسانی آن را ساختند و چرا برای نسلی از مجاهدین، اشرف چیزی بسیار فراتر از چند کیلومتر خاک در استان دیالی عراق شد.

و از همین‌جا، فصل اول آغاز می‌شود:

فصل اول

اشرف؛ شهری که فقط یک قرارگاه نبود - شهرام بهزادی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر