اول شهریوروعلی اکبر اکبری فقط یک روزویک نام نبود از حافظه جنایت تا پرسش عدالت این کتاب از یک روز آغاز شد. اول شهریور ۱۳۷۷. کتاب نهائی بزودی منتشر میشود شهرام بهزادی
قهرمان ملی علی اکبر اکبری وعلی اصغر غضنفر نژاد که لاجوردی را مجازات کردند
اول شهریور فقط یک روز نبود
از حافظه جنایت تا پرسش عدالت
این کتاب از یک روز آغاز شد.
اول شهریور ۱۳۷۷.
از ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه، از بازار تهران، از حجرهای که در آن اسدالله لاجوردی نشسته بود و از دو جوانی که وارد آن شدند: علیاکبر اکبری دهبالایی و علیاصغر غضنفرنژاد جلودار.
اما هرچه در صفحات این کتاب پیش رفتیم، روشنتر شد که اول شهریور را نمیتوان تنها با آن چند دقیقه فهمید.
برای رسیدن به آن حجره باید سالها به عقب بازمیگشتیم؛ به زندانهای شاه، به انقلاب ۱۳۵۷، به برآمدن دستگاه قضایی جدید، به اوین، به سی خرداد ۱۳۶۰، به اعدامها، شکنجهها، اعترافات اجباری و «توابسازی»؛ به محمدرضا سعادتی، سعید سلطانپور، شکرالله پاکنژاد و بسیاری نامهای دیگر؛ به ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ و آن نمایش تلویزیونی بر پیکر کشتهشدگان؛ به اعتراضهایی که حتی از درون حکومت نسبت به وضع زندانها برخاست؛ و سرانجام به مردی که از دادستانی کنار رفت، اما سالها بعد دوباره به رأس سازمان زندانها بازگشت.
وقتی همه این قطعات کنار یکدیگر قرار میگیرند، اول شهریور دیگر یک خبر چندسطری در صفحه حوادث نیست.
اول شهریور انتهای یک خط طولانی تاریخی بود.
و شاید آغاز خطی دیگر.
آن حجره از اوین جدا نبود
اگر فقط آخرین صحنه را ببینیم، داستان بسیار ساده است: دو جوان وارد محل کسب یک مقام سابق حکومتی شدند و او را کشتند.
اما تاریخ وظیفهاش همین است که آنچه پیش از آخرین صحنه اتفاق افتاده است فراموش نشود.
لاجوردی در اول شهریور ۱۳۷۷ فقط مردی سالخورده در بازار تهران نبود. او گذشتهای سیاسی و قضایی با خود حمل میکرد؛ گذشتهای که حکومت و مخالفان درباره آن دو روایت کاملاً متضاد داشتند.
برای حکومت، او کسی بود که بنا بر روایت رسمی، خمینی دربارهاش گفته بود:
«لاجوردی امنیت تهران است.»
و هنگامی که کشته شد، محمد خاتمی، رئیسجمهور وقت، او را:
«یکی از سربازان سختکوش انقلاب و خدمتگزاران مردم و نظام»
نامید.
اما برای شمار زیادی از زندانیان سیاسی دهه شصت و خانوادههای اعدامشدگان، همان مرد نام دیگری داشت:
«جلاد اوین».
این دو تصویر را نمیتوان با بازی با کلمات به یکدیگر نزدیک کرد.
یکی از «امنیت» سخن میگفت و دیگری از سرکوب.
یکی «خدمتگزار مردم» میدید و دیگری نام کسانی را به یاد میآورد که از زندان بازنگشتند.
یکی از «شهادت» سخن میگفت و دیگری از مسئولیت در برابر قربانیان.
همین شکاف نشان میدهد که مسئله لاجوردی با مرگ او تمام نشد؛ زیرا اختلاف اصلی درباره زندگی یا مرگ یک فرد نبود.
اختلاف بر سر روایت یک دوره از تاریخ ایران بود.
اگر لاجوردی فقط یک فرد بود...
یکی از پرسشهایی که در سراسر این کتاب تکرار شد این بود که آیا میتوان همه آنچه در زندانهای دهه شصت رخ داد به اسدالله لاجوردی نسبت داد؟
پاسخ تاریخی نمیتواند مثبت باشد.
لاجوردی مسئول اعمال و تصمیمهای خودش بود، اما او حکومت نبود.
پشت سر او دستگاهی وجود داشت؛ دادستانی، دادگاههای انقلاب، قضات شرع، زندانها، نهادهای اطلاعاتی و امنیتی و بالاتر از همه، ساختاری سیاسی و فقهی که برخورد با مخالفان را مشروعیت میبخشید.
لاجوردی را کسانی منصوب کردند.
به او اختیار داده شد.
در ساختاری مشخص عمل کرد.
حتی هنگامی که اعتراض به عملکرد او بالا گرفت، مسئله با محاکمه او پایان نیافت.
و مهمتر اینکه سالها بعد دوباره به مدیریت سازمان زندانها بازگشت.
پس اگر این کتاب تنها با این نتیجه پایان یابد که «لاجوردی مرد خشنی بود»، تقریباً مهمترین نتیجه تاریخی خود را از دست داده است.
پرسش واقعی این است:
چه ساختاری امکان ظهور و استمرار لاجوردی را فراهم کرد؟
و از آن مهمتر:
چرا همان ساختار پس از مرگش نیز از کارنامه او دفاع کرد؟
تعبیر منسوب به خمینی ــ «لاجوردی امنیت تهران است» ــ در اینجا معنایی فراتر از ستایش یک فرد پیدا میکند.
سؤال این است که امنیت برای چه کسی و به چه قیمت؟
اگر اعدام مخالف، درهمشکستن زندانی و خاموشکردن اعتراض بخشی از تعریف «امنیت» باشد، مسئله دیگر شخصیت یک دادستان نیست؛ مسئله تعریف قدرت از امنیت است.
قربانی میمیرد؛ حافظه الزاماً نمیمیرد
دیکتاتوریها معمولاً یک خطای تاریخی را بارها تکرار میکنند: تصور میکنند حذف انسان به معنای حذف داستان اوست.
اعدام میتواند زندگی را پایان دهد.
اما لزوماً حافظه را پایان نمیدهد.
زندانی اعدام میشود، اما مادرش زنده است.
مادر میمیرد، اما خواهر یا برادرش داستان او را میداند.
همبندی آزاد میشود و آنچه دیده است تعریف میکند.
نامهای از زندان باقی میماند.
عکسی در کشویی حفظ میشود.
نامی بر زبانها میماند.
و سالها بعد، جوانی که هنگام وقوع آن حادثه کودک بوده، آن نام را میشنود و میپرسد:
چه بر سر او آمد؟
این همان پلی است که دهه شصت را به اول شهریور ۱۳۷۷ متصل میکند.
علیاکبر اکبری خود از زندانیان سیاسی سال ۱۳۶۰ نبود.
لاجوردی او را در اوین شکنجه نکرده بود.
محمدرضا سعادتی همنسل او نبود.
سعید سلطانپور همنسل او نبود.
شکرالله پاکنژاد همنسل او نبود.
اما تاریخ آنان به نسل علیاکبر رسیده بود.
این یکی از مهمترین حقایقی است که اول شهریور آشکار کرد:
حافظه سیاسی میتواند از عمر قربانی و حتی از عمر عامل جنایت طولانیتر باشد.
مردی که گفته بود هنوز زاده نشده است
و اینجا دوباره به آن جمله مشهور منقول از لاجوردی میرسیم.
بنا بر روایت شماری از زندانیان سیاسی، او بارها گفته بود:
«هنوز کسی که بتواند مرا بکشد، از مادر زاده نشده است.»
اما تاریخ، تقارنی واقعی و انکارناپذیر در برابر آن جمله قرار داد.
علیاکبر اکبری در:
اول شهریور ۱۳۵۷
متولد شده بود.
و درست بیست سال بعد، در:
اول شهریور ۱۳۷۷
در واقعهای شرکت کرد که به پایان زندگی لاجوردی انجامید.
جنازه لاجوردی روی دست نفرات رژیم
شاید اگر این تقارن در یک رمان نوشته میشد، خواننده آن را بیش از اندازه نمادین میدانست.
اما تاریخ گاهی از ادبیات نیز شگفتانگیزتر است.
آیا آنچه رخ داد عدالت بود؟
و اکنون به دشوارترین پرسش کتاب میرسیم.
آیا کشتهشدن لاجوردی را باید عدالت نامید؟
اگر عدالت را در معنای حقوقی آن به کار ببریم، پاسخ روشن است: عدالت قضایی مستلزم دادگاه مستقل، ارائه اسناد، شنیدن شاهدان، حق دفاع متهم و صدور حکم بر اساس قانون است.
لاجوردی در اول شهریور ۱۳۷۷ در چنین دادگاهی محاکمه نشد.
بنابراین مورخ نمیتواند عملی را که خارج از فرایند قضایی صورت گرفته، صرفاً با تغییر نام به «عدالت قضایی» تبدیل کند.
اما پاسخ در همینجا نیز تمام نمیشود.
زیرا بلافاصله پرسش دوم پدید میآید:
آیا قربانیان و خانوادههای آنان امکان داشتند لاجوردی را در برابر دادگاهی مستقل قرار دهند؟
آیا زندانی سابق میتوانست از دادستان قدرتمند دهه شصت شکایت کند و انتظار داشته باشد نهادی مستقل پرونده او را بررسی کند؟
آیا اسناد زندانها در اختیار خانوادههای قربانیان قرار میگرفت؟
آیا امکان تحقیق مستقل درباره اعدامها، شکنجهها و اعترافات اجباری وجود داشت؟
و اگر چنین سازوکاری وجود داشت، چرا هیچ محاکمه مستقلی درباره کارنامه لاجوردی برگزار نشد و چرا او بعدها بار دیگر مسئولیت مهم حکومتی گرفت؟
این پرسشها عمل اول شهریور را خودبهخود به «عدالت» تبدیل نمیکنند.
اما توضیح میدهند که چرا در جامعهای که مسیر دادخواهی بسته میشود، مرز میان دادخواهی، مجازات و انتقام به میدان نزاع سیاسی تبدیل میشود.
این تمایز برای فهم تاریخ ضروری است.
نبود عدالت، خشونت را عدالت نمیکند؛ اما بستن راه عدالت، پیامد تاریخی دارد.
علیاکبر و علیاصغر؛ نه فرشته، نه نامی در حاشیه
همین اصل باید درباره علیاکبر اکبری و علیاصغر غضنفرنژاد نیز رعایت شود.
اگر آنان را فقط به دو نام در گزارش یک عملیات تقلیل دهیم، تاریخ را ناقص نوشتهایم.
اگر از سوی دیگر آنان را از انسانهای واقعی به شخصیتهای افسانهای بیخطا تبدیل کنیم، باز هم تاریخ را ناقص نوشتهایم.
آنها انسانهایی واقعی بودند؛ با زندگی، تجربه، خشم، باور، انتخاب و تصمیم.
در روایت شخصی نویسنده که در فصل پیش آمد، هیچکس سوژه مشخصی را به آنان تحمیل نکرده بود. هر یک از مسیری متفاوت به مسئله سرکوب رسیده بود و سرانجام بر لاجوردی بهعنوان نمادی از آن دستگاه توافق کردند.
این نکته برای فهم انگیزه آنان مهم است.
آنها لاجوردی را صرفاً یک کاسب سالخورده در بازار نمیدیدند.
در ذهن آنان، مردی که در آن حجره نشسته بود حامل گذشته اوین بود.
میتوان درباره تصمیم آنان داوریهای متفاوت داشت؛ اما نمیتوان برای فهم آن تصمیم، تاریخی را که آنان خود به آن استناد میکردند حذف کرد.
کاوه آهنگر؛ چرا این نام باقی میماند؟
در فصل پیش از کاوه سخن گفتیم.
نه برای آنکه علیاکبر را عیناً به جای کاوه شاهنامه بنشانیم و نه برای آنکه لاجوردی را شخصیت افسانهای دیگری بنامیم.
کاوه در فرهنگ ایران نماد لحظهای است که انسانی عادی حاضر نمیشود روایت قدرت را امضا کند.
درفش او ابتدا پرچم سلطنت نبود.
پیشبند یک آهنگر بود.
اما وقتی اعتراض فردی به حافظه جمعی پیوند خورد، آن پیشبند به نماد تبدیل شد.
از همین منظر است که میتوان فهمید چرا در حافظه بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی، علیاکبر اکبری از یک نام در واقعه اول شهریور فراتر رفت.
نمادها را فرمان حکومتی خلق نمیکند.
گاهی حتی سازمانها نیز نمیتوانند آنها را از پیش بسازند.
زمان و حافظه جمعی است که تعیین میکند چه کسی و چه واقعهای به نماد تبدیل شود.
دو ایران همچنان باقی ماندند
حکومت توانست برای لاجوردی مراسم برگزار کند.
او را «شهید» بنامد.
رسانههایش را در اختیار داشت.
توانست از «خدمت» و «امنیت» سخن بگوید.
اما نتوانست حافظه زندانیان سیاسی را با بخشنامه تغییر دهد.
در سوی دیگر نیز مخالفان روایت خود را ساختند و انتقال دادند.
به همین دلیل، بیش از آنکه با یک اختلاف درباره لاجوردی روبهرو باشیم، با دو برداشت از عدالت، امنیت، قدرت و قربانی روبهرو هستیم.
و شاید تراژدی اصلی تاریخ معاصر ایران دقیقاً همینجاست:
حقیقت بسیاری از پروندههای آن دوره هرگز در فضایی آزاد، با اسناد گشوده و در برابر دادگاهی مستقل مورد رسیدگی قرار نگرفت تا جامعه بتواند به جای دو حافظه متخاصم، به حقیقتی مستند و قابل داوری نزدیک شود.
دادخواهی یعنی چه؟
دادخواهی، فراموشکردن نیست.
اما انتقام بیپایان نیز نمیتواند جای عدالت را بگیرد.
دادخواهی یعنی حقیقت روشن شود.
قربانی نام داشته باشد.
عامل و آمر مشخص شوند.
اسناد پنهان نمانند.
خانواده حق پرسیدن داشته باشد.
متهم حق دفاع داشته باشد.
قاضی وابسته به طرفین نباشد.
و هیچکس ــ نه به نام انقلاب، نه به نام دین، نه به نام امنیت و نه به نام مصلحت ــ بالاتر از پاسخگویی قرار نگیرد.
اگر چنین سازوکاری وجود داشته باشد، جامعه برای پاسخ به جنایت نیازی به تکرار منطق جنایت ندارد.
اما اگر همه درها بسته شوند، پروندهها نابود یا پنهان شوند، قربانی از سخن گفتن محروم شود و عاملان به جای پاسخگویی مورد ستایش قرار گیرند، نباید انتظار داشت حافظه جامعه نیز به فرمان حکومت خاموش شود.
حافظه راه خودش را پیدا میکند.
این شاید مهمترین درس اول شهریور باشد.
این کتاب حکم دادگاه نیست
این کتاب نیز دادگاه نیست.
نویسنده قاضی نیست و تاریخ جای دادگاه را نمیگیرد.
وظیفه این صفحات چیز دیگری بود: کنارزدن فاصلهای که میان یک گلوله در سال ۱۳۷۷ و تاریخ پشت آن وجود داشت.
خواستیم نشان دهیم اسدالله لاجوردی که بود.
چگونه به قدرت رسید.
چه جایگاهی در دستگاه قضایی و زندانها پیدا کرد.
زندانیان درباره او چه گفتهاند.
حکومت چگونه از او دفاع کرده است.
چرا حتی درون حکومت درباره عملکردش اختلاف ایجاد شد.
چگونه دوباره به مدیریت زندانها بازگشت.
علیاکبر اکبری و علیاصغر غضنفرنژاد چه کسانی بودند.
و چرا دو جوان از نسلی دیگر، گذشته لاجوردی را مسئله خود دانستند.
خواننده پس از دانستن این تاریخ، حق دارد داوری کند.
اما دیگر نمیتواند اول شهریور را فقط در چند دقیقه بازار تهران خلاصه کند.
و باز به ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه برمیگردیم
اکنون برای آخرین بار به همان جایی برگردیم که کتاب از آن آغاز شد.
بازار تهران.
اول شهریور ۱۳۷۷.
ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه.
لاجوردی در حجره است.
علیاکبر و علیاصغر وارد میشوند.
چند دقیقه بعد همهچیز تمام شده است.
اگر کتاب را از همانجا میبستیم، فقط پایان زندگی یک مرد را نوشته بودیم.
اما اکنون میدانیم پشت آن چند دقیقه، نزدیک به دو دهه تاریخ ایستاده بود.
اوین آنجا بود.
سی خرداد آنجا بود.
نام اعدامشدگان آنجا بود.
خاطره زندانیان آنجا بود.
روایت حکومت نیز آنجا بود.
خمینی و تعبیری که از «امنیت تهران» داشت آنجا بود.
و نسل جوانی که آن گذشته را به ارث برده بود نیز به آن حجره رسیده بود.
به همین دلیل است که عنوان این فرجام را نمیتوان فقط «مرگ لاجوردی» گذاشت.
زیرا موضوع کتاب هرگز فقط مرگ لاجوردی نبود.
اول شهریور فقط یک روز نبود
اول شهریور، برخورد گذشته و آینده بود.
برخورد حافظه رسمی با حافظه قربانیان.
برخورد نسلی که دهه شصت را ساخته بود با نسلی که پیامدهای آن را به ارث برد.
و بیش از همه، یادآور پرسشی بود که هنوز از تاریخ معاصر ایران حذف نشده است:
با جنایتی که دادخواهی نشده چه باید کرد؟
نه گذشت زمان بهتنهایی پاسخ این پرسش است.
نه مرگ عاملان.
نه حذف اسناد.
نه تبدیل مسئولان به قهرمانان رسمی.
و نه حتی انتقام.
پاسخ پایدار فقط از مسیری میگذرد که بسیاری از قربانیان هرگز فرصت آن را پیدا نکردند:
حقیقت، مسئولیت و عدالت.
حقیقت، تا معلوم شود چه اتفاقی افتاد.
مسئولیت، تا روشن شود چه کسی دستور داد، چه کسی اجرا کرد و چه کسی پاسخگوست.
و عدالت، تا هیچ قربانی مجبور نباشد میان فراموشکردن و انتقام یکی را انتخاب کند.
لاجوردی رفت.
علیاکبر اکبری نیز رفت.
علیاصغر غضنفرنژاد نیز رفت.
اما پرسشی که زندگی آنان را در یک روز به یکدیگر گره زد هنوز باقی است.
و شاید همین ماندگاری پرسش، معنای واقعی «دست انتقام تاریخ» باشد؛ نه اینکه تاریخ خود دادگاه یا جوخه مجازات باشد، بلکه اینکه آنچه حلنشده باقی میماند، میتواند سالها بعد دوباره در برابر یک جامعه ظاهر شود.
قدرت میتواند انسانی را زندانی کند.
میتواند او را اعدام کند.
میتواند روایت رسمی بنویسد.
میتواند برای عاملان خود عنوان بسازد.
اما یک چیز بسیار دشوارتر است:
وادار کردن تاریخ به فراموشی.
اول شهریور ۱۳۷۷ این حقیقت را دوباره یادآوری کرد.
و از همین رو،
اول شهریور فقط یک روز نبود.
روزی بود که گذشته، پس از سالها، دوباره درِ زمان حال را زد.
شهرام بهزادی











