ارتش اسرائيل: اعضای بسیج را در ایستهای بازرسی، چادرها و هر مکانی که باشند شکار
میکنیم
نیروی هوایی اسرائيل - آرشیو
ارتش اسرائيل روز سهشنبه ۲۶ اسفند در بیانیهای که به فارسی منتشر کرد گفت: «ما فعالان بسیج را در ایستهای بازرسی، در چادرها و در هر مکانی که حضور داشته باشند، تعقیب و شکار میکنیم.»
ارتش اسرائيل در این روز ویدیویی از حمله به مواضع بسیج را منتشر کرد و گفت در ساعات گذشته به ده موضع بسیج در سراسر تهران حمله کرده است.
این نیرو توضیح داد که «دستان نیروهای بسیج به خون هزاران ایرانی که در موج اخیر اعتراضات قتلعام شدند، آلوده است.»
ارتش اسرائيل وعده داد که حملاتش به اعضای بسیج «تا زمانی که دیگر مکانی برای فعالیت از آنها باقی نماند و کسی برای عملکردن وجود نداشته باشد» ادامه خواهد داشت.
ارتش اسرائيل روز سه شنبه غلامرضا سلیمانی، فرمانده بسیج را کشت.
ارتش اسرائيل گفت: «سلیمانی در زمانی فرماندهی بسیج را بر عهده داشت که این نیرو در سرکوب مردم ایران فعال بود و با استفاده از خشونت شدید به غیرنظامیان آسیب میزد. فرمانده بسیج، هم برای مردم ایران و هم برای رژیم، چهرهی آشکار سرکوب بود.»
بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر اسرائيل، در پیامی که چند روز پیش منتشر کرد به مردم ایران گفت که در روزهای آینده شرایطی فراهم خواهد شد تا مردم «سرنوشت خود را به دست بگیرند.»
او گفت کشورش در حال انجام «یک جنگ تاریخی برای آزادی» است و این وضعیت را «فرصتی بینظیر» برای ایرانیان دانست تا به گفته او «رژیم آیتاللهها را سرنگون کنند و آزادی خود را به دست آورند.»
غلامرضا سلیمانی، رئیس سازمان بسیج مستضعفین کشته شد
سپاه پاسداران خبر کشته شدن غلامرضا سلیمانی، فرمانده بسیج ایران را تائید کرده است.
سپاه پاسداران در بیانیهاش، که خبرگزاری حکومتی فارس آن را منتشر کرده، گفته است:«این ترور ناجوانمردانه حاکی از اهمیت و نقش بسیج در میدان نبرد همه جانبه با ارتش تروریستی آمريکا و رژیم صهیونیستی و مزدوران آن ها به ویژه در جنگ اخیر میباشد.»
اسرائیل امروز اعلام کرد که دیشب در حملاتی «هدفمند» علی لاریجانی، دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران و غلامرضا سلیمانی را کشته است.https://draft.blogger.com/u/1/blog/post/edit/1497179776243211543/859266206782082125 بی بی سی فارسی
دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی ایران کشته شدن علی لاریجانی، دبیر این شورا را تایید کرده است.
این نهاد در اطلاعیهاش گفته است آقای لاریجانی به همراه یکی از فرزندانش، مرتضی لاریجانی، و همچنین علیرضا بیات، معاون امنیت این شورا و جمعی از محافظانش کشته شده است.
پیشتر مقامهای اسرائیل اعلام کرده بودند که در حمله هدفمند در تهران، علی لاریجانی و غلامرضا سلیمانی، فرمانده بسیج، را کشتهاند. https://www.bbc.com/persian/live/cwyx48eygeet
تنها دو روز پیش از شعلهور شدن جنگ میان ایالات متحده و اسرائیل از یک سو و ایران از سوی دیگر، من مقالهای در این روزنامه با عنوان «خاورمیانه پس از سی سال» نوشتم و در آن کوشیدم مسیر منطقهای را بازخوانی کنم که همواره بین ثباتی شکننده و انفجارهای ناگهانی در نوسان بوده است. اما پس از آنکه چرخ جنگ عملاً به حرکت درآمد، این پرسش در حال حاضر فوریت و وضوح بیشتری یافته است: خاورمیانه پس از این جنگ به کدام سو روان است؟
پیش از آنکه به پرسش پایان جنگ یا وضعیت پس از آن بپردازیم، باید به پرسشی سادهتر بازگردیم: چرا این جنگ اساسا آغاز شد؟ بسیاری، این رویارویی را به برنامه هستهای ایران یا تهدید این کشور علیه اسرائیل مرتبط دانستند، به ویژه پس از رخدادهای هفتم اکتبر 2023. اما واقعیت نشان میدهد که مسأله اصلی، نه برنامه هستهای، بلکه ذهنیت سیاسی است که طی نزدیک به پنج دهه بر ایران حاکم بوده؛ ذهنیتی که صدور انقلاب را به عنوان یک پروژه سیاسی دانسته و نفوذ منطقهای را امتداد طبیعی ایده «منازعه دائم» تلقی میکند. این ذهنیت از خمینی تا علی خامنئی، رهبر کشتهشده، تغییر نکرده و احتمالاً در دوران مجتبی خامنئی، رهبر کنونی نیز ادامه دارد.
این ذهنیتها بهرغم تحریمهای طولانیمدت، محاصره اقتصادی، و حتی با وجود تغییرات بنیادین جهانی، دستخوش تحول نشدند. از همین رو در حالی که کشورهای منطقه در حال تنظیم مجدد اولویتهای خود حول محور توسعه و ثبات بودند، تهران همچنان بر اساس معادلهای متفاوت حرکت میکند که عبارت است از بازدارندگی پیش از همگرایی، و منازعه قبل از توسعه.
به همین دلیل، منطقه این روزها شاهد صحنهای بیسابقه از تشدید تنشها است؛ بیش از سه هزار موشک و پهپاد از ایران علیه کشورهای خلیجی، زیرساختهای انرژی و تأسیسات حیاتی پرتاب شد. این در حالی است که کشورهای خلیجی به صراحت اعلام کردهاند که هرگز اجازه استفاده از خاک یا آسمان خود برای اقدامات نظامی علیه ایران را نخواهند داد. برخی از این کشورها حتی راه مصالحه و تفاهم را در پیش گرفتند، همانند توافق پکن که روابط میان سعودی و ایران را احیا کرد. همچنین، برخی از اقتصادهای خلیجی، به ویژه امارات، سالها ریه تنفس برای اقتصادی ایران در دوران تحریمها بودند. قطر نیز با ایران رابطهای ویژه داشته و عمان در مذاکرات برنامه هستهای، نقش میانجی را ایفا کرده است.
به همین دلیل، هدف قرار دادن تأسیسات خلیجی در جریان این جنگ از منظر سیاسی و راهبردی توجیهناپذیر به نظر میرسد. اما پرسش اصلی، ذهنیتی است که صحنهگردان ایران است؛ زیرا هدف قراردادن کشورهای خلیجی نه تنها به قدرت ایران نمیافزاید، بلکه جبهههایی را باز میکند که ایران به آنها نیازی ندارد.
در اینجا پرسشی مطرح میشود: آیا ایران امروز به مردی خردمند بیشتر نیاز دارد یا رهبر؟ مردی خردمندی که دریابد قدرت در قرن بیست و یکم دیگر با شمار موشکها سنجیده نمیشود، بلکه معیار سنجش قدرت، توانایی ایجاد اقتصاد مولد، ثبات سیاسی، و روابط متوازن با همسایگان است.
ایران کشوری از نظر داشتن منابع درآمد، کشور فقیری نیست، بلکه دارای مؤلفههایی است که آن را قادر میسازد به یکی از بزرگترین قدرتهای اقتصادی خاورمیانه تبدیل شود؛ موقعیت جغرافیایی استراتژیک، بازار عظیم و منابع انرژی فراوان از جمله این مؤلفهها هستند. با این حال، این ظرفیتها دههها اسیر دیدگاه سیاسی شدهاند که نفوذ منطقهای را جایگزینی برای توسعه داخلی میداند.
بازگردیم به خاورمیانه؛ آنچه امروز در منطقه رخ میدهد فقط یک جنگ نیست، بلکه ممکن است آغاز شکلدهی و بازچینی منطقه و «محیط راهبردی» باشد. همانگونه که مورخ آمریکایی جان لوئیس گادیس اشاره کرده، جنگهای بزرگ تنها به پایان دادن به منازعات نمیانجامند، بلکه محیط راهبردی حاکم بر عملکرد کشورها را بازچینی میکنند؛ به این معنا که پایان جنگ میتواند آغاز یک نظام منطقهای متفاوت با گذشته باشد.
میتوان اصطلاح «خاورمیانه جدید» که مکررا در واشینگتن مطرح میشود را در همین چارچوب فهمید؛ گرچه این اصطلاح جدیدی نیست و دههها در ادبیات سیاسی آمریکا مطرح بوده، اما هرگاه منطقه تحولات عمدهای را تجربه کرده، دوباره به صحنه بازگشته است. اساس این ایده، بازچینی موازنه قواست، به گونهای که منطقه بر شبکههای از همپیمانیهای اقتصادی و امنیتی استوار شود، نه بر محورهای باز منازعه. کنت پولاک، پژوهشگر آمریکایی نیز اشاره کرده که استراتژی آمریکا به جای مدیریت منازعات بیپایان، به تدریج به سمت ایجاد یک نظام منطقهای مبتنی بر مشارکتهای اقتصادی و یکپارچگی امنیتی بین کشورها حرکت میکند.
به همین دلیل، منطقه اکنون میان دو مدل متفاوت مدیریت کشور قرار دارد. مدل نخست بر این ایده استوار است که نفوذ از طریق منازعات باز، شبکههای بازوهای مسلح و تلاش برای گسترش جغرافیایی یا سلطه سیاسی بنا میشود.
مدل دوم بر توسعه، ثبات و ایجاد مشارکتهای اقتصادی منطقهای تکیه دارد.
مدل نخست، منطقه را ملتهب، منازعهآلود و زمینی حاصلخیز برای افراطگرایی و افزایش تهدیدات امنیتی نگه میدارد، در حالی که مدل دوم نیازمند تصمیمات شجاعانه برای به صفررسانی و حل همه منازعات، و در راس آنها منازعه فلسطین و اسرائیل است تا روابط طبیعی میان کشورهای منطقه شکل گیرد و توسعه به عنوان نخستین و مهمترین شاخص مشروعیت سیاسی و قطبنمای سنجش پیشرفت و ثبات کشورها در نظر گرفته شود. تجارب گذشته نشان دادهاند که هیچ نظام منطقهای نمیتواند پایدار باشد مگر اینکه از درون همان منطقه برخاسته باشد.
از این رو، این پرسش اساسی مطرح میشود: چه خاورمیانهای متولد خواهد شد؟ تنها سالهای آینده پاسخ این پرسش را خواهند داد. با این حال، آنچه اکنون واضح است این است که منطقه وارد مرحلهای عمیق از بازچینی و بازساخت شده و کشورهایی که در آینده بر میز تصمیمگیری خواهند نشست، صرفاً آنهایی نیستند که در مدیریت منازعه مهارت داشتهاند، بلکه کشورهایی هستند که به موقع فهمیدند توسعه احیانا میتواند از جنگ هم قدرتمندتر باشد.
«تاجگذاری مجتبی خامنهای» در آینهٔ رسانههای جهان
همزمان با بالاگرفتن بحثها درباره تحولات در رأس حاکمیت ایران، سخنان رئیسجمهور برگزیدهٔ مقاومت ایران دربارهٔ آنچه او «تاجگذاری مجتبی خامنهای» نامید، بازتاب گستردهیی در رسانهها و میان شخصیتهای سیاسی بینالمللی پیدا کرد. بسیاری از این رسانهها با نقل مستقیم سخنان او، این موضوع را بهعنوان نشانهیی از تبدیل ساختار حاکمیت به نوعی «سلطنت موروثی» مورد توجه قرار دادند.
اکسپرس لندن در گزارشی نوشت: «مریم رجوی حملهٔ تندی به انتصاب مجتبی خامنهای بهعنوان رهبر جدید انجام داد و هشدار داد که این اقدام بهمعنای تبدیل ساختار سختگیرانه آخوندهای حاکم به یک سلطنت موروثی به سبک قرونوسطایی است». این روزنامه افزود مریم رجوی گفته است: «حکمرانی آخوندها، تحت عنوان ولایت فقیه، با قرار دادن مجتبی خامنهای بر تخت، عملاً خود را به یک سلطنت موروثی تبدیل کرده و این اقدام نمیتواند کشتی درهمشکستهٔ فاشیسم مذهبی را نجات دهد».
شبکه فاکس نیوز نیز نوشت: «رئیسجمهور برگزیده شورای ملی مقاومت ایران، اقدام برای انتصاب رهبر جدید رژیم را تبدیل نظام مذهبی به یک سلطنت موروثی توصیف کرد». این شبکه با نقل پیام خانم مریم رجوی افزود: «ولایت مطلقه فقیه خود را با بر تخت نشاندن مجتبی خامنهای، «سلطنت موروثی» فقیه کرد، اما این اقدام نمیتواند کشتی درهمشکسته فاشیسم مذهبی را نجات دهد».
در همین حال، شماری از شخصیتهای برجستهٔ سیاسی نیز به موضوع انتصاب مجتبی خامنهای انعکاس دادهاند.
شارل میشل، رئیس پیشین شورای اروپا و نخستوزیر سابق بلژیک ضمن ابراز امیدواری برای مردم و مقاومت ایران افزود: «مردم ایران و اپوزیسیون سازمانیافته میتوانند درباره آینده و سرنوشت سیاسی خود تصمیم بگیرند».
همچنین رابرت جوزف، معاون پیشین وزیر امور خارجه آمریکا تحولات اخیر را «نقطه عطفی بزرگ» توصیف کرد و گفت: «پیشنهاد او برای تشکیل یک دولت موقت بر اساس طرح ۱۰مادهیی میتواند چارچوبی برای یک انتقال دموکراتیک و ایجاد یک جمهوری مبتنی بر جدایی دین از دولت فراهم کند».
در همین راستا لرد آلتون، عضو مجلس اعیان بریتانیا در پیامی نوشت: «میلیونها ایرانی آرزوی یک ایران دموکراتیک و کثرتگرا با جدایی دین از دولت را دارند، نه یک آیتالله دیگر یا یک دیکتاتور تحمیلشده».
در مجموع، بازتاب گستردهٔ رسانهها و سیاستمداران غربی از بیرون کشیدن مجتبی از خمرهٔ خبرگان نشان میدهد که بحث جانشینی ولایت فقیه، به موضوعی جدی سیاسی در جهان تبدیل شده است.
در این میان، تعبیر «تاجگذاری مجتبی خامنهای» که از سوی مریم رجوی مطرح شد، به یکی از کلیدواژههای اصلی این بحثها تبدیل گردید و توجه بسیاری از رسانهها را به خود جلب کرده است.
با این همه، در دورههای پیش از انقلاب ۱۳۵۷، هرچند تشیع مذهب رسمی دولت ایران به شمار میرفت، روحانیت شیعه مستقیماً در اعمال قدرت سیاسی دخالت نداشت. شاهان صفوی، قاجار و حتی پهلوی خود را حامی دین و حافظ نهاد روحانیت معرفی میکردند، اما روحانیان به طور مستقیم اداره حکومت را در دست نداشتند.
این فاصله نسبی میان قدرت سیاسی و نهاد روحانیت، به گونهای ناسازگار، استقلال و تا حدی اعتبار اجتماعی روحانیت را در میان مؤمنان تضمین میکرد. روحانیت میتوانست در مقام مرجع دینی، بیرون از ساختار رسمی قدرت باقی بماند و از این موقعیت برای حفظ نفوذ اجتماعی خود بهره گیرد. این وضعیت با انقلاب ۱۳۵۷ و تأسیس جمهوری اسلامی به رهبری روحالله خمینی دگرگون شد. نظریۀ ولایت فقیه و سپس ولایت مطلقۀ فقیه روحانیت را برای نخستین بار در تاریخ ایران به مرکز قدرت سیاسی رساند. در این نظام، یک مرجع دینی نه تنها مشروعیت مذهبی بلکه بالاترین قدرت سیاسی را نیز در اختیار گرفت.
روح الله خمینی در بازگشت از تبعید AFP - GABRIEL DUVAL
به این ترتیب، برای نخستین بار در تاریخ ایران، سرنوشت نهاد روحانیت به طور مستقیم با سرنوشت قدرت سیاسی گره خورد. روحانیت شیعه دیگر صرفاً مرجع دینی جامعه نبود، بلکه خود به طبقه حاکم تبدیل شد. این دگرگونی پیامدهای عمیقی به همراه داشت. هنگامی که نهاد روحانیت به ستون اصلی قدرت سیاسی بدل شد، مخالفت با حکومت نیز ناگزیر به مخالفت با روحانیت تعبیر گردید. به بیان دیگر، نبرد سیاسی با جمهوری اسلامی به تدریج در ذهن بخشهایی از جامعه به رویارویی با نهاد روحانیت شیعه تبدیل شد و در نهایت انزجار از حکومت روحانی به انزجار از روحانیت گسترش یافت که مستقیماً در اعمال خشونت و سرکوب شرکت دارد.
نشانههای این تحول را میتوان در اعتراضهای گسترده سالهای اخیر مشاهده کرد. در جریان جنبش زن، زندگی، آزادی و دیگر خیزشهای اجتماعی، شعارهایی در خیابانهای ایران شنیده شد که مستقیماً نهاد روحانیت را هدف قرار میدادند. در برخی از این شعارها حتی گفته میشد که رهایی ایران از استبداد سیاسی-مذهبی با پایان سلطۀ روحانیت و نابودی نهاد روحانیون شیعه گره خورده است.
این تحول از نگاه رهبران جمهوری اسلامی نیز پنهان نمانده است. علی خامنهای در واپسین سالهای حیات و اقتدار مطلقۀ خود بارها در سخنرانیهایش نسبت به روحانیانی که از حکومت فاصله میگیرند هشدار داده بود. او به درستی پیشبینی کرده بود که سقوط نظام جمهوری اسلامی از این پس به معنای پایان نفوذ و نهاد تاریخی روحانیت شیعه در ایران میتواند باشد. زیرا، به تعبیر او، هیچگاه در تاریخ ایران سرنوشت این دو نهاد تا این حد به هم گره نخورده و نهاد روحانیت تا این اندازه به قدرت سیاسی متکی نبوده و از مواهب و امتیازات آن بهره نبرده است.
در سطح جامعه نیز نشانههای دگرگونی عمیقتر کم نیستند : در مراسم خاکسپاری بسیاری از کشتهشدگان اعتراضهای اخیر، نوعی آیین سوگواری عرفی شکل گرفته است که در آن نمادهای سنتی مذهبی بسیار کمرنگ یا حتی غایباند. در اغلب موارد، خانوادهها و دوستان کشتهشدگان صریحاً خواستهاند که به جای مراسم مذهبی سنتی، مراسمی برگزار شود که بیشتر رنگ و بوی مدنی و ملی داشته باشد. این نشانهها نوعاً گواهی میدهند که جامعه ایران وارد روندی شده است که میتوان آن را عرفی شدن سیاست و قدرت نامید که لازمه و نخستین شرط حیاتی دموکراسی است و بود و نبود جمهوری اسلامی دیگر کمترین خللی در آن ایجاد نمیکند.
خروج از دین
در توضیف چنین روندی فیلسوف و جامعهشناس فرانسوی مارسل گوشه از مفهومی سخن میگوید که آن را «خروج از دین» مینامد : فرایندی تاریخی در غرب که در آن قدرت سیاسی از مشروعیت دینی فاصله میگیرد و به حوزهای عرفی تبدیل میشود. تحولات ایران به ویژه طی سه دهۀ اخیر نشانههایی از آغاز چنین روندی هستند. تناقض تاریخی در اینجاست که محرک اصلی این روند، استقرار یک حکومتی دینی در ایران بوده است. جمهوری اسلامی که با هدف برقراری حکومت دینی تأسیس شد، در عمل شرایطی را پدید آورد که در آن بخشهایی از جامعه به سوی فاصله گرفتن از دین در عرصۀ سیاست و نهایتاً مقابله با آن گرایش پیدا کردند.
اگر این روند ادامه یابد و به موفقیت برسد، پیامدهای آن تنها به ایران محدود نخواهند ماند. ایران یکی از مهمترین مراکز تشیع در جهان اسلام به شمار رفته و تحولات فکری و سیاسی آن میتواند در درجۀ اول بر جوامع شیعی در لبنان، عراق و دیگر نقاط خاورمیانه و سپس کل جوامع مسلمان اثر بگذارد. در چنین صورتی، مسئلۀ سکولاریزاسیون قدرت در ایران میتواند به یکی از عوامل مهم تغییر در ژئوپولیتیک فکری و سیاسی خاورمیانه و ای بسا جهان تبدیل شود. طبیعی است که چنین تحول شگرفی جمع گسترده و در عین حال ناهمگونی را چه در ایران و چه در خارج از ایران عمیقاً نگران کند.