۱۴۰۵ مرداد ۳۰, جمعه

پروژه سلطنت به گردابی می‌ماند که پس‌مانده‌های فضای سیاسی ایران را یک‌سره به درون خود می‌کشد و مهره‌ای چون مصداقی، حلقه اتصال این فضولات است

 

پروژه سلطنت به گردابی می‌ماند که پس‌مانده‌های فضای سیاسی ایران را یک‌سره به درون خود می‌کشد و مهره‌ای چون مصداقی، حلقه اتصال این فضولات است

پروژه سلطنت به گردابی می‌ماند که پس‌مانده‌های فضای سیاسی ایران را یک‌سره به درون خود می‌کشد  و مهره‌ای چون مصداقی، حلقه اتصال این فضولات است

 

پروژه سلطنت به گردابی می‌ماند که پس‌مانده‌های فضای سیاسی ایران را یک‌سره به درون خود می‌کشد

 و مهره‌ای چون مصداقی، حلقه اتصال این فضولات است

امین باقری

نام خانوادگی، سرمایه سیاسی نیست

مبارزان و شهیدان، میراث باورمندان آرمان‌ خویش‌اند، نه میراث صرف وارثان نسبی‌شان. آنان به خون تعلق ندارند؛ به تاریخ مبارزه تعلق دارند.

سر و صدایی که پیرامون دیدار ماکسیمیلیان جزنی با بچه‌شاه برپا شده، بیش از آنکه از جایگاه سیاسی، اجتماعی یا فکری ماکسیمیلیان ناشی شود، محصول یک نام خانوادگی است: «جزنی». اگر این نام از میان برداشته شود، در برابر ما فردی قرار می‌گیرد که نه سابقه‌ای در مبارزه سیاسی دارد، نه در سازمان‌دهی یک جنبش، نه در پرداخت هزینه برای آزادی، و نه حتی در فعالیت سیاسی مستمر و قابل اعتنایی که بتوان آن را نقد یا ارزیابی کرد. بنابراین تمام اهمیت این دیدار، نه از خود شخص، بلکه از تلاش برای الصاق او به بیژن جزنی ساخته شده است.

ماکسیمیلیان حتی یک دقیقه زیست مبارزاتی نداشته است که اکنون با تغییر موضع، سازش یا پیوستن به اردوی سلطنت بتواند خدشه‌ای به نام بیژن جزنی وارد کند. کسی می‌تواند از یک سنت سیاسی جدا شود که پیش‌تر به آن تعلق داشته باشد؛ کسی می‌تواند به یک آرمان پشت کند که زمانی برای آن ایستاده باشد؛ و کسی می‌تواند میراثی را لکه‌دار کند که خود در ساختن، پاسداری یا ادامه دادن آن نقشی داشته باشد. ماکسیمیلیان هیچ‌یک از این نسبت‌های سیاسی را با بیژن جزنی ندارد. نسبت او، نسبی است، نه تاریخی؛ خونی است، نه سیاسی؛ خانوادگی است، نه مبارزاتی.

در نتیجه، نخستین خطای تحلیل آن است که عمل ماکسیمیلیان به حساب بیژن جزنی، جنبش فدایی یا تاریخ مبارزه علیه سلطنت نوشته شود. بیژن جزنی نه در فرزند خود تکثیر می‌شود و نه با رفتار او ابطال. انسان‌ها میراث ژنتیکی دارند، اما موضع سیاسی، شرافت، مسئولیت اخلاقی و وفاداری تاریخی از طریق خون منتقل نمی‌شود. سیاست قلمرو مسئولیت فردی است، نه وراثت. در سیاست، هیچ‌کس نه به اعتبار پدرش مشروعیت می‌یابد و نه به اعتبار پدرش محکوم می‌شود. نام خانوادگی سند عضویت در یک سنت سیاسی نیست و فرزند یک مبارز، به‌طور طبیعی نماینده، مفسر یا وارث سیاسی او به شمار نمی‌آید.

این حقیقت به درازای تاریخ نوشته و نانوشته تکرار شده است. در روایت‌های کهن، قابیل و هابیل از یک پدر و مادرند، اما نسبت خونی مانع از آن نمی‌شود که یکی قاتل دیگری شود. در داستان نوح نیز فرزند پیامبر به صرف انتساب خانوادگی «اهل» او شناخته نمی‌شود: «إنَّهُ لَیْسَ منْ أَهْلکَ إنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالحٌ.»

در تاریخ معاصر نیز، از خاندان‌های برخاسته از انقلاب فرانسه تا خاندان‌های سیاسی انقلاب ۱۹۱۷ روسیه، بارها دیده‌ایم که نسل‌های بعدی راهی کاملا متفاوت از پدران و مادران خود پیموده‌اند. خون، فضیلت تولید نمی‌کند؛ همان‌گونه که مسئولیت اخلاقی و تعهد سیاسی نیز موروثی نیست.

اما مسئله اصلی این دیدار نه انتخاب شخصی ماکسیمیلیان، بلکه سازوکاری است که این انتخاب را به یک واقعه تبلیغاتی تبدیل می‌کند. دستگاه سلطنت به خود ماکسیمیلیان نیازی ندارد. به نام «جزنی» نیاز دارد. او نه به عنوان یک فعال سیاسی مستقل، بلکه به عنوان حامل یک نام مصرف می‌شود. هدف آن است که از طریق نمایش فرزند یکی از چهره‌های برجسته مبارزه علیه شاه در کنار فرزند همان شاه، تصویری نمادین ساخته شود. گویی تاریخ بسته شده، جنایت‌ها بخشوده شده، شکاف‌های سیاسی از میان رفته و حتی فرزندان قربانیان نیز به رهبری بچه‌شاه پیوسته‌اند.

این همان جایی است که ملاقات از سطح یک تصمیم شخصی فراتر می‌رود و به عملیات بازنویسی تاریخ بدل می‌شود. در تبلیغ منتشرشده در صفحات بچه‌شاه، بیژن جزنی نه به عنوان زندانی سیاسی‌ای که همراه با یارانش در زندان شاه کشته شد، بلکه با عبارت تطهیرکننده و تحریف‌آمیز «هنگام تلاش برای فرار کشته شد» معرفی می‌شود. این عبارت، چیزی جز بازتولید همان روایت رسمی حکومت پهلوی نیست. روایتی که قتل زندانیان را به «فرار» تبدیل می‌کرد و مسئولیت دستگاه امنیتی را از متن واقعه حذف می‌ساخت.

در اینجا ماکسیمیلیان دیگر صرفا در کنار رضا پهلوی عکس نمی‌گیرد. نام خانوادگی او برای اعتباربخشی به روایتی به کار گرفته می‌شود که مرگ بیژن جزنی را از یک قتل سیاسی به حادثه‌ای در جریان فرار تقلیل می‌دهد. مساله واقعی دقیقا همین‌جاست: چرا باید خون بیژن جزنی خرج اعتباربخشی به چنین نشستی شود؟ چرا برای توجیه همکاری یک فرد فاقد هرگونه پیشینه مبارزاتی، باید پدر کشته‌شده‌اش به صحنه آورده شود؟ و چرا کسی که خود هیچ سهمی در مبارزه بیژن نداشته، باید به اعتبار آن مبارزه به عنوان «چپ»، «حقوق‌دان» یا حلقه اتصال میان انقلاب و سلطنت معرفی شود؟

 مسئله، تجارت سیاسی با نام یک کشته‌شده است.

این الگو اتفاقی نیست. در پیرامون رضا پهلوی، طی سال‌های گذشته، شبکه‌ای از چهره‌ها شکل گرفته است که کارکرد اصلی‌شان نه تولید اندیشه و نه سازمان‌دهی سیاسی، بلکه انتقال سرمایه نمادین سنت‌های مختلف مبارزاتی به پروژه سلطنت است. در این میان، حضور مستمر ایرج مصداقی در کنار رضا پهلوی و در اغلب دیدارهای مشابه، شایسته توجه است. عملکرد و روایت‌های او، به‌عنوان یک تواب شناسنامه‌دار و از همکاران شکنجه‌گرانی چون لاجوردی، در تعارض کامل با حافظه زندان و مقاومت سیاسی است و همین امر موجب شده است که نزد نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی، نه به‌عنوان راوی مقاومت، بلکه به‌عنوان یکی از عوامل فرسایش آن حافظه شناخته شود. تکرار حضور او در چنین پروژه‌هایی نشان می‌دهد که این دیدارها رویدادهایی منفرد نیستند، بلکه اجزای یک راهبرد سیاسی‌اند: راهبردی برای جذب جداشدگان، مصرف نام‌ها و استهلاک حافظه تاریخی جنبش‌های مخالف. گردآمدن این افراد پیرامون سلطنت، بیش از آنکه ناشی از اشتراک نظری باشد، حاصل اشتراک کارکرد است. کارکردی که گذشته مبارزاتی دیگران را به مواد خام تبلیغات سیاسی امروز تبدیل می‌کند.

پروژه سلطنت به گردابی می‌ماند که پس‌مانده‌های فضای سیاسی ایران را یک‌سره به درون خود می‌کشد، و مهره‌ای چون مصداقی، حلقه اتصال این فضولات است.

از همین رو، سلطنت‌طلبی‌ای که در خیابان و فضای مجازی شعار «مرگ بر سه فاسد…» سر می‌دهد، در اتاق‌های تبلیغاتی خود ناگهان به یک چپ نیازمند می‌شود. نه برای پذیرش چپ، نه برای بازاندیشی در سرکوب تاریخی آن، و نه برای به رسمیت شناختن حقانیت مبارزان کشته‌شده بلکه برای استفاده از یک نام چپ در خدمت پروژه‌ای ضدچپ.

 این تناقض، ظاهری نیست. بخشی از منطق سیاسی سلطنت است. مخالفان تا زمانی دشمن‌اند که دارای سازمان، حافظه، استقلال و هویت باشند اما به محض آنکه بتوان از نام، نسبت خانوادگی یا گذشته آنان برای مشروعیت‌بخشی به سلطنت استفاده کرد، همان مخالف به یک نماد آشتی تبدیل می‌شود. مساله نه پذیرش تکثر، بلکه مصادره نمادها است.

از همین رو، واژه‌هایی مانند «همگرایی»، «حکومت ملی»، «آزادی» و «آبادانی» در متن‌های منتشرشده از سوی بچه‌شاه، بیش از آنکه بیانگر یک برنامه سیاسی باشند، کارکردی پوشاننده دارند. در این روایت، اختلاف‌های تاریخی، طبقاتی و سیاسی نه حل، بلکه پاک می‌شوند. نسبت میان سلطنت و ساواک، میان زندان و شکنجه، و میان حکومت پهلوی و کشته‌شدن مخالفانش، جای خود را به زبانی بی‌تاریخ درباره همکاری برای آینده می‌دهد. گذشته نه نقد می‌شود و نه مسئولیت آن پذیرفته می‌شود بلکه از قربانیان همان گذشته برای مشروعیت‌بخشی به وارثان قدرت استفاده می‌شود.

ماکسیمیلیان نه به دلیل نسبت خانوادگی، وارث سیاسی بیژن است و نه به دلیل همان نسبت، سزاوار اعتبار ناشی از مبارزه او. او می‌تواند هر موضعی را برای خود انتخاب کند؛ اما حق ندارد سرمایه‌ای را مصرف کند که خود در تولید آن هیچ سهمی نداشته است. بنابراین، مساله نه خیانت فرزند به پدر به معنای سنتی و خانوادگی آن است و نه ضرورت وفاداری موروثی فرزندان به عقاید والدین. چنین انتظاری خود به منطق قبیله‌ای و وراثتی تعلق دارد. مساله، استفاده ابزاری از نام یک مبارز برای مشروعیت‌بخشی به ساختاری است که او علیه آن مبارزه کرد و در زندان همان ساختار جان باخت.

بیژن جزنی با اندیشه، آثار، مبارزه و سرنوشت سیاسی خود تعریف می‌شود؛ نه با فرزندش. ماکسیمیلیان نیز باید با کردار و مواضع خودش سنجیده شود؛ نه با نام پدر. اما هنگامی که خود او و دستگاه تبلیغاتی سلطنت، نسبت خانوادگی را به مرکز نمایش تبدیل می‌کنند، دیگر نمی‌توانند از مسئولیت سیاسی این بهره‌برداری نیز بگریزند.

  این دیدار چیزی درباره شکست یا بی‌اعتباری بیژن جزنی ثابت نمی‌کند؛ زیرا ماکسیمیلیان هرگز حامل سیاسی آن میراث نبوده است. آنچه این واقعه آشکار می‌کند، نیاز دستگاه سلطنت به مصادره نمادهای مخالف، پاک کردن حافظه سرکوب و ساختن مشروعیت از بقایای قربانیان خویش است. طنز تلخ ماجرا نیز همین است: جریانی که هنوز «چپی» را در شعارهای خیابانی‌اش هم‌ردیف دشمنان مستحق مرگ قرار می‌دهد، برای مشروعیت‌بخشی به خود ناچار است فرزند یک چریک کشته‌شده را به عنوان شاهد آشتی ملی بر صحنه بنشاند.

نه نام «جزنی» ماکسیمیلیان را مبارز می‌کند و نه ملاقات او بیژن جزنی را بی‌اعتبار. شرافت، عقیده و مسئولیت اخلاقی ارث پدری نیستند. اما مهم‌تر، خون قربانی نیز سرمایه سیاسی نیست. کالایی نیست که وارثان یا دستگاه‌های تبلیغاتی بتوانند آن را در بازار قدرت خرج کنند. بیژن جزنی را نه فرزندش نمایندگی می‌کند و نه وارثان سلطنت حق مصادره او را دارند. تاریخ را نه با ژن می‌توان نوشت و نه با عکس‌های یادگاری؛ تاریخ را کنش سیاسی و مسئولیت اخلاقی می‌نویسد.

مبارزان و شهیدان، میراث باورمندان آرمان‌ خویش‌اند، نه میراث صرف وارثان نسبی‌شان. آنان به خون تعلق ندارند؛ به تاریخ مبارزه تعلق دارند.

3:23 PM · Jul 15, 2026

Amin 

 https://hambastegimeli.com/116778_%D9%BE%D8%Bهمبستگی ملی 

نشریه های مجاهد در سال ۵۸ از شماره ۶ تا شماره ۱۰ بیاد میلیشیاهای نشریه فروش قاصدان آگاهی خلق

 نشریه های مجاهد در سال ۵۸ از شماره ۶ تا شماره ۱۰ بیاد میلیشیاهای نشریه فروش قاصدان آگاهی خلق

مجاهد، شماره 623مهر1358
مجاهد، شماره 730مهر1358
مجاهد، شماره 807آبان1358
مجاهد، شماره 914آبان1358
مجاهد، شماره 1021آبان1358

ماشین اعدام فاشیسم دینی، زندانی قیام، قائم حسینی ۲۱ ساله را سربدار کرد

 ماشین اعدام فاشیسم دینی، زندانی قیام، قائم حسینی ۲۱ ساله را سربدار کرد

اطلاعیه شورای ملی مقاومت ایران
اطلاعیه شورای ملی مقاومت ایران

شورای ملی مقاومت ایران -سربرگ

ماشین اعدام فاشیسم دینی در یک جنایت ضدانسانی دیگر، زندانی قیام، قائم حسینی ۲۱ ساله را سربدار کرد

فراخوان به اقدام فوری برای نجات جان زندانیان محکوم به اعدام

صبح پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ماشین اعدام فاشیسم دینی در یک جنایت ضدانسانی دیگر، زندانی قیام، قائم حسینی (با اصالت افغانی) را در زندان اصفهان سربدار کرد. حکم اعدام توسط بیدادگاه ضد انقلاب اصفهان و قضات جنایتکار، محمد براتی درچه و محمدرضا توکلی، صادر شده بود.

قائم حسینی که در جریان قیام دیماه دستگیر شده بود، به‌همراه ۱۱ تن دیگر در پرونده موسوم به «میدان علیخانی» اصفهان در ارتباط با هلاکت چهار مأمور یگان ویژه که در قیام به سرکوب مردم اشتغال داشتند، محکوم به اعدام شدند. چهار تن از این شورشگران، عرفان اسفندیاری، گل‌محمد محمدی، امیرحسین صفری و ابوالفضل سپاهی، پیش از این سربدار شده‌اند. هفت زندانی دیگر این پرونده شامل علیرضا سپاهی ۲۴ ساله، شروین باقریان ۱۸ ساله، امیرحسین ابراهیمی ۱۹ ساله، امیرحسین ملکی ۱۹ ساله، علی دشتی ۱۹ ساله، ابوالفضل ابراهیمی ۱۸ ساله و علیرضا رئیسی ۲۱ ساله، در خطر جدی اعدام قرار دارند.

در جریان دادرسی‌های فرمایشی، این زندانیان از حق انتخاب وکیل محروم بودند و حتی به وکلای تسخیری نیز اجازه دسترسی به پرونده‌ها داده نشد. از این پیش‌تر، دبیرخانه شورای ملی مقاومت در ۲۸ تیر ۱۴۰۵، نسبت به خطر اعدام این زندانیان هشدار داده و ارگانهای بین‌المللی را به اقدام فوری برای نجات آنها فراخوانده بود.

مقاومت ایران با درود به شورشگران سربدار، بار دیگر شورای امنیت ملل متحد و عموم مراجع بین‌المللی مدافع حقوق‌بشر را به اقدام فوری و مؤثر برای توقف اعدام‌های پی‌درپی زندانیان سیاسی، به‌ویژه ۷ جوان پرونده میدان علیخانی اصفهان، فرامی‌خواند. رژیم حاکم بر ایران باید به‌خاطر ۵ دهه جنایت علیه بشریت و نسل‌کشی، مورد حسابرسی قرار بگیرد.

دبیرخانه شورای ملی مقاومت ایران

۲۹ مرداد ۱۴۰۵ (۲۰ اوت ۲۰۲۶)

https://news.mojahedin.org/i/%D9سازمان مجاهدین خلق ایران

بزودی منتشر میشودجلد دوم کودتای ۲۸ مرداد از چماق سلطنتی تا باتوم ولایی ابزارها تغییر کردند؛ مأموریت باقی ماند شهرام بهزادی

 بزودی منتشر میشودجلد دوم کودتای ۲۸ مرداد از چماق سلطنتی تا باتوم ولایی ابزارها تغییر کردند؛ مأموریت باقی ماندشهرام بهزادی


بزودی منتشر میشودجلد دوم کودتای ۲۸ مرداد از چماق سلطنتی تا باتوم ولایی ابزارها تغییر کردند؛ مأموریت باقی ماند

 


پیشگفتار

چماق بر زمین نماند

در بهمن ۱۳۵۷، نظامی سقوط کرد که کودتای ۲۸ مرداد پایه‌های آن را استوار کرده بود.

ساواک فروپاشید.

مجسمه‌های شاه پایین کشیده شد.

زندانیان سیاسی از زندان بیرون آمدند.

مردم خیابان را پس گرفتند.

به نظر می‌رسید داستان ۲۸ مرداد پس از بیست‌وپنج سال به پایان رسیده است.

اما تاریخ همیشه آنچه را از در بیرون می‌کند، برای همیشه دفن نمی‌کند.

گاهی یک روش با لباس دیگری بازمی‌گردد.

تاج رفت.

اما منطق قیمومت بر مردم از میان نرفت.

چماق سلطنتی کنار رفت.

اما چماق بر زمین نماند.

گروه‌هایی با نام حزب‌الله وارد خیابان شدند.

کمیته‌ها شکل گرفتند.

سپاه و بسیج ساخته شدند.

لباس‌شخصی پدید آمد.

و به‌تدریج همان وظیفه‌ای که در روز کودتا به گردانندگان اوباش سپرده شده بود، در ساختاری بسیار گسترده‌تر و منسجم‌تر بازتولید شد:

گرفتن خیابان از مردمی که مستقل از حکومت سخن می‌گفتند.


فصل اول

از چماق سلطنتی تا باتوم ولایی

ابزارها تغییر کردند؛ مأموریت باقی ماند

در تصویرهای ۲۸ مرداد، مردانی با چوب و چماق دیده می‌شوند که نام شاه را فریاد می‌زنند.

در تصاویر دهه‌های بعد، موتورسواران، بسیجیان، پاسداران و لباس‌شخصی‌هایی دیده می‌شوند که با باتوم، گاز اشک‌آور، ساچمه و اسلحه به صف معترضان حمله می‌کنند.

این دو تصویر یکسان نیستند.

دو حکومت نیز یکسان نیستند.

اما میان آنها یک پرسش مشترک وجود دارد:

قدرت هنگامی که خیابان را از دست می‌دهد، چگونه آن را پس می‌گیرد؟

در سلطنت، اوباش نقش نیروی خیابانی کمکی را داشتند.

در ولایت فقیه، این کارکرد به‌تدریج در سازمان حکومتی جذب شد.

حزب‌اللهی؛

کمیته‌چی؛

پاسدار؛

بسیجی؛

لباس‌شخصی؛

موتورسوار؛

یگان ویژه.

نام‌ها تغییر کردند.

اما هدف همان بود:

هزینه‌دارکردن حضور مستقل مردم در خیابان.

از حمله به زنان در نخستین هفته‌های پس از انقلاب تا حمله به دفاتر نیروهای سیاسی؛

از بستن مطبوعات تا انقلاب فرهنگی؛

از دانشگاه تا ۳۰ خرداد؛

از کوی دانشگاه تا اعتراض‌های ۱۳۸۸؛

از آبان ۱۳۹۸ تا خیزش ۱۴۰۱.

چماق به باتوم تبدیل شد.

باتوم به ساچمه و اسلحه رسید.

و پشت آن، زندان، بازجویی، دادگاه، رسانه و دستگاه امنیتی قرار گرفت.

در ۲۸ مرداد، اوباش طی چند ساعت راه را برای استقرار دولت کودتا باز کردند.

در حکومت ولایت فقیه، نیروی فشار مأموریتی دائمی یافت.

یکی برای تغییر فوری دولت به کار رفت؛ دیگری برای مصادره و حفظ دائمی قدرت.


فصل دوم

خمینی و «سیلی اسلام»

از تطهیر کاشانی تا تکفیر مصدق

با سقوط سلطنت، جنگ بر سر ۲۸ مرداد پایان نیافت.

این بار حکومت تازه باید جای خود را در تاریخ آن واقعه مشخص می‌کرد.

مصدق چه کسی بود؟

کاشانی چه نقشی داشت؟

چرا بخشی از روایت رسمی کوشید کاشانی را از مسئولیت سیاسی خود در برابر دولت مصدق دور کند؟

و چرا خمینی سال‌ها بعد با چنان خشمی دربارهٔ مصدق سخن گفت؟

وقتی خمینی گفت مصدق «مسلم نبود» و «سیلی خورد»، مسئله فقط یک داوری تاریخی نبود.

او در واقع یک خط سیاسی و ایدئولوژیک را ترسیم می‌کرد.

اگر سقوط دولت مصدق «سیلی اسلام» بود، آن سیلی را چه کسانی زدند؟

شاه؟

زاهدی؟

سیا؟

ام‌آی۶؟

افسران کودتا؟

شبکه‌های سیاسی و مذهبی مخالف مصدق؟

یا شعبان جعفری و اوباش خیابانی؟

چگونه کودتایی که با پول، تبلیغات، چماق و تانک به پیروزی رسید، می‌تواند به «اسلام» نسبت داده شود؟

در همین نقطه است که مسئلهٔ کاشانی، مصدق و خمینی از یک بحث تاریخی فراتر می‌رود.

دو نگاه به ایران در برابر هم قرار می‌گیرند:

در یک نگاه، سرچشمهٔ مشروعیت ملت است.

در نگاه دیگر، قدرت خود را صاحب حق تاریخی یا دینی می‌داند.


فصل سوم

وقتی تاریخ دوباره بر سر دوراهی می‌ایستد

از شکست ۲۸ مرداد تا مسئلهٔ امروز ایران

تاریخ را نمی‌توان تغییر داد.

نمی‌توان صبح ۲۸ مرداد را دوباره آغاز کرد.

نمی‌توان کامیون‌ها را متوقف کرد.

رادیو را پیش از کودتاچیان گرفت.

تانک‌ها را به پادگان بازگرداند.

یا تصمیم‌هایی را که گرفته شدند، پس گرفت.

اما می‌توان پرسید:

چرا شکست رخ داد؟

و مهم‌تر:

چه باید کرد تا همان شکست با نام‌ها و لباس‌های تازه تکرار نشود؟

۲۸ مرداد نشان داد که مشروعیت به‌تنهایی کافی نیست.

حمایت مردمی به‌تنهایی کافی نیست.

آزادی اگر نتواند از خود دفاع کند، ممکن است در برابر نیرویی کوچک‌تر اما سازمان‌یافته شکست بخورد.

سال ۱۳۵۷ نیز درس دیگری افزود.

سقوط دیکتاتوری لزوماً به معنای استقرار آزادی نیست.

شاه رفت.

اما قدرتی دیگر توانست سریع‌تر از دیگران نهاد بسازد، سلاح را در اختیار گیرد، رسانه را تصرف کند و مخالفان را یکی پس از دیگری حذف کند.

از اینجا یک پرسش اساسی برای آینده شکل می‌گیرد:

آیا هدف فقط سقوط یک حکومت است یا ساختن نظمی که در آن هیچ فرد، خاندان، حزب یا روحانی نتواند بار دیگر خود را صاحب کشور بداند؟

«نه شاه، نه شیخ» از همین‌جا معنای تاریخی پیدا می‌کند.

نه شاه یعنی مشروعیت از خون و وراثت نمی‌آید.

نه شیخ یعنی مشروعیت از عمامه و ادعای نمایندگی خدا نیز نمی‌آید.

و پشت این دو «نه»، یک «آری» قرار دارد:

آری به حاکمیت مردم.


فصل چهارم

احمدآباد، ۱۴ اسفند ۱۳۵۷

هشداری در آغاز راه

کمتر از یک ماه از سقوط سلطنت گذشته بود.

مردم پس از سال‌ها بار دیگر آزادانه به احمدآباد رفتند.

مکانی که در دوران شاه نماد حصر و سکوت بود، دوباره به صحنهٔ سیاست تبدیل شد.

محمد مصدق در همان خاک آرمیده بود.

اما این بار نسل دیگری بر مزارش ایستاده بود.

مسعود رجوی در دوازدهمین سالگرد درگذشت مصدق، او را «رهبری استوار، سرسخت و سازش‌ناپذیر» خواند و از حسین فاطمی و شهدای ۳۰ تیر یاد کرد.

اما اهمیت آن سخنرانی فقط در بزرگداشت مصدق نبود.

در همان روزهایی که هنوز فضای انقلاب سرشار از امید بود، هشدار داده شد:

«مبادا اشتیاق توده‌های مردم نسبت به اسلام، به یأس و دلسردی منتهی شود.»

و مرزی روشن ترسیم شد:

«جمهوری اسلامی بله؛ ولی سوءاستفادهٔ ارتجاعی از اسلام نه.»

هنوز آنچه در سال‌های بعد اتفاق افتاد رخ نداده بود.

هنوز دانشگاه‌ها بسته نشده بودند.

هنوز ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ نرسیده بود.

هنوز زندان‌های دههٔ شصت پر نشده بودند.

هنوز قتل‌عام ۱۳۶۷ رخ نداده بود.

اما پرسش مطرح شده بود:

آیا اسلام قرار است پشتوانهٔ آزادی باشد یا ابزار انحصار قدرت؟

احمدآباد در آن روز به نقطهٔ تلاقی سه نسل تبدیل شد:

نسل مصدق و فاطمی؛

نسلی که سلطنت را سرنگون کرد؛

و نسلی که خیلی زود باید با قدرت تازه روبه‌رو می‌شد.

از همین رو، احمدآباد بهترین ایستگاه پیش از پایان کتاب است.

جایی که شکست ۲۸ مرداد، پیروزی انقلاب ۵۷ و خطر استبداد تازه در یک قاب تاریخی به هم می‌رسند.


سخن آخر

ایران نه ملک شاه است، نه ملک شیخ

تاریخ ایران را نمی‌توان فقط با نام شاهان، روحانیان، نخست‌وزیران و کودتاچیان نوشت.

زیر همهٔ این نام‌ها، تاریخ دیگری جریان دارد:

تاریخ مردمی که بارها کوشیده‌اند خود صاحب سرنوشت خویش باشند.

گاه در برابر آنان تاج ایستاده است.

گاه عمامه.

گاه تانک.

گاه چماق.

گاه باتوم.

اما پرسش اصلی تغییر نکرده است:

صاحب ایران کیست؟

مصدق پاسخ می‌داد ملت.

شاه، سلطنت را بالاتر از ارادهٔ مردم قرار داد.

خمینی، ولایت را.

اما هیچ‌یک از این دو پاسخ نمی‌تواند مسئلهٔ حاکمیت را برای همیشه حل کند.

زیرا ایران نه ارث یک خاندان است و نه ملک یک طبقهٔ روحانی.

اگر ۲۸ مرداد درسی داشته باشد، این است که آزادی می‌تواند ربوده شود.

اگر ۱۳۵۷ درسی داشته باشد، این است که انقلاب نیز می‌تواند ربوده شود.

و اگر چهار دههٔ ولایت فقیه درسی داشته باشد، این است که هیچ قدرتی را نمی‌توان به دلیل نام مقدس، گذشتهٔ مبارزاتی یا ادعای تاریخی از پاسخ‌گویی به مردم معاف کرد.

دیکتاتوری فقط وقتی پایان نمی‌یابد که یک دیکتاتور سقوط کند.

زمانی پایان می‌یابد که هیچ‌کس نتواند خود را بالاتر از رأی آزاد مردم قرار دهد.

نه با تاج.

نه با عمامه.

نه با لباس نظامی.

نه با نام انقلاب.

نه با ادعای نجات کشور.

آزادی زمانی معنا دارد که مردم بتوانند حکومت را انتخاب کنند و همان مردم بتوانند آن را کنار بگذارند.

بدون کودتا.

بدون زندان.

بدون خون.

این همان حلقه‌ای است که از مصدق تا امروز هنوز کامل نشده است.

روزگاری شعبان جعفری نقش مردم را بازی کرد تا شاه بازگردد.

سال‌ها بعد پاسدار و بسیجی به خیابان آمدند تا مردم واقعی نتوانند قدرت را تغییر دهند.

اما تاریخ فقط تاریخ چماق‌داران نیست.

تاریخ کسانی است که در برابر چماق ایستاده‌اند.

مصدق به احمدآباد تبعید شد، اما نامش از تاریخ حذف نشد.

فاطمی تیرباران شد، اما ایستادگی‌اش باقی ماند.

شاه بیست‌وپنج سال پس از کودتا حکومت کرد، اما سرانجام همان خیابان‌هایی که در ۲۸ مرداد از مردم گرفته شده بود، سلطنت را فرو ریخت.

ولایت فقیه نیز بارها خیابان را با باتوم و گلوله خالی کرده است، اما هر بار نسل دیگری بازگشته است.

اگر سرکوب پاسخ نهایی بود، نیازی نبود هر نسل دوباره سرکوب شود.

تکرار سرکوب، اعتراف قدرت است به این‌که پرسش هنوز زنده است.

و پرسش همان است:

چه کسی حق دارد دربارهٔ آیندهٔ ایران تصمیم بگیرد؟

پاسخ این کتاب نه شاه است و نه شیخ.

نه قدرت خارجی.

نه ارتش.

نه حزب.

نه رهبر.

پاسخ، مردم‌اند.

مردمی با عقاید و زبان‌ها و باورهای مختلف.

مردمی که هیچ‌کس حق ندارد آنان را رعیت، امت یا سیاهی‌لشکر خود بداند.

حکومت، مالک مردم نیست.

امانتی موقت در دست کسانی است که مردم انتخاب می‌کنند.

و هرگاه مردم آنان را نخواستند، باید قدرت را ترک کنند.

شاید تمام مسیر این دو جلد برای رسیدن به همین جمله بوده باشد:

ایران نه ملک شاه است، نه ملک شیخ.

ایران خانهٔ مردم ایران است.

و حاکمیت، حق آنان.

کودتای ۲۸ مرداد از مصدق تا شعبان بی‌ مخ – روایت سقوط دولت ملی و بازگشت شاه

پیشگفتار

دو تصویر، یک سیاست

سایت خروش جنگل منتشر کرد :مجموعه «مسعود رجوی؛ روایت پنجاه سال پرورش یک نسل» ـ جلد اول – از مکتب حنیف‌نژاد تا انقلاب درونی – از زندان شاه و میلیشیا تا شورای ملی مقاومت و ارتش آزادی‌بخش نویسنده شهرام بهزادی

 

وقتی مردم هزینهٔ صدای خود را می‌پردازند روایت سی‌امین گلریزان همیاری با سیمای آزادی؛ از فداکاری در داخل ایران تا استقلال یک مقاومت شهرام بهزادی

 

کانون شورشی از میلیشیا تا هزار اشرف تاریخچه ،بنیان وتولد یک استراتژی جلد۱شهرام بهزادی

 

کتاب قتل عام ۱۳۶۷از فتوای خمینی تا دادخواهی جهانی نویسنده شهرام بهزادی

 

سقوط هواپیمای فرماندهان نظامی سی -۱۳۰سانحه، خرابکاری یا پرونده‌ای گشوده در تاریخ یکدست‌سازی قدرت؟ شهرام بهزادی

 

از ۱۰ مرداد ۱۳۶۱ فرمانده  سیاوش سیفی تا مهدی خانکی ،امیرحسین صفری وابوالفضل سپاهی – نویسنده شهرام بهزادی

 

کتاب از پرواز بزرگ تا فروغ جاویدان تحولات استراتژیک در سازمان مجاهدین، ایران و عرصه بین‌المللی شهرام بهزادی

 

این کتاب به‌زودی منتشر می‌شود،از ۱۰ مرداد ۱۳۶۱ تا مهدی خانکی روایت استمرار یک مقاومت؛ از سیاوش سیفی تا نسل سربداران امروز شهرام بهزادی

 

از «التقاط» تا ماشین سرکوب جلد سوم ساختار، عملکرد و عملیات اطلاعات سپاه در شمال کشور) ۱۳۶۰– ۱۳۶۳شهرام بهزادی )

 

اشرف؛ از حماسه ماندگار تا اسطوره جاودان ، روایتی از پایداری، رهبری و انتقال یک اندیشه از نسلی به نسل دیگراز فروغ ایران تا مهدی خانکی؛ چرا مشعل مقاومت خاموش نشد؟: نویسنده شهرام بهزادی

جلد۲ جلسه‌ای که قرار نبود هیچ‌گاه شنیده شود -اعتراض فرماندهان سپاه به انتصاب محسن رضایی و بازسازی ساختار اطلاعات سپاه – نویسنده شهرام بهزادی

 

سه مقاله مهم در رابطه با اعتبار مقاومت چگونه ساخته میشود جنگ گرگها و۳ ژوئیه؛ از ارتفاع فدا تا راه‌حل سوم نوشته شهرام بهزادی