۱۴۰۵ خرداد ۲۲, جمعه

افشای چهره فاشیسم سلطنتی زیر نقاب دموکراسی

 

افشای چهره فاشیسم سلطنتی زیر نقاب دموکراسی

افشای چهره فاشیسم سلطنتی زیر نقاب دموکراسی
افشای چهره فاشیسم سلطنتی زیر نقاب دموکراسی

به نظر می‌رسد پروژه مهندسی‌شده آلترناتیوسازی با رسوایی‌های پیاپی بین‌المللی به بن‌بست کامل رسیده است. نشریه معتبر گاردین در گزارشی افشاگرانه با عنوان «ستایش راست افراطی از پلیس مخفی شاه، رضا پهلوی را لکه‌دار می‌کند»، پرده از ماهیت فاشیستی جریانی برداشت که پیش از این در سفرهای اروپایی‌اش به برلین و سوئد طعم شکست را چشیده بود.

گاردین با تأکید بر این‌که «برای دهه‌ها، ساواک منفورترین نماد سرکوب به‌شمار می‌رفت»، نشان می‌دهد که چگونه شاه‌پرستان با حمل بنرها و پوشیدن تی‌شرت‌های ساواک، نقاب از چهرهٔ استبداد سلطنتی برداشته‌اند؛ تا جایی که بچهٔ شاه ناچار شد با تأخیری معنادار، شکنجه‌های این سازمان مخوف را صرفاً یک «موضوع بحث‌برانگیز» بخواند.

به گزارش گاردین، این ستایش از استبداد گذشته با نشانه‌های دیگری از اقتدارگرایی در این اردوگاه هم‌خوانی دارد؛ تا جایی که در تجمع مونیخ یکی از هوادارانش، شعار «یک ملت، یک پرچم، یک رهبر» را به نمایش گذاشت که به‌شدت زبان نازی‌ها در حمایت از هیتلر را تداعی می‌کرد. این جریان انحصارطلب نه‌تنها به روزنامه‌نگارانی هم‌چون کریستین امانپور توهین کرده و در کنفرانس مطبوعاتی برلین صدای خبرنگاران زن را قطع کرد، بلکه «مسعود مسجودی، ساکن کانادا که از او فاصله گرفته بود، ماه مارس امسال در ونکوور مرده پیدا شد...» .

ابعاد این بحران زمانی عمیق‌تر شد که رادیو سراسری سوئد نیز در گزارشی ویژه به بررسی اقدامات فاشیستی عوامل بقایای سلطنت و پس‌مانده‌های ساواک، به‌ویژه پس از قتل فجیع مسعود مسجودی در کانادا پرداخت. به گزارش رادیو سوئد یک «خبرنگار ایرانی مقیم کانادا که خود نیز مورد تهدید قرار گرفته است درباره قتل مسعود مسجودی می‌گوید: مسجودی مخالف رژیم و به‌شدت مخالف سلطنت‌طلبان و رضا پهلوی بود. او رضا پهلوی را کلاه‌بردار توصیف می‌کرد و چندین شکایت علیه او و یک سری رسانه‌ها را به جریان انداخته بود. مسجودی مدت‌های طولانی تهدیدهایی را از جانب طرفداران سلطنت دریافت می‌کرد. به‌ویژه در یکی از این تهدیدات نوع چاقو و نحوه‌ای که او کشته خواهد شد توصیف شده بود که او آن‌را افشا می‌کند».

گاردین نیز هم‌راستا با این گزارش تأیید کرد که تحلیل‌گران بین‌المللی این تهدیدات خطرناک را به پلیس گزارش داده‌اند.

این افشاگری‌های پیاپی در رسانه‌های معتبر اروپا نشان می‌دهد جامعه ایران که از فاشیسم دینی حاکم به تنگ آمده، هرگز به گذشتهٔ استبدادی برنمی‌گردد. رسوایی و فضاحت جریان‌‌های بی‌ریشه‌ای که مهیب‌ترین ابزارهای شکنجه را ستایش می‌کنند، مرزبندی روشن قیام‌آفرینان با دزدان میراث انقلاب را بار دیگر ترسیم نمود و ثابت کرد که تنها آلترناتیو واقعی، جریانی است که بر پایه نفی هر گونه دیکتاتوری شاه و شیخ بنا شده است.

 

آفساید - ریزش در سامانه شاه‌پرستان

 

آفساید - ریزش در سامانه شاه‌پرستان

آفساید - ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
آفساید - ۲۱ خرداد ۱۴۰۵

چند هفته اخیر به‌طور خاص بعد از رژه با تی‌شرت‌های ساواک بعد از شکست‌های پی‌درپی بچهٔ شاه در تنش و ریزش در درون سامانه اوج جدیدی پیدا کرده است.

در این آفساید وقایع دو ماه اخیر در درون سامانه و واکنش‌های بچه شاه به این قضایا بررسی می‌شود.


۱۴۰۵ خرداد ۲۱, پنجشنبه

روزی که شناسنامه‌ها اعدام شدند

 

روزی که شناسنامه‌ها اعدام شدند

روزی که شناسنامه‌ها اعدام شدند
روزی که شناسنامه‌ها اعدام شدند

در میان تمامی اوراق تاریخ معاصر ایران، عصر روز ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و روزهای پس از آن، جایگاهی قابل تأمل و در عین‌حال غریب دارد. این برهه، فقط تاریخ تغییر یک فاز سیاسی یا آغاز یک رویارویی خونین نبود؛ این روز، نقطه‌ای بود که در آن «کلمات»، «حقوق شهروندی» و حتی «نام‌ها» کارکرد خود را از دست دادند. تبلور عینی این مسخ ناگهانی، پدیده‌‌ای منحصر به‌فرد، تکان‌دهنده و حقوقی بود که می‌توان آن را «اعدام شناسنامه‌ها» نامید؛ روزگاری که در آن، پیکرهایی بدون نام، بدون هویت احراز شده و تنها بر اساس یک دستگیری چند ساعته، به جوخه‌های اعدام سپرده شدند و تصاویر چهره‌های معصوم‌شان، در جست‌وجوی یک نام، بر صفحات روزنامه‌ها نقش بست.

 

تقاطع دو نسل؛ از آرمان‌گرایی تا واقعیت جوخه‌ها

برای نسل جوان امروز که اعتراضات خیابانی سال‌های اخیر را تجربه کرده است، درک فضای بهار سال ۱۳۶۰ شاید در وهله نخست پیچیده به نظر برسد. جامعه‌‌ای پرشور که تازه از یک انقلاب سراسری ضد نظام شاهنشاهی عبور کرده بود، درگیر یک پدیده بی‌نظیر به نام «فضای باز سیاسی» بود؛ روزگاری که پیاده‌روهای خیابان انقلاب تهران مملو از دکه‌های کتاب‌فروشی، بحث‌های داغ ایدئولوژیک و نشریات رنگارنگ بود. نسل جوان آن دوران، یعنی دانش‌آموزان و دانشجویانی که اغلب متولدین دهه‌های ۳۰ و ۴۰ بودند، در این اتمسفر تنفس می‌کردند. آنها پر از آرمان، کتاب‌خوان و شیفته تغییر بودند.

اما عصر ۳۰ خرداد، پایانی خشونت‌بار بر این رؤیای جمعی بود. تظاهرات گسترده و چندصدهزار نفری سازمان مجاهدین خلق ایران آن روز در تهران، که آخرین تلاش مسالمت‌آمیز برای صیانت از آزادی‌های برخاسته از انقلاب بود، با سرکوبی بی‌سابقه مواجه شد. از فردای آن روز، ماشین سرکوب حکومتی نوپا، با سرعتی باور نکردنی به حرکت درآمد. دادگاه‌های چند دقیقه‌ای به ریاست کسانی چون اسدالله لاجوردی و محمدی گیلانی تشکیل شد؛ دادگاه‌هایی که در آنها نه از وکیل مدافع خبری بود، نه از هیأت منصفه و نه حتی از ضرورت احراز هویت متهم.

 

نام‌های ناشناس که تیرباران شدند

تکان‌دهنده‌ترین بخش این تراژدی که پیوند عمیقی با مفهوم عدالت و حقوق‌بشر دارد، سرنوشت دختران و پسران جوانی بود که در آن روز و روزهای بعد دستگیر شدند. بسیاری از این نوجوانان، از اعلام نام و مشخصات خود به بازجویان خودداری کردند. پاسخ سیستم قضایی وقت به این چالش، در تاریخ حقوق جهان شگفت‌آور است: آنها را بدون دانستن نام‌شان اعدام کردند.

چند روز پس از ۳۰ خرداد، روزنامه اطلاعات تصاویری از چهره‌های بی‌جان دختران جوانی را چاپ کرد که در پایین آنها نوشته شده بود:

«صبح امروز از سوی روابط عمومی دادستانی انقلاب اسلامی مرکز در رابطه با مجرمینی که در جریان‌های ضدانقلابی اخیر دستگیر شده و حکم دادگاه درباره آنها صادر و اجرا شده، اطلاعیه‌‌ای به شرح زیر صادر شد:

به اطلاع خانواده‌های محترمی که فرزندان‌شان در جریان‌های ضدانقلابی اخیر تهران دستگیر شده‌اند و حکم دادگاه درباره آنها صادر و اجرا گردیده می‌رساند لطفاً با در دست داشتن شناسنامه عکس‌دار خود و فرزندان‌شان که عکس آنها در اینجا چاپ شده به مقر مرکزی زندان اوین مراجعه کرده و فرزندان‌شان را تحویل بگیرند. لازم به یادآوری است که اسامی صاحبان عکس مشخص نشده است.

روابط عمومی دادستانی انقلاب اسلامی مرکز» (روزنامه اطلاعات - ۳۱ خرداد ۱‍۳۶۰)

 

این جملات کوتاه، آینه تمام‌نمای سقوط اخلاقی یک ساختار بود. سیستم، پیش از آن که بداند چه کسی را محاکمه می‌کند، حکم مرگ را صادر و اجرا کرده بود. در واقع، این فقط انسان‌ها نبودند که تیرباران می‌شدند، بلکه «حق هویت»، «قانون» و «شناسنامه‌ها» بودند که به جوخه اعدام سپرده می‌شدند. دخترانی که تنها با یک ساک دستی، چند جزوه یا شرکت در یک راهپیمایی بازداشت شده بودند، چند ساعت بعد تبدیل به عکس‌هایی سیاه‌وسفید و بی‌نام در روزنامه‌ها شدند.

 

چرا نسل جوان امروز باید این تاریخ را بداند؟

نسل جوان و نسل‌های پس از آن در ایران، امروز با پدیده‌هایی چون اعترافات اجباری، دادگاه‌های بدوی بدون حق انتخاب وکیل و احکام سنگین برای معترضان خیابانی آشنا هستند. خوانش دقیق واقعه «اعدام شناسنامه‌ها» در سال ۶۰، به نسل جدید کمک می‌کند تا درک کند که ساختار قضایی و امنیتی کنونی، یک‌شبه به‌وجود نیامده است. ریشه‌های این بی‌قاعدگی حقوقی و بی‌ارزش بودن جان انسان، در همان روزهایی کاشته شد که روزنامه‌ها با خونسردی، خبر اعدام انسان‌های «بی‌نام» را منتشر می‌کردند.

این بازخوانی از دو جهت برای جوان امروز حیاتی است:

۱. راستی‌آزمایی در برابر صنعت دروغ

حکومت در دهه‌های اخیر با ساخت ده‌ها فیلم سینمایی کلان‌بودجه، تلاش کرده تا از فضای سال ۶۰ روایتی یک‌طرفه ارائه دهد و خشونت آن دوران را تطهیر کند. دانستن واقعیت دختران بی‌نام اعدام‌شده، پادزهری در برابر این تحریف رسانه‌‌ای است.

۲. اهمیت دادخواهی و عدالت انتقالی

پرونده ۳۰ خرداد ۶۰ و کشتارهای پس از آن، خشت اول دیواری است که به کشتار تابستان ۶۷ و سرکوب‌های دهه ۹۰ و ۱۴۰۰ ختم شد. نسل جوان برای ساختن ایرانی دموکراتیک در آینده، نیازمند یادگیری این درس است که هیچ جنایتی نباید مشمول مرور زمان شود.

 

نام‌هایی که در تاریخ تکثیر شدند

«روزی که شناسنامه‌ها اعدام شدند»، آغاز فصلی تاریک در تاریخ ایران بود؛ فصلی که در آن تلاش شد صدای یک نسل آرمان‌خواه به‌طور کامل خفه شود. اما گذار حوادث ثابت کرد که هویت و آرمان را نمی‌توان با اعدام نام‌های ناشناس دفن کرد. آن دختران و پسران جوانی که بدون ذکر نام به خاک سپرده شدند، در یاد و خاطره جمعی یک ملت زنده ماندند. امروز، پس از گذشت بیش از ۴ دهه، نسل جدید با نگاه به آن عکس‌های سیاه‌وسفید روزنامه‌های خرداد ۶۰، نه فقط یک مقتول بی‌نام، بلکه ریشه‌های عمیق اشتیاق برای آزادی، عدالت و بازپس‌گیری کرامت انسانی را نظاره می‌کند. راز زنده ماندن ۳۰ خرداد در همین است: نام‌ها حذف شدند، اما اصالت ایستادگی تکثیر شد.

سازمان مجاهدین خلق ایران

https://article.mojahedin.org/i/

اقتصاد ایران؛ گروگان ولایت فقیه

 

اقتصاد ایران؛ گروگان ولایت فقیه

اقتصاد ایران؛ گروگان ولایت فقیه
اقتصاد ایران؛ گروگان ولایت فقیه

سیاست بیمار، اقتصاد بیمار تولید می‌کند. مرگ آزادی، خون در رگان استبداد است. اقتصاد سرطان‌زده‌ی ایران محصول قتل آزادی توسط سیاست سلطه‌گرا و جباریت تمامیت‌خواه است. اقتصاد بیمار از اولویت استبداد بر آزادی و دموکراسی ناشی می‌شود. بدین سبب است که اقتصاد هماره بر لب پرتگاه، توسط هیچ دولتی طی دو دهه‌ی گذشته امکان نجات نداشته است. هر دولتی که آمد، دیواری بر دیوار قبلی افزود و بن‌بست اقتصادی را قطورتر و لاعلاج‌تر کرد.

 

در همه‌جای دنیا اقتصاد فرزند سیاست است ولی در ایران آخوندزده، اقتصاد مولود نامشروع مذهب سیاسی‌شده و سلطه‌گرای  ولایت مطلقه فقیه است. از این‌رو این بیماری هرگز بهبود ندارد، مگر با «تغییر سیاست‌گذار». آیا این عجیب به نظر نمی‌رسد که روزنامه اقتصاد در شماره‌ی ۲۰ خرداد ۱۴۰۵ تیتر درشت می‌زند: «درمان اقتصاد بیمار ایران با تغییر سیاستگذار»؟

 

جسد نیمه‌جان اقتصاد ایران سال‌هاست که روی تخت کالبدشکافی توسط انواع کارشناس حکومتی و غیر حکومتی قرار دارد. گزارش مشترک اینان این است که علت جسد شدن اقتصاد ایران، اولویت سیاسیِ حاکمیت است که حفظ ساختار خود را بر تأمین نیازهای زندگی مردم مرجح می‌داند. چندین قیام بزرگ بر چنین پاشنه‌یی ایستاد و صدها قربانیِ خونین نثار کرد تا مگر بر این چرخه‌ی فساد مشترک سیاسی ــ مذهبی ــ اقتصادی پایانی بگذارد. حالا که بیش از ۹۰ درصد جامعه‌ی ایران با اطمینان خاطر به اولویت حکومت  بر حفظ خود نسبت به زندگی مردم پی برده است، روزنامه‌ی مزبور حکومتی سر از غار خودساخته  برون آورده و اعتراف دیرهنگام می‌کند که:

«واقعیت امر این است که ما سال‌ها اسیر رسوب و انحصار اقتصاد دولتی و دستوری بوده‌ایم. طی چهار دهه گذشته، اقتصاد اولویت نخست حاکمیت نبوده و اهداف دیگری در صدر برنامه‌ها قرار داشته است. بهبود رفاه و کیفیت زندگی مردم در مقایسه با سایر اهداف، وزن و جایگاه لازم را نداشته و نگاه‌های امنیتی بر توسعه اقتصاد مقدم بوده است».

مشاهده می‌شود که سرِ «اهداف دیگر در صدر برنامه» را هم باز نمی‌کند، چرا که جسد نیمه‌جان اقتصاد ایران از پروژه‌های سپاه پاسداران و بیت ولی فقیه به اتاق تشریح و کالبدشکافی و تنفس مصنوعی آورده شده است.

 

این روزنامه خیلی سربسته به آثار سیاسی ــ اجتماعیِ اقتصاد فاسدشده‌ی در دست کارگزارن حکومتی اشاره می‌کند و به عمق رفتن شکاف میان جامعه و حاکمیت را به «ضربه‌ای محکم بر پیکر نحیف اعتماد اجتماعی» تشبیه می‌نماید: «وقایع دی‌ماه ضربه‌ای محکم بر پیکره نحیف و لاغر اعتماد اجتماعی بود که وضعیت شکاف را وخیم‌تر کرد».

سپس باتوجه به «ضربه محکم»، آب پاکی را روی دست آینده‌ی «تاریک فعالان اقتصادی» می‌ریزد: «اکنون ریسک‌های کلان به اوج رسیده و آینده برای فعالان اقتصادی کاملاً تاریک است...رویکردهای مبتنی‌بر محدودیت نمی‌توانند پاسخی پایدار به مطالبات اقتصادی و معیشتی جامعه باشند.»

 

توسل جستن به کانون سرطان‌زای سیاسی و اقتصادی، گدایی و بیچارگیِ مداوم به‌اصطلاح رسانه‌های حکومتی است تا هرگز نشانیِ صریح و سرراست تولید فساد در کانون قدرت ولایی ـ فقاهتی ـ آخوندی را ندهند. لاجرم چنین توهماتی دست‌وپا می‌شود: «حاکمیت و سیاست‌گذاران باید بپذیرند که احترام به حقوق شهروندان، بهبود فضای کسب‌وکار و بازگرداندن ثبات به اقتصاد، مهم‌ترین فاکتورها برای برگرداندن اعتماد اجتماعی از دست‌رفته و توسعه و رشد اقتصاد خواهند بود.»

 

در ورای این توهمات تکراری و صفحه‌پرکن توسط رسانه‌های حکومتی، این اکثریت جامعه‌ی ایران است که حتی در فضای جنگ و مذاکره هم هرگز اولویت‌اش مبنی بر کنار زدن بالکل ساختار نظام ولایت فقیه تغییر نکرده است.

سازمان مجاهدین خلق ایران 

https://article.mojahedin.org/i/

پشت دیوارهای زندان چه می‌گذرد؟

 

پشت دیوارهای زندان چه می‌گذرد؟

پشت دیوارهای زندان
پشت دیوارهای زندان

گزارش‌های رسیده از درون زندان‌های نظام ولایت فقیه بیانگر موجی جدید و نگران‌کننده از تشدید فشارهای سیستماتیک علیه زندانیان سیاسی و بازداشت‌شدگان قیام‌های مردمی است.

رژیم حاکم بر ایران، در مواجهه با بحران‌های مشروعیت و تداوم اعتراضات اجتماعی، بار دیگر اهرم سرکوب را در مخوف‌ترین نهادهای خود یعنی زندان‌های اوین، قزلحصار و عادل‌آباد به‌کار انداخته است. این استراتژی، به‌وضوح نشان‌دهنده هراس ساختاری حکومت از پایداری کسانی است که حتی در بند نیز دست از آرمان‌های خود برنداشته‌اند. نگاهی عمیق به جزئیات وضعیت کنونی، پرده از یک فاجعه انسانی و نقض آشکار قوانین بین‌المللی برمی‌دارد.

 

اوین؛ انتقام‌جویی از زنان مقاوم و قطع شریان‌های ارتباطی

در زندان اوین، بازجویان و زندانبانان در اقدامی هماهنگ، فشارها بر بند زنان سیاسی را به‌شدت افزایش داده‌اند. قطع ارتباطات تلفنی و محروم‌سازی از حق طبیعی تماس با خانواده، به‌عنوان ابزاری برای شکنجه روانی و ایزوله کردن زندانیان به‌کار گرفته می‌شود. نگاهی به هویت و احکام صادره برای این زنان، عمق خصومت دستگاه قضایی را آشکار می‌سازد.

در میان این بازداشت‌شدگان، زنان سالخورده‌ای حضور دارند که تحمل حبس برای آنان با مشقت‌های جسمی فراوان همراه است. در کنار این نسل، زنان جوان‌تری قرار دارند که بارها هدف بازداشت‌های مکرر قرار گرفته‌اند. 

از سویی دیگر، وضعیت در واحد ۳ زندان قزلحصار (بندهای ۳۵ و ۳۷) به‌مراتب فاجعه‌بارتر است. در این مکان، زندانیان قیام دی‌ماه ۱۴۰۴ در شرایطی قرون‌وسطایی نگهداری می‌شوند. بسیاری از این بازداشت‌شدگان از جراحت‌های شدید ناشی از زمان دستگیری، از جمله شکستگی دست، پا، صورت و دندان رنج می‌برند، ولی از دریافت هر گونه خدمات درمانی و بهداشتی محروم مانده‌اند.

تراکم جمعیت در این بندها فراتر از حد تصور است؛ به‌طوری که در بند ۳۷ حدود ۲۰۰ زندانی در فضایی محدود و در گرمای طاقت‌فرسا انباشته شده‌اند. این بند فاقد هر گونه سیستم سرمایشی است و فاجعه زمانی عمیق‌تر می‌شود که آب آشامیدنی در اکثر ساعات روز قطع است. دژخیمان زندان در اقدامی غیرانسانی، زندانیان را تحت فشار قرار داده‌اند تا هزینه خرید آب از تانکرها را شخصاً پرداخت کنند؛ رویکردی که تجارت با جان زندانیان و شکنجه مضاعف محسوب می‌شود.

 

ناپدیدسازی قهری؛ وضعیت اضطراری میلاد سجادیان

رویکرد حاکمیت در قبال معترضان تنها به زندان‌های تهران محدود نمی‌شود. در شیراز، میلاد سجادیان (۳۲ ساله)، زندانی سیاسی سابق را دوباره بازداشت کردند. میلاد در اعتراض به این بازداشت دست به اعتصاب غذا زد و پس از ۷ روز وخامت حال، ابتدا در بیمارستان بستری و سپس به زندان عادل‌آباد شیراز منتقل شد. اما مأموران حکومتی به‌تازگی او را به مکانی نامعلوم منتقل کرده‌اند و هیچ اطلاعی از سرنوشت و محل نگهداری او در دست نیست. ناپدیدسازی قهری این جوان ۳۲ ساله که پیش از این نیز در سال‌های ۱۴۰۰ و ۱۴۰۲ بازداشت شده و ۳ سال را به اتهام هواداری از سازمان مجاهدین در زندان بوده، نگرانی‌ها را درباره جان او به اوج رسانده است.

 

فراخوان بین‌المللی به اقدام

تشدید فشارها بر بند زنان اوین، شرایط ضدبشری حاکم بر قزلحصار و ناپدیدسازی فعالان سیاسی، همگی تکه‌های یک پازل واحد هستند: استراتژی بقای رژیم از طریق ایجاد رعب و وحشت.

مقاومت ایران با محکوم کردن شدید این اقدامات، بر ضرورت مداخله فوری جامعه جهانی تأکید دارد. امروز فراتر از هر زمان دیگری، ضرورت دارد که یک هیأت حقیقت‌یاب بین‌المللی به‌طور فوری از زندان‌های ایران بازدید کرده و با زندانیان سیاسی، به‌ویژه زنان مقاومت دیدار کند تا جلوی وقوع فجایع انسانی بیشتر گرفته شود.

سازمان مجاهدین خلق ایرانhttps://article.mojahedin.org/i/

۱۴۰۵ خرداد ۲۰, چهارشنبه

گزارشی از «وضعیت استخوان‌سوز» در رأس حاکمیت

 

گزارشی از «وضعیت استخوان‌سوز» در رأس حاکمیت

اختلافات باندی در مجلس ارتجاع
اختلافات باندی در مجلس ارتجاع

التهاب، تنش، چالش و بی‌سرانجامیِ تشدید اختلاف و درگیری، مشخصات کلیِ دسته‌جات حاکمیت ولایت فقیه شده است. آن‌چه امروز در مناسبات درونی قدرت مشاهده می‌شود، دیگر صرفاً اختلاف‌نظرهای معمول سیاسی نیست، بلکه نشانه‌های یک فرسایش عمیق در ساختار تصمیم‌گیری و اداره‌ی کشور است. شکاف‌هایی که هر روز آشکارتر می‌شوند، از سطح رسانه‌ها و تریبون‌های رسمی تا مجلس و نهادهای حکومتی امتداد یافته‌اند.

 

گویی رسانه‌های حکومتی به‌خط شده‌اند تا هر کدام وجهی از این «وضعیت استخوان‌سوز» را گزارش کرده و هشدار دهند. اعتراف‌هایی که در روزنامه‌های وابسته به حاکمیت منتشر می‌شود، بیش از هر چیز از نگرانی نسبت به پیامدهای ادامه‌ی این وضعیت حکایت دارد؛ وضعیتی که نه نشانی از حل‌وفصل اختلافات در آن دیده می‌شود و نه اراده‌‌ای برای مهار بحران‌های ناشی از آن.

 

روزنامه‌ی توسعه ایرانی در شماره‌ی ۱۶ خرداد ۱۴۰۵ توصیفی دارد که می‌تواند تابلو معرف وضعیت فعلی نظام باشد:

«قرار نیست در کشور یک دولت مستقر باشد و یک دولت دیگر هم به نام صداوسیما در مقابل آن فعالیت کند.»

این عبارت درواقع پرده از واقعیتی برمی‌دارد که سال‌هاست در ساختار قدرت جریان دارد؛ وجود مراکز متعدد تصمیم‌گیری که هر یک مسیر جداگانه‌یی را دنبال می‌کنند و عملاً در برابر یکدیگر صف‌آرایی کرده‌اند.

 

ادامه‌ی مطلب از همان روزنامه درباره‌ی کلید خوردن استیضاح وزیر ارتباطات است:

«پس از ابلاغ مصوبات دولت برای اتصال دوباره اینترنت بین‌الملل، زمزمه‌های استیضاح وزیر ارتباطات آغاز شد. احمد راستینه، عضو کمیسیون فرهنگی مجلس، در اظهاراتی صریح مدعی شد که اگر صحن مجلس فعال بود، وزیر ارتباطات را به‌دلیل ابلاغ مصوبه دولت، استیضاح می‌کرد.»

 

این نمونه به‌خوبی نشان می‌دهد که حتی اجرای مصوبات رسمی دولت نیز می‌تواند به موضوع نزاع و کشمکش میان باندهای حکومتی تبدیل شود. همین رسانه‌ی حکومتی عبارتی را شاهد مثال می‌آورد تا نشان دهد حاکمیت در کش‌وقوس تخاصم باندی به کجا رسیده است: «زیدآبادی این وضعیت را “استخوان‌سوز” توصیف می‌کند.»

 

روزنامه اطلاعات نیز در شماره‌ی ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ هشدار «فاجعه شکست از درون» را می‌دهد:

«اگر به آن‌چه اقلیت وحدت‌شکن می‌کنند مهار زده نشود، و به عده‌ای آن هم در شرایط جنگی، هشدار جدی داده نشود و تذکر جدی نگیرند و تریبون‌های رسمی به معنای واقعی کلمه “ملی” نشوند، باید شاهد فاجعه شکست از درون و اعلام پایان تاب‌آوری ملی باشیم.»

 

این هشدار در شرایطی مطرح می‌شود که رسانه‌های حکومتی بیش از گذشته از واژه‌ها و عبارت‌هایی مانند «شکست از درون»، «وحدت‌شکنی» و «پایان تاب‌آوری ملی» استفاده می‌کنند؛ عبارت‌هایی که خود گویای عمق نگرانی از گسترش شکاف‌ها در رأس حاکمیت است.

 

روزنامه‌ی آرمان ملی هم در شماره‌ی ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ آب پاکی بر ماهیت تجمع‌کنندگان شبانه می‌ریزد و نشانیِ خط‌کشی‌های عمیق میان باندهای متخاصم را می‌دهد:

«صداوسیما یا تجمعات شبانه، همچنان دولت و هیأت مذاکره را مورد تخریب قرار می‌دهند.»

 

این روزنامه در یادداشت خود به آخرین برگ یک مهره‌ی اصول‌گرا پرداخته که تا مرز «بلندگوی آمریکا و اسرائیل» معرفی کردن روحانی و ظریف رفته است:

«امیرحسین ثابتی نماینده تندرو تهران در اتهامی به رئیس‌جمهور و وزیر اسبق امور خارجه گفته است “حسن روحانی و ظریف بلندگو‌های آمریکا و اسرائیل در ایران در بسیاری از موارد هستند”.»

 

رسیدن ادبیات سیاسی درون حاکمیت به چنین سطحی از اتهام‌زنی، بیانگر آن است که نزاع‌های باندی از مرحله‌ی رقابت سیاسی عبور کرده و به مرحله‌ی تخریب و نفی مشروعیت یکدیگر رسیده است. همین روزنامه در مطلبی دیگر از قول محمد عطریانفر به چشم‌انداز «برخورد قضایی» با پیروان دوآتشه‌ی ولی فقیه اشاره می‌کند:

«آن‌جایی که سرسختی‌های بی‌مورد و عامدانه صورت می‌گیرد و منافع مردم تحت‌الشعاع بازی‌های کودکانه تندرو‌ها قرار می‌گیرد، باید برخورد قضایی را مبنای کار قرار داد.»

 

مجموع این موضع‌گیری‌ها و هشدارها تصویری روشن از وضعیت کنونی حاکمیت ارائه می‌دهد؛ وضعیتی که چشم‌اندازی برای پایان یافتن کشمکش‌های فرساینده ندارد. از دل همین واقعیت است که تعابیری چون «وضعیت استخوان‌سوز»، «فاجعه شکست از درون» و «پایان تاب‌آوری ملی» سر برمی‌آورند و به مهم‌ترین توصیف‌های امروز نظام ولایت فقیه تبدیل می‌شوند .این توصیف‌ها هنوز در سایه‌ی جنگ و مذاکره به‌عمل می‌آیند. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل، وقتی که عامل خارجی در میان نباشد و شمشیرهای باندها به‌ناگزیر از نهان درآیند.

آن‌چه به مردم و منافع ملی ایران ربط پیدا می‌کند، نفی کلیت نظام ولایت فقیهی است که این تخاصمات باندی، به‌گونه‌یی قانون‌مند در خدمت تأمین آن است.

سازمان مجاهدین خلق ایرانhttps://article.mojahedin.org/i/

زبان و جنون اعدام

 

زبان و جنون اعدام

زبان و جنون اعدام
زبان و جنون اعدام

زبان را چه عاملی به امر ناگفتنی‌اش می‌کشاند؟ زبان که باید ارتباط را سیال کند، کجا از توصیف بازمی‌ماند؟ زبان خود را با واژه می‌نمایاند و اگر واژه نتواند خواسته‌ی زبان را برآورد، فاجعه‌ای رخ داده است. تمثیل این وضعیت را باید در تبدیل سوگ به رقص دید؛ آن‌چه پس از کشتار وسیع دی‌ماه ۱۴۰۴ در واکنش برخی خانواده‌ها بر مزار عزیزان‌شان مشاهده شد. آن‌جا دیگر واژه‌ی «سوگ» و کارکرد معنایی‌اش توان کشش پاسخ به فاجعه را نداشت. گویی ناگهان حد ارتفاع «سوگ» شکسته می‌شود و زبان، برای بیان آن‌چه از ظرفیت واژه‌ها فراتر رفته است، به «رقص» پناه می‌برد. رقص در این‌جا نفی اندوه نیست، بلکه تلاشی است برای بیان اندوهی که دیگر در قالب‌های متعارف زبان نمی‌گنجد.

 

زبان برای تکرار مداوم «اعدام» در ایران اشغال‌شده چه بگوید؟ کدام صفت‌ها در وصف و شرح اعدام می‌توانند اعماق این فاجعه را بازگویی کنند؟ هر واژه‌ای پس از مدتی در برابر تکرار جنایت فرسوده می‌شود، جنایت که حد می‌شکند، واژه‌ی «حیرت» به یاری زبان می‌آید، اما حتی حیرت نیز در برابر استمرار و تکرار این واقعیت تلخ، دچار فرسایش می‌شود. اگر زبان را به اقیانوسی تشبیه کنیم، این اقیانوس از حجم مکرر اعدام‌ها پر و اشباع شده است. در چنین وضعیتی زبان برای بیان این امر ناگفتنی، چیزی جز حیرت در اختیار ندارد؛ حیرتی که نه از ناآگاهی، بلکه از مواجهه با واقعیت جنایتی است که از حدود فهم و توصیف فراتر رفته است.

 

در ایران امروز، «اعدام» به تنها زبان ارتباطی حاکمیت ولایت فقیه با جامعه تبدیل شده است؛ زبانی که هم در فضای جنگ و هم در فضای مذاکره به‌کار گرفته می‌شود. حاکمیت این شرایط را فرجه، فرصت و حتی نعمت می‌داند، زیرا فضای جنگ و مذاکره می‌تواند هم‌زمان چند کارکرد مطلوب برای نظام داشته باشد:

غلیان درگیری و کشمکش باندهای متخاصم، درون حاکمیت را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.

ـ بحران عمیق  به مثابه بمب اقتصادی انباشته‌شده را از مرکز توجه افکار عمومی دور می‌کند.

ـ مطالبات متورم و انباشته‌شده‌ی مهیای قیام و انقلاب را به حاشیه می‌راند.

ـ امکان تداوم اعدام را به‌عنوان ابزار اصلی گفتمان با جامعه فراهم می‌سازد.

 

در چنین شرایطی، اعدام برای نظام نه یک سیاست مقطعی، بلکه تنفسی بلاجایگزین برای حفظ بقا در بحرانی‌ترین شرایط بود و نبودش شده است. هر بار که بحران‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی به نقطه‌ی جوش نزدیک می‌شوند، ماشین اعدام نیز شتاب بیش‌تری می‌گیرد. گویی حاکمیت می‌کوشد از طریق نمایش مستمر خشونت، شکاف میان خود و جامعه را با تلقین ارعاب، پر کند.

 

اما جامعه، اگرچه زبان اعدام حاکمیت را می‌فهمد، در برابر آن منفعل نمانده است. واقعیت این است که جامعه‌ی ایران زیر فشار انبوه بحران‌ها و سرکوب‌ها ــ و افزوده شدن جنگ و مذاکره ــ صورت مسأله‌اش با حاکمیت هیچ تغییری نکرده، که از قضا چیزی کم‌تر از یک بمب انفجاری نیست.

 

از سوی دیگر، حاکمیت، سوژه‌ی اعدام را به‌طور ویژه از میان خانواده‌ی مقاومت ایران با محوریت مجاهدین انتخاب می‌کند. این انتخاب، تصادفی نیست. اتاق فکر نظام از خلال همین گزینش، مهم‌ترین دغدغه و اصلی‌ترین چالش خود را آشکار می‌سازد و پیام می‌دهد که کانون نگرانی‌اش در کجای ایران و جهان قرار دارد.

 

نتیجه‌گیری

تکرار اعدام در ایران اشغال‌شده، به نقطه‌‌ای رسیده است که واژه‌ها توان توصیف تمامی ابعاد آن را ندارند. این حد شکستن جنایت است. همان‌گونه که سوگ در برابر فاجعه، به‌گونه‌‌ای «فوق متناقض» به رقص پناه می‌برد، زبان نیز در برابر استمرار اعدام به حیرت واژه میل می‌کند. اما آن‌چه در پس این حیرت نهفته است، صرفاً درماندگی زبان نیست؛ بلکه نشانه‌ی شکاف عمیق میان جامعه و حاکمیتی است که اعدام را به زبان اصلی گفت‌وگو با مردم تبدیل کرده است. در چنین وضعیتی، هر اعدام بیش از آن‌که نشانه‌ی اقتدار باشد، بازتاب بحرانی عمیق است که حاکمیت برای مهار اجتماعیِ آن، جز توسل به جنون خشونت، راهی دیگر نمی‌یابد. کانون جنون این است که با تمام حیرت‌انگیزیِ جنایت اعدام، اکثریت جامعه کماکان بر صورت مسأله‌ی خود با حاکمیت مانده است: تغییر نظام

!https://radio.mojahedin.org/i/سازمان مجاهدین خلق ایران