گزارشهای رسیده از درون زندانهای نظام ولایت فقیه بیانگر موجی جدید و نگرانکننده از تشدید فشارهای سیستماتیک علیه زندانیان سیاسی و بازداشتشدگان قیامهای مردمی است.
رژیم حاکم بر ایران، در مواجهه با بحرانهای مشروعیت و تداوم اعتراضات اجتماعی، بار دیگر اهرم سرکوب را در مخوفترین نهادهای خود یعنی زندانهای اوین، قزلحصار و عادلآباد بهکار انداخته است. این استراتژی، بهوضوح نشاندهنده هراس ساختاری حکومت از پایداری کسانی است که حتی در بند نیز دست از آرمانهای خود برنداشتهاند. نگاهی عمیق به جزئیات وضعیت کنونی، پرده از یک فاجعه انسانی و نقض آشکار قوانین بینالمللی برمیدارد.
اوین؛ انتقامجویی از زنان مقاوم و قطع شریانهای ارتباطی
در زندان اوین، بازجویان و زندانبانان در اقدامی هماهنگ، فشارها بر بند زنان سیاسی را بهشدت افزایش دادهاند. قطع ارتباطات تلفنی و محرومسازی از حق طبیعی تماس با خانواده، بهعنوان ابزاری برای شکنجه روانی و ایزوله کردن زندانیان بهکار گرفته میشود. نگاهی به هویت و احکام صادره برای این زنان، عمق خصومت دستگاه قضایی را آشکار میسازد.
در میان این بازداشتشدگان، زنان سالخوردهای حضور دارند که تحمل حبس برای آنان با مشقتهای جسمی فراوان همراه است. در کنار این نسل، زنان جوانتری قرار دارند که بارها هدف بازداشتهای مکرر قرار گرفتهاند.
از سویی دیگر، وضعیت در واحد ۳ زندان قزلحصار (بندهای ۳۵ و ۳۷) بهمراتب فاجعهبارتر است. در این مکان، زندانیان قیام دیماه ۱۴۰۴ در شرایطی قرونوسطایی نگهداری میشوند. بسیاری از این بازداشتشدگان از جراحتهای شدید ناشی از زمان دستگیری، از جمله شکستگی دست، پا، صورت و دندان رنج میبرند، ولی از دریافت هر گونه خدمات درمانی و بهداشتی محروم ماندهاند.
تراکم جمعیت در این بندها فراتر از حد تصور است؛ بهطوری که در بند ۳۷ حدود ۲۰۰ زندانی در فضایی محدود و در گرمای طاقتفرسا انباشته شدهاند. این بند فاقد هر گونه سیستم سرمایشی است و فاجعه زمانی عمیقتر میشود که آب آشامیدنی در اکثر ساعات روز قطع است. دژخیمان زندان در اقدامی غیرانسانی، زندانیان را تحت فشار قرار دادهاند تا هزینه خرید آب از تانکرها را شخصاً پرداخت کنند؛ رویکردی که تجارت با جان زندانیان و شکنجه مضاعف محسوب میشود.
ناپدیدسازی قهری؛ وضعیت اضطراری میلاد سجادیان
رویکرد حاکمیت در قبال معترضان تنها به زندانهای تهران محدود نمیشود. در شیراز، میلاد سجادیان (۳۲ ساله)، زندانی سیاسی سابق را دوباره بازداشت کردند. میلاد در اعتراض به این بازداشت دست به اعتصاب غذا زد و پس از ۷ روز وخامت حال، ابتدا در بیمارستان بستری و سپس به زندان عادلآباد شیراز منتقل شد. اما مأموران حکومتی بهتازگی او را به مکانی نامعلوم منتقل کردهاند و هیچ اطلاعی از سرنوشت و محل نگهداری او در دست نیست. ناپدیدسازی قهری این جوان ۳۲ ساله که پیش از این نیز در سالهای ۱۴۰۰ و ۱۴۰۲ بازداشت شده و ۳ سال را به اتهام هواداری از سازمان مجاهدین در زندان بوده، نگرانیها را درباره جان او به اوج رسانده است.
فراخوان بینالمللی به اقدام
تشدید فشارها بر بند زنان اوین، شرایط ضدبشری حاکم بر قزلحصار و ناپدیدسازی فعالان سیاسی، همگی تکههای یک پازل واحد هستند: استراتژی بقای رژیم از طریق ایجاد رعب و وحشت.
مقاومت ایران با محکوم کردن شدید این اقدامات، بر ضرورت مداخله فوری جامعه جهانی تأکید دارد. امروز فراتر از هر زمان دیگری، ضرورت دارد که یک هیأت حقیقتیاب بینالمللی بهطور فوری از زندانهای ایران بازدید کرده و با زندانیان سیاسی، بهویژه زنان مقاومت دیدار کند تا جلوی وقوع فجایع انسانی بیشتر گرفته شود.
التهاب، تنش، چالش و بیسرانجامیِ تشدید اختلاف و درگیری، مشخصات کلیِ دستهجات حاکمیت ولایت فقیه شده است. آنچه امروز در مناسبات درونی قدرت مشاهده میشود، دیگر صرفاً اختلافنظرهای معمول سیاسی نیست، بلکه نشانههای یک فرسایش عمیق در ساختار تصمیمگیری و ادارهی کشور است. شکافهایی که هر روز آشکارتر میشوند، از سطح رسانهها و تریبونهای رسمی تا مجلس و نهادهای حکومتی امتداد یافتهاند.
گویی رسانههای حکومتی بهخط شدهاند تا هر کدام وجهی از این «وضعیت استخوانسوز» را گزارش کرده و هشدار دهند. اعترافهایی که در روزنامههای وابسته به حاکمیت منتشر میشود، بیش از هر چیز از نگرانی نسبت به پیامدهای ادامهی این وضعیت حکایت دارد؛ وضعیتی که نه نشانی از حلوفصل اختلافات در آن دیده میشود و نه ارادهای برای مهار بحرانهای ناشی از آن.
روزنامهی توسعه ایرانی در شمارهی ۱۶ خرداد ۱۴۰۵ توصیفی دارد که میتواند تابلو معرف وضعیت فعلی نظام باشد:
«قرار نیست در کشور یک دولت مستقر باشد و یک دولت دیگر هم به نام صداوسیما در مقابل آن فعالیت کند.»
این عبارت درواقع پرده از واقعیتی برمیدارد که سالهاست در ساختار قدرت جریان دارد؛ وجود مراکز متعدد تصمیمگیری که هر یک مسیر جداگانهیی را دنبال میکنند و عملاً در برابر یکدیگر صفآرایی کردهاند.
ادامهی مطلب از همان روزنامه دربارهی کلید خوردن استیضاح وزیر ارتباطات است:
«پس از ابلاغ مصوبات دولت برای اتصال دوباره اینترنت بینالملل، زمزمههای استیضاح وزیر ارتباطات آغاز شد. احمد راستینه، عضو کمیسیون فرهنگی مجلس، در اظهاراتی صریح مدعی شد که اگر صحن مجلس فعال بود، وزیر ارتباطات را بهدلیل ابلاغ مصوبه دولت، استیضاح میکرد.»
این نمونه بهخوبی نشان میدهد که حتی اجرای مصوبات رسمی دولت نیز میتواند به موضوع نزاع و کشمکش میان باندهای حکومتی تبدیل شود. همین رسانهی حکومتی عبارتی را شاهد مثال میآورد تا نشان دهد حاکمیت در کشوقوس تخاصم باندی به کجا رسیده است: «زیدآبادی این وضعیت را “استخوانسوز” توصیف میکند.»
روزنامه اطلاعات نیز در شمارهی ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ هشدار «فاجعه شکست از درون» را میدهد:
«اگر به آنچه اقلیت وحدتشکن میکنند مهار زده نشود، و به عدهای آن هم در شرایط جنگی، هشدار جدی داده نشود و تذکر جدی نگیرند و تریبونهای رسمی به معنای واقعی کلمه “ملی” نشوند، باید شاهد فاجعه شکست از درون و اعلام پایان تابآوری ملی باشیم.»
این هشدار در شرایطی مطرح میشود که رسانههای حکومتی بیش از گذشته از واژهها و عبارتهایی مانند «شکست از درون»، «وحدتشکنی» و «پایان تابآوری ملی» استفاده میکنند؛ عبارتهایی که خود گویای عمق نگرانی از گسترش شکافها در رأس حاکمیت است.
روزنامهی آرمان ملی هم در شمارهی ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ آب پاکی بر ماهیت تجمعکنندگان شبانه میریزد و نشانیِ خطکشیهای عمیق میان باندهای متخاصم را میدهد:
«صداوسیما یا تجمعات شبانه، همچنان دولت و هیأت مذاکره را مورد تخریب قرار میدهند.»
این روزنامه در یادداشت خود به آخرین برگ یک مهرهی اصولگرا پرداخته که تا مرز «بلندگوی آمریکا و اسرائیل» معرفی کردن روحانی و ظریف رفته است:
«امیرحسین ثابتی نماینده تندرو تهران در اتهامی به رئیسجمهور و وزیر اسبق امور خارجه گفته است “حسن روحانی و ظریف بلندگوهای آمریکا و اسرائیل در ایران در بسیاری از موارد هستند”.»
رسیدن ادبیات سیاسی درون حاکمیت به چنین سطحی از اتهامزنی، بیانگر آن است که نزاعهای باندی از مرحلهی رقابت سیاسی عبور کرده و به مرحلهی تخریب و نفی مشروعیت یکدیگر رسیده است. همین روزنامه در مطلبی دیگر از قول محمد عطریانفر به چشمانداز «برخورد قضایی» با پیروان دوآتشهی ولی فقیه اشاره میکند:
«آنجایی که سرسختیهای بیمورد و عامدانه صورت میگیرد و منافع مردم تحتالشعاع بازیهای کودکانه تندروها قرار میگیرد، باید برخورد قضایی را مبنای کار قرار داد.»
مجموع این موضعگیریها و هشدارها تصویری روشن از وضعیت کنونی حاکمیت ارائه میدهد؛ وضعیتی که چشماندازی برای پایان یافتن کشمکشهای فرساینده ندارد. از دل همین واقعیت است که تعابیری چون «وضعیت استخوانسوز»، «فاجعه شکست از درون» و «پایان تابآوری ملی» سر برمیآورند و به مهمترین توصیفهای امروز نظام ولایت فقیه تبدیل میشوند .این توصیفها هنوز در سایهی جنگ و مذاکره بهعمل میآیند. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل، وقتی که عامل خارجی در میان نباشد و شمشیرهای باندها بهناگزیر از نهان درآیند.
آنچه به مردم و منافع ملی ایران ربط پیدا میکند، نفی کلیت نظام ولایت فقیهی است که این تخاصمات باندی، بهگونهیی قانونمند در خدمت تأمین آن است.
زبان را چه عاملی به امر ناگفتنیاش میکشاند؟ زبان که باید ارتباط را سیال کند، کجا از توصیف بازمیماند؟ زبان خود را با واژه مینمایاند و اگر واژه نتواند خواستهی زبان را برآورد، فاجعهای رخ داده است. تمثیل این وضعیت را باید در تبدیل سوگ به رقص دید؛ آنچه پس از کشتار وسیع دیماه ۱۴۰۴ در واکنش برخی خانوادهها بر مزار عزیزانشان مشاهده شد. آنجا دیگر واژهی «سوگ» و کارکرد معناییاش توان کشش پاسخ به فاجعه را نداشت. گویی ناگهان حد ارتفاع «سوگ» شکسته میشود و زبان، برای بیان آنچه از ظرفیت واژهها فراتر رفته است، به «رقص» پناه میبرد. رقص در اینجا نفی اندوه نیست، بلکه تلاشی است برای بیان اندوهی که دیگر در قالبهای متعارف زبان نمیگنجد.
زبان برای تکرار مداوم «اعدام» در ایران اشغالشده چه بگوید؟ کدام صفتها در وصف و شرح اعدام میتوانند اعماق این فاجعه را بازگویی کنند؟ هر واژهای پس از مدتی در برابر تکرار جنایت فرسوده میشود، جنایت که حد میشکند، واژهی «حیرت» به یاری زبان میآید، اما حتی حیرت نیز در برابر استمرار و تکرار این واقعیت تلخ، دچار فرسایش میشود. اگر زبان را به اقیانوسی تشبیه کنیم، این اقیانوس از حجم مکرر اعدامها پر و اشباع شده است. در چنین وضعیتی زبان برای بیان این امر ناگفتنی، چیزی جز حیرت در اختیار ندارد؛ حیرتی که نه از ناآگاهی، بلکه از مواجهه با واقعیت جنایتی است که از حدود فهم و توصیف فراتر رفته است.
در ایران امروز، «اعدام» به تنها زبان ارتباطی حاکمیت ولایت فقیه با جامعه تبدیل شده است؛ زبانی که هم در فضای جنگ و هم در فضای مذاکره بهکار گرفته میشود. حاکمیت این شرایط را فرجه، فرصت و حتی نعمت میداند، زیرا فضای جنگ و مذاکره میتواند همزمان چند کارکرد مطلوب برای نظام داشته باشد:
غلیان درگیری و کشمکش باندهای متخاصم، درون حاکمیت را تحتالشعاع قرار میدهد.
ـ بحران عمیق به مثابه بمب اقتصادی انباشتهشده را از مرکز توجه افکار عمومی دور میکند.
ـ مطالبات متورم و انباشتهشدهی مهیای قیام و انقلاب را به حاشیه میراند.
ـ امکان تداوم اعدام را بهعنوان ابزار اصلی گفتمان با جامعه فراهم میسازد.
در چنین شرایطی، اعدام برای نظام نه یک سیاست مقطعی، بلکه تنفسی بلاجایگزین برای حفظ بقا در بحرانیترین شرایط بود و نبودش شده است. هر بار که بحرانهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی به نقطهی جوش نزدیک میشوند، ماشین اعدام نیز شتاب بیشتری میگیرد. گویی حاکمیت میکوشد از طریق نمایش مستمر خشونت، شکاف میان خود و جامعه را با تلقین ارعاب، پر کند.
اما جامعه، اگرچه زبان اعدام حاکمیت را میفهمد، در برابر آن منفعل نمانده است. واقعیت این است که جامعهی ایران زیر فشار انبوه بحرانها و سرکوبها ــ و افزوده شدن جنگ و مذاکره ــ صورت مسألهاش با حاکمیت هیچ تغییری نکرده، که از قضا چیزی کمتر از یک بمب انفجاری نیست.
از سوی دیگر، حاکمیت، سوژهی اعدام را بهطور ویژه از میان خانوادهی مقاومت ایران با محوریت مجاهدین انتخاب میکند. این انتخاب، تصادفی نیست. اتاق فکر نظام از خلال همین گزینش، مهمترین دغدغه و اصلیترین چالش خود را آشکار میسازد و پیام میدهد که کانون نگرانیاش در کجای ایران و جهان قرار دارد.
نتیجهگیری
تکرار اعدام در ایران اشغالشده، به نقطهای رسیده است که واژهها توان توصیف تمامی ابعاد آن را ندارند. این حد شکستن جنایت است. همانگونه که سوگ در برابر فاجعه، بهگونهای «فوق متناقض» به رقص پناه میبرد، زبان نیز در برابر استمرار اعدام به حیرت واژه میل میکند. اما آنچه در پس این حیرت نهفته است، صرفاً درماندگی زبان نیست؛ بلکه نشانهی شکاف عمیق میان جامعه و حاکمیتی است که اعدام را به زبان اصلی گفتوگو با مردم تبدیل کرده است. در چنین وضعیتی، هر اعدام بیش از آنکه نشانهی اقتدار باشد، بازتاب بحرانی عمیق است که حاکمیت برای مهار اجتماعیِ آن، جز توسل به جنون خشونت، راهی دیگر نمییابد. کانون جنون این است که با تمام حیرتانگیزیِ جنایت اعدام، اکثریت جامعه کماکان بر صورت مسألهی خود با حاکمیت مانده است: تغییر نظام
در حالی که گزارشهایی از فعالشدن پدافند هوایی و شنیدهشدن صدای انفجار در چند نقطه از ایران منتشر شده است، ستاد فرماندهی مرکزی آمریکا (سنتکام) اعلام کرد حملات جدیدی را علیه اهدافی در ایران آغاز کرده است.
خبرگزاریهای حکومتی شامگاه چهارشنبه از شنیدهشدن صدای چند انفجار در شهرستانهای میناب و سیریک در استان هرمزگان خبر دادند. برخی منابع محلی نیز از شنیدهشدن صداهایی در بندرعباس گزارش دادهاند.
بر اساس گزارش تلویزیون رژیم، صدای انفجارهای شنیدهشده در سیریک از سمت دریا بوده است. همزمان خبرگزاری سپاه پاسداران (فارس) از شنیدهشدن صدای انفجار در قشم و آغاز فعالیت پدافند هوایی در این جزیره خبر داد و اعلام کرد منشأ و محل دقیق انفجارها هنوز مشخص نیست.
در مقابل، خبرگزاری نیروی تروریستی قدس (تسنیم) گزارشهای مربوط بهوقوع انفجار در قشم و کیش را رد کرد و مدعی شد صداهای شنیدهشده در این مناطق به درگیریها در خلیجفارس مرتبط بوده است.
خبرگزاری حکومتی مهر نیز از فعالشدن پدافند هوایی در غرب تهران و بخشهایی از استان فارس از جمله شهر مُهر خبر داد. همچنین گزارشهایی از شنیدهشدن صدای پرواز جنگندهها در آسمان شاهینشهر اصفهان منتشر شد. بهنوشته مهر، منابع مطلع اعلام کردهاند این جنگندهها متعلق به نیروهای نظامی ایران بودهاند.
در عسلویه نیز پدافند هوایی بهحالت فعال درآمده است. رسانههای حکومتی اعلام کردند تاکنون گزارشی از حمله به مناطق جنوبی استان فارس منتشر نشده است.
همزمان، سنتکام در پیامی در شبکه اجتماعی ایکس اعلام کرد نیروهای این فرماندهی به دستور رئیسجمهور آمریکا از ساعت ۵: ۱۵ بعدازظهر به وقت شرق آمریکا «حملات دفاعی بیشتری» را علیه چندین هدف در ایران آغاز کردهاند. این نهاد نظامی آمریکا مدعی شد این حملات در پاسخ به آنچه «تجاوزات بیدلیل و مستمر ایران» خوانده، انجام شده است.
جزئیات بیشتری درباره اهداف حملات آمریکا و ارتباط احتمالی آنها با گزارشهای منتشر شده از مناطق مختلف ایران تاکنون اعلام نشده است.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، روز چهارشنبه اعلام کرد ایالات متحده «امروز بار دیگر حملات سنگینی علیه ایران انجام خواهد داد» و تأکید کرد این حملات «بسیار شدید» خواهند بود.
ترامپ در جریان رویدادی در کاخسفید و در گفتگو با خبرنگاران گفت: «ما به آنها حمله خواهیم کرد و این حملات بسیار شدید خواهد بود». او همچنین افزود که بمبارانها از سر گرفته میشود و آمریکا «حق انجام این کار را دارد» زیرا بهگفته او «آنها بالگرد ما را سرنگون کردند».
انتقاد از روند مذاکرات با ایران
رئیسجمهور آمریکا با اشاره به مذاکرات میان تهران و واشنگتن اظهار داشت که دو طرف «بسیار به توافق نزدیک شده بودند»، اما ایران بهگفته او «مدام وقتکشی میکند و تصور میکند میتواند آمریکا را فریب دهد».
ترامپ گفت: «من چندین ماه است که با ایران در حال کار و مذاکره هستم و آنها باید این توافق را امضا کنند. این توافق، توافق خوبی است».
او ساعاتی پیشتر نیز در شبکه اجتماعی «تروث سوشال» نوشته بود که ایران برای دستیابی به توافقی که میتوانست برایش بسیار مفید باشد «بیش از حد تعلل کرد» و اکنون باید «بهای آن را بپردازد».
درگیریهای نظامی و واکنشها
به گفته مقامهای آمریکایی، ارتش ایالات متحده شب گذشته در واکنش به سرنگونی یک بالگرد آمریکایی در سواحل عمان، حملاتی را به نقاطی در جنوب ایران انجام داده است. در ادامه این تنشها، گزارشهایی از هدف قرار گرفتن کشورهای اردن، کویت و بحرین با موشک از سوی ایران منتشر شد.
ادعای ترامپ درباره نفت ایران
ترامپ همچنین مدعی شد که آمریکا در حال «خارج کردن نفت از ایران» بوده است. او گفت: «من امروز برای نخستین بار این موضوع را اعلام میکنم، اما ما هر شب میلیونها بشکه نفت را خارج کردهایم؛ میلیونها بشکه در هر شب».
وی افزود که ایران «تازه متوجه این موضوع شده است» و به همین دلیل اکنون میتواند درباره آن صحبت کند. ترامپ همچنین ادعا کرد که این اقدام باعث شده قیمت نفت به جای ۲۵۰ دلار، در محدوده ۸۵ تا ۹۰ دلار برای هر بشکه باقی بماند.
رئیسجمهور آمریکا جزئیات بیشتری درباره نحوه یا محل این عملیات نفتی ارائه نکرد.
از جانشینی تا بیخبری از وصیتنامه؛ ۱۰۰ روز بدون علی خامنهای چگونه گذشت؟
منبع تصویر،Getty Images
اطلاعات مقاله
نویسنده,مسعود آذر
شغل,بیبیسی
منتشر شده در
صد روز از کشته شدن دومین رهبر جمهوری اسلامی گذشت. در این مدت، چهل روز عزای عمومی اعلام شد و در چهلمین روز کشته شدن او مراسمی گرفته شد، ولی هنوز مشخص نیست که مراسم خاکسپاری او چه زمانی انجام خواهد شد. به نظر میرسد مراسم تشییع و خاکسپاری علی خامنهای به تعیین تکلیف جنگ گره خورده است.
با گذشت زمان، ابعاد نبود رهبری که ۳۷ سال سکان جمهوری اسلامی را در دست داشت، آرامآرام آشکارتر میشود. رخدادی که در نخستین روزهای پس از جنگ بیشتر یک شوک سیاسی و امنیتی به نظر میرسید، اکنون به مسئلهای ساختاری تبدیل شده است؛ مسئلهای که به قلب نظام قدرت در ایران مربوط میشود.
علی خامنهای به عنوان نقطه ثقل جمهوری اسلامی، نزدیک به چهار دهه فرصت داشت تا شبکهای از نهادها، افراد و سازوکارهای سیاسی، امنیتی و نظامی را سامان دهد و مجموعهای از نیروها را به گونهای در کنار هم چیده بود تا «صدای واحد» از آن بیرون بیاید و انتقال قدرت را با کمترین هزینه ممکن مدیریت کند. اما حذف ناگهانی او از صحنه سیاسی، همراه با کشته شدن شماری از فرماندهان ارشد نظامی و امنیتی و چهرههای نزدیک به هسته اصلی قدرت در دو جنگ پیاپی، بسیاری از معادلات از پیش طراحیشده را بر هم زد.
آنچه امروز جمهوری اسلامی با آن روبهرو است، صرفا فقدان یک رهبر نیست؛ بلکه پرسش درباره توانایی حکومت ایران در بازتولید مرکز ثقل قدرتی است که طی دههها حول شخص علی خامنهای شکل گرفته بود. او حلقه اتصال نهادهای مختلف حکومت، داور اختلافات درون حاکمیت و مرجع نهایی تصمیمگیری در بزنگاههای حساس بود. در نتیجه، اکنون این پرسش مطرح است که چه کسی میتواند چنین نقشهایی را بر عهده بگیرد؟
صد روز پس از مرگ رهبر جمهوری اسلامی، مسئله فقط جانشینی نیست. پرسش اصلی این است که آیا ساختاری که طی چهار دهه بر محور اقتدار فردی بنا شده بود، میتواند بدون معمار خودش به حیات ادامه دهد؟ و آیا مجتبی خامنهای توانایی آن را دارد که در میانه بحران نظامی، بحران مشروعیت و رقابتهای درونی قدرت، بار دیگر پایههای حکومتی را که در وضعیتی شکننده قرار گرفته، تثبیت کند؟
منبع تصویر،KEYHAN
توضیح تصویر،
روزنامههای ایران آذر ۱۳۶۶ از تحویل متن اصلاحشده «وصیتنامه سیاسی-الهی» بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران به آستان قدس خبردادند
وصیت نامه علی خامنهای کجاست؟
پس از کشته شدن علی خامنهای، برای برخی یک سوال و انتظار شکل گرفت: آیا وصیتنامهای از رهبر جمهوری اسلامی وجود دارد؟ تصور بسیاری این بود که رهبری که ۳۷ سال در رأس نظام حاکم قرار داشت و بخش مهمی از ساختار سیاسی، امنیتی و نظامی کشور حول محور او شکل گرفته بود، باید برای دوران پس از خود نیز نقشهای را تدوین کرده باشد. با این حال، صد روز پس از مرگ او، هنوز هیچ متن یا سندی به عنوان وصیتنامه رسمی علی خامنهای منتشر نشده است.
در طول دوران رهبری او نیز رسانههای رسمی کمتر به موضوع وصیتنامه پرداختند. تنها وصیتنامهای که مربوط به علی خامنهای است به سال ۱۳۴۲ برمیگردد که در سال ۱۳۸۸ در روزنامه کیهان منتشر شد. این وصیتنامه بیشتر جنبه شخصی و شرعی داشت و نگارنده، در آن از دوستان، آشنایان، طلاب و مراجع حلالیت طلبیده بود.
گزیدهای از مهمترین خبرها، گزارشهای میدانی و گفتوگوهای اختصاصی را هر هفته در ایمیل خود دریافت کنید.
پایان % title %
برخلاف علی خامنهای، اخبار مربوط به وصیتنامه روحالله خمینی، بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، در رسانهها منتشر شد. به نوشته وب سایت روح الله خمینی او در مجموع ۸ «وصیتنامه شرعی (شخصی و حقوقی) و همچنین وصیتنامههای اخلاقی و سیاسی» نوشت که در بین آنها دو وصیتنامه با عنوان «وصیتنامه سیاسی-الهی» شناخته شدند. او در ۲۶ بهمن ۱۳۶۱ اولی را نوشت و پنج سال بعد در ۱۹ آذرماه سال ۱۳۶۶ متن اولیه را بازبینی کرد و اصلاحاتی در آن انجام داد.
علی خامنه ای وصیت نامه روح الله خمینی را پس از مرگش، در ۱۴ خردادماه ۱۳۶۸ در مجلس خبرگان رهبری خواند و آن را تبیین کننده «اصول انقلاب» توصیف کرد.
در فرهنگ دینی و سیاسی جمهوری اسلامی، وصیتنامه تنها یک سند شخصی نیست. وصیتنامه رهبران سیاسی و مذهبی معمولا آخرین پیام، آخرین توصیه و در بسیاری موارد آخرین تلاش برای تأثیرگذاری بر آینده تلقی میشود.
به عنوان نمونه محسن هاشمی، فرزند اکبر هاشمی رفسنجانی، سالها پیش اعلام کرده بود که وصیتنامه حدود ۱۰۰ صفحهای پدرش را در اختیار علی خامنهای قرار داده و انتشار آن را منوط به صلاحدید رهبر جمهوری اسلامی دانست، چرا که ظاهرا مخاطب اصلی وصیتنامه، رهبر پیشین جمهوری اسلامی ایران بود. متن این وصیتنامه، تاکنون منتشر نشده است.
اما پرسش اصلی درباره علی خامنهای فقط این نیست که آیا وصیتنامهای وجود دارد یا خیر. پرسش مهمتر آن است که آیا او برای دوران پس از خود برنامه مشخصی را در نظر گرفته بود؟
رهبر جمهوری اسلامی نزدیک به چهار دهه فرصت داشت تا زمینه جانشینی خود را فراهم کند. رخدادهای دو جنگ اخیر و حذف همزمان بخشی از حلقه نزدیکان سیاسی، امنیتی و نظامی او باعث شده است این پرسش بیش از هر زمان دیگری مطرح شود که آیا مهمترین وصیت سیاسی علی خامنهای نه در قالب یک متن مکتوب، بلکه در قالب آرایش نیروها و ساختار قدرتی بود که از خود به جا گذاشت؟
اگر چنین باشد، آنچه امروز در ایران جریان دارد، میتوان آزمون واقعی میراث سیاسی رهبر پیشین جمهوری اسلامی دانست؛ آزمونی که قرار است نشان دهد ساختاری که او طی ۳۷ سال بنا کرد، تا چه اندازه قادر است بدون حضور معمار اصلی خود به حیات ادامه دهد.
منبع تصویر،Getty Images
توضیح تصویر،
برخلاف سال ۱۳۶۸ که علی خامنهای در یک فرایند سیاسی ـ نهادی و در شرایط پایان جنگ و آغاز بازسازی قدرت به رهبری رسید، جانشینی فرزندش در پیامد یک وضعیت جنگی و پس از کشتهشدن رهبر جمهوری اسلامی و بخشی از حلقههای نزدیک به او اعلام شد
« خامنهای جوان شد»
مجتبی خامنهای در ۵۶ سالگی قبای رهبری را به تن کرده است. زمانی که پدرش، علی خامنهای بر جایگاه روحالله خمینی تکیه زد، در آستانه ۵۰ سالگی بود. با این حال، پدر و پسر در دو شرایط کاملا متفاوت به قدرت رسیدند.
فرایند انتخاب مجتبی خامنهای از طرف مجلس خبرگان رهبری، همچنان ابهام برانگیز است. با وجود اینکه در ظاهر حاکمیت در ایران توانسته از این مرحله حساس عبور کند، ولی این سوال اساسی وجود دارد که پس از گذشته ۱۰۰ روز از کشته شدن علی خامنهای، آیا بهراستی آنطور که حامیان حکومت شعار میدهند، «خامنه ای جوان شده» است؟ آیا همان مسیر و خط و مشی زمامت علی خامنهای در حال اجراست و نظام حاکم با دستاندازی روبهرو نیست؟
مساله جانشینی علی خامنهای، با افزایش سالهای عمر او، به طور مرتب موضوع گمانهزنی رسانههای داخلی و خارجی بود. تقریبا بیشتر تحلیلها و گمانهها بر یک فرض مشترک استوار بود که انتقال قدرت در جمهوری اسلامی در یک روند طبیعی و پس از مرگ رهبر بر اثر کهولت سن یا بیماری انجام خواهد شد و ساختار سیاسی کشور فرصت کافی برای مدیریت این گذار را خواهد داشت. پشتوانه این تحلیلها، سابقه انتقال قدرت در سال ۱۳۶۸ بود.
برخلاف سال ۱۳۶۸ که علی خامنهای در یک فرایند سیاسی ـ نهادی و در شرایط پایان جنگ و آغاز بازسازی قدرت به رهبری رسید، جانشینی فرزندش در پیامد یک وضعیت جنگی و پس از کشتهشدن رهبر و بخشی از حلقههای نزدیک به او اعلام شد. همین تفاوت، ماهیت موضوع را از یک «انتقال قدرت» به یک «بحران قدرت» تغییر داده است.
در سال ۱۳۶۸، علی خامنهای هرچند در ابتدا با تردیدهایی در مورد جایگاه فقهی و سیاسی خود روبهرو بود، اما در نهایت در چارچوب یک ساختار تثبیت شده و با اتکا به اجماع نسبی نیروهای اصلی قدرت و مدیریت فردی اکبر هاشمی رفسنجانی به رهبری رسید. آن زمان، هنوز نسل اول انقلاب در صحنه حضور داشت، روحانیت جایگاه محوری خود را حفظ کرده بود و سپاه پاسداران در موقعیت و جایگاه یک بازیگر مسلط و تعیین کننده قرار نداشت. مهمتر از همه اینکه، مسئله اصلی نظام حاکم «تداوم پس از خمینی» بود، نه عبور از یک بحران امنیتی همزمان با جنگ و فروپاشی بخشی از ساختار مدیریتی و فرماندهی.
مجتبی خامنهای اما از نظر شخصیتی و سیاسی، در ساختار رسمی جمهوری اسلامی تجربهای معادل پدر خود ندارد. در زمان به قدرت رسیدن او، جمهوری اسلامی با بحران مشروعیت، بحرانهای اقتصادی، شکافهای اجتماعی و مهمتر از همه پیامدهای جنگی روبهرو است که بخشی از لایههای امنیتی و نظامی آن را دگرگون کرده است.
با این حال، در روایتهای نزدیک به «بیت رهبر» جمهوری اسلامی ایران، همواره بر نزدیکی فکری و عملی مجتبی خامنهای به پدرش تأکید شده است. به نظر میرسد شعار محوری «خامنهای جوان شد»، از جمله تلاشهای حکومت برای القای این بود که پس از مرگ رهبر سابق، هیچ چیز تغییر نکرده است. برخی چهرههای نزدیک به ساختار قدرت، از جمله علیرضا مرندی، پزشک خانوادگی علی خامنهای، مجتبی خامنهای را فردی معرفی کردهاند که «کپی» پدرش است.
در روایت کسانی مانند آقای مرندی تلاش شده تا با ترسیم نوعی تداوم در درون ساختار قدرت، نشان داده شود که انتقال اقتدار علاوه بر مسیر نهادهای رسمی، از طریق شباهت فکری و تربیت سیاسی در درون «بیت رهبری» صورت گرفته است.
با وجود شباهت مجتبی خامنهای به پدرش، این سوال مطرح میشود که آیا شیوه حکومتداری خامنهای پدر، قابلیت تداوم در شرایط پس از جنگ و پس از بحران را دارد یا نه. این روزها کسانی مانند حسن روحانی، رئیس جمهور پیشین، صحبت از «اصلاحات بزرگ» و تغییرات ساختاری در نظام حکمرانی میکنند و تاکید دارند که ادامه زمامداری گذشته جواب نمیدهد.
علاوه بر مشکلات ساختاری و اضطراری که جمهوری اسلامی ایران با آنها دست و پنجه نرم میکند، مشکل خاص دیگر در دوران جدید این است که مجتبی خامنهای پس از گذشت حدود ۱۰۰ روز از انتخاب شدن، در هیچ مراسم رسمی و غیررسمی حاضر نشده، هیچ عکس جدیدی از او در دسترس نیست، هیچ صدایی از او پخش نشده و حتی هنوز روایت رسمی مشخصی از کم و کیف زخمی شدنش انتشار نیافته است. در این مدت، صرفا چند پیام مکتوب منسوب به او منتشر شده و فقدان ملموس او در انظار عمومی، جایگاهش را در فرایند انتقال قدرت تحت تاثیر قرار داده است.
منبع تصویر،Getty Images
توضیح تصویر،
علی خامنهای در طول ۳۷ سال رهبری خود دو بار با جنگی مستقیم روبهرو شد. در نخستین جنگ، او زنده ماند و توانست دستکم از منظر ساختار قدرت، نقش هماهنگکننده و انسجامبخش داشته باشد، اما در دومین جنگ، در همان ابتدا کشته شد
بود و نبود خامنهای در دو جنگ
بحث درباره نبود علی خامنهای صرفا به موضوع جانشینی محدود نمیشود. اهمیت مرگ او زمانی بیشتر آشکار میشود که عملکرد حکومت ایران در دو جنگ مستقیم با اسرائیل و آمریکا را با یکدیگر مقایسه کنیم؛ دو جنگی که تنها فاصلهای کوتاه میان آنها وجود داشت اما در یکی، رهبر جمهوری اسلامی حضور داشت و در دیگری در همان ساعات نخست کشته شد.
در جنگ دوازده روزه سال ۱۴۰۴، هرچند علی خامنهای به دلایل امنیتی از انظار عمومی دور بود و گزارشها از حضورش در یک مکان حفاظتشده حکایت داشت، اما او همچنان به عنوان مرکز نهایی تصمیمگیری شناخته میشد. در آن روزها برخی منتقدان، انتشار پیامهای از پیش ضبط شده و غیبت او از صحنه عمومی را با رویه و مواضع پیشینش در تضاد میدانستند. با این حال، حتی منتقدان حکومت نیز تردیدی نداشتند که تصمیم نهایی درباره نحوه واکنش حکومت ایران، سطح درگیری و چگونگی پایان بحران، با شخص رهبر جمهوری اسلامی است.
در همان دوره دوازده روزه، رسانههای نزدیک به حکومت و برخی مقامهای رسمی تأکید میکردند که علی خامنهای به طور مستقیم روند جنگ را مدیریت میکند و در ارتباط مستمر با فرماندهان نظامی قرار دارد. فارغ از میزان صحت این روایتها، آنچه اهمیت داشت وجود یک مرکز مشخص برای تصمیمگیری بود؛ شخصی که در مقام فرمانده کل قوا میتوانست میان نهادهای مختلف نظامی، امنیتی و سیاسی هماهنگی به وجود بیاورد و از بروز اختلافات آشکار جلوگیری کند.
شاید مهمترین دستاورد سیاسی علی خامنهای در آن جنگ، نه در عرصه نظامی، بلکه از منظر حفظ انسجام ساختار قدرت بود. جمهوری اسلامی با وجود کشته شدن شماری از فرماندهان مهم نظامی و امنیتی و خسارتهای سنگینی که دریافت کرد، توانست روایت رسمی خود از جنگ را شکل دهد و آن را به عنوان نشانهای از ایستادگی و مقاومت معرفی کند. در این میان، شخص رهبر همچنان محور اصلی این روایت بود؛ فردی که اگرچه از دید عموم پنهان شده بود، اما وجودش به عنوان مرجع نهایی اقتدار مورد تردید قرار نداشت.
اما در جنگ اخیر شرایط کاملا متفاوتی رقم خورد. این بار علی خامنهای، در همان روز نخست جنگ هدف قرار گرفت و همزمان، بخش گستردهای از فرماندهان ارشد نظامی، امنیتی و چهرههای نزدیک به هسته مرکزی قدرت نیز کشته شدند. به این ترتیب جمهوری اسلامی با وضعیتی روبهرو شد که در چهار دهه گذشته تجربه نکرده بود. این جنگ، درواقع به شکل مستقیم مرکز ثقل نظام را هدف قرار داد و حکومت ناچار شد همزمان با مقابله با تهدید خارجی، مسئله بازسازی مرکز فرماندهی کل قوا و خلا ناشی از حذف رهبر را نیز حل کند.
این وضعیت بهکلی متفاوت، پیامدهایی بر جای گذاشته که فراتر از نتایج نظامی جنگ است و به آینده ساختار سیاسی جمهوری اسلامی گره میخورد.
منبع تصویر،Getty Images
توضیح تصویر،
مجتبی خامنهای از همین آغاز راه باید تصمیم بگیرد که با توجه به هزینههای سیاسی و امنیتی جنگ، چگونه میخواهد آن را خاتمه دهد: ادامه جنگ میتواند پیامدهای پیشبینیناپذیری به همراه داشته باشد و پایان دادن به آن نیز، بهویژه اگر با پذیرش بخش مهمی از خواستههای آمریکا همراه باشد، تصمیمی بسیار پرهزینه و دشوار خواهد بود
مقاومت یا نوشیدن جام زهر
صد روز زمان برای نشستن بر صندلی کسی که ۳۷ سال بر آن تکیه زده بود، دوره کوتاهی است. اما در تاریخ دولتها، حکومتها و نهادهای سیاسی، در همین صد روز نخست، نشانههای اولیه ثبات یا بیثباتی، موفقیت یا شکست، و استمرار یا تغییر آشکار میشود.
به نظر میرسد در این مدت، جمهوری اسلامی ایران توانسته از شوک اولیه عبور کند و جلوی فروپاشی فوری ساختارهای خود را بگیرد. اما بسیاری از تحلیلگران هنوز نشانه روشنی از شکلگیری یک مرکز مقتدر و هماهنگ کننده جدید نمیبینند.
بخشی از شرایط موجود کشور به میراث سیاسی علی خامنهای برمیگردد. او طی ۳۷ سال رهبری، تقریبا همه مسیرهای اصلی تصمیمگیری را به شخص خودش ختم کرده بود. در طول این سالها، به تدریج بسیاری از چهرههای مؤثر و صاحبنفوذ جمهوری اسلامی، از اکبر هاشمی رفسنجانی و حسن روحانی گرفته تا علیاکبر ناطق نوری و دهها شخصیت سیاسی و حزبی دیگر، یا از دایره قدرت کنار گذاشته شدند یا نقششان به حداقل رسید. نتیجه این روند آن بود که توازن سنتی میان مراکز مختلف قدرت به تدریج به هم خورد و شخص رهبر بیش از هر زمان دیگری به محور اصلی نظام حاکم تبدیل شد.
شاید این تمرکز قدرت در دوران حضور خامنهای به انسجام ساختار جمهوری اسلامی کمک میکرد، اما حذف ناگهانی او پیامد دیگری به همراه داشت. بسیاری از نیروها و شخصیتهایی که میتوانستند در شرایط بحرانی به عنوان میانجی، متعادلکننده یا عامل اجماع ظاهر شوند، یا دیگر در صحنه حضور ندارند یا ترجیح دادهاند سکوت اختیار کنند. در مقابل، نیروهای تندرو، بخشهایی از دستگاه امنیتی و نسل جدید فرماندهان سپاه بیش از گذشته در صحنه سیاسی نقشآفرینی میکنند و در عمل، به مهمترین حامیان و سخنگویان رهبر جدید تبدیل شدهاند.
از سوی دیگر، مسئله جنگ و مذاکرات هستهای با آمریکا اکنون بیش از هر زمان دیگری به یکدیگر گره خوردهاند. علی خامنهای با وجود مخالفتهای علنی و مکرر برای مذاکره با آمریکا، در جایگاهی قرار داشت که در صورت ضرورت میتوانست تصمیمهای دشوار را اتخاذ کند و آنچه را در ادبیات سیاسی جمهوری اسلامی به «جام زهر» تعبیر شده است، برای حفظ نظام بنوشد. با این حال او در بسیاری موارد خود را جایگاه منتقد قرار میداد تا تبعات مسایلی مانند برهم خوردن توافق برجام، دامن او را نگیرد.
مجتبی خامنهای از همین آغاز راه با یکی از بزرگترین آزمونهای سیاسی خود روبهرو شده است. او باید تصمیم بگیرد که با توجه به هزینههای سیاسی و امنیتی جنگ، چگونه میخواهد آن را خاتمه دهد: ادامه جنگ میتواند پیامدهای پیشبینیناپذیری به همراه داشته باشد و پایان دادن به آن نیز، بهویژه اگر با پذیرش بخش مهمی از خواستههای آمریکا همراه باشد، تصمیمی بسیار پرهزینه و دشوار خواهد بود.
در سالهای گذشته بارها گفته میشد که دفتر رهبری و ساختار بوروکراتیک شکلگرفته پیرامون علی خامنهای، مانند یک «اسب زینشده» برای جانشین بعدی آماده است و انتقال قدرت میتواند با کمترین هزینه و کمترین تنش انجام شود. اما به نظر میرسد با گذشت صد روز از کشته شدن رهبر جمهوری اسلامی، واقعیت بسیار پیچیدهتر از آن ارزیابیهاست. مجتبی خامنهای ناچار است در فضایی کاملا متفاوت از گذشته عمل کند و در نبود نیروهای میانهرو و نسل اول انقلاب، بیش از هر زمان دیگری بر نیروهای امنیتی، چهرههای تندرو و نسل جدید فرماندهان سپاه تکیه کند.
شاید به همین دلیل باشد که پس از گذشت صد روز، هنوز پاسخ روشنی برای مهمترین پرسش دوران پس از خامنهای وجود ندارد: اینکه آیا جمهوری اسلامی صرفا جانشینی برای رهبر قبلی پیدا کرده است، یا توانسته جایگزینی برای کسی بیابد که طی ۳۷ سال تمامی رشتههای اصلی تصمیمگیری سیاسی، امنیتی و نظامی را به یکدیگر متصل میکرد.
تفاوت این دو پرسش، تفاوت میان حل مسئله جانشینی و حل مسئله بقا است.