۱۴۰۵ شهریور ۱۳, جمعه

فصل نهم کتاب طلوع ماندگار،شجره طیبه با ۶۱ سال سرفرازی که بزودی منتشر میشود ، رازی به نام انتقال ، چگونه تجربه یک نسل به نسل بعد رسید؟شهرام بهزادی

 فصل نهم کتاب طلوع ماندگار،شجره طیبه با ۶۱ سال سرفرازی 

که بزودی منتشر میشود ، رازی به نام انتقال ، چگونه تجربه یک نسل به نسل بعد رسید؟شهرام بهزادی 


اگر بخواهیم شصت‌ویک سال ماندگاری یک سازمان را فقط با ایستادگی، فداکاری یا حتی داشتن رهبری توضیح دهیم، هنوز چیزی کم است.

همه این عوامل لازم‌اند.

اما هیچ‌کدام به‌تنهایی پاسخ نمی‌دهند که چگونه تجربه یک نسل، پس از زندان و اعدام و مهاجرت و ضربه و گذشت دهه‌ها، در نسل دیگری دوباره ظاهر می‌شود.

نسل نخست می‌تواند قهرمان باشد.

می‌تواند بهترین آموزش‌ها را داشته باشد.

می‌تواند سنگین‌ترین قیمت‌ها را بدهد.

اما اگر آنچه آموخته است با خودش ببرد، پس از پایان آن نسل، همه چیز دوباره از صفر آغاز می‌شود.

اینجاست که یکی از رازهای اصلی ماندگاری مجاهدین آشکار می‌شود:

تجربه را به خاطره تبدیل نکردند؛ به مسئولیت تبدیل کردند.

محمد حنیف‌نژاد فقط اندیشه باقی نگذاشت.

انسان تربیت کرد.

مسعود رجوی فقط آموزش‌های حنیف را حفظ نکرد.

آنها را به نسلی دیگر منتقل کرد.

موسی خیابانی فقط شاگرد یک نسل نبود.

خودش مسئول شد.

نسل میلیشیا فقط شنونده تاریخ پیش از خود نبود.

وارد عمل شد.

زنان فقط تجربه مردان پیش از خود را تکرار نکردند.

به سطح مسئولیت و رهبری رسیدند.

و این زنجیره در دهه‌های بعد نیز ادامه یافت.

پس سؤال این فصل بسیار روشن است:

انتقال چگونه انجام می‌شود؟

آیا با کتاب؟

با خاطره؟

با سخنرانی؟

با سازمان؟

با مسئولیت؟

با فدا؟

پاسخ این است:

با همه اینها؛ اما فقط وقتی در یک فرایند زنده تشکیلاتی به یکدیگر متصل شوند. شهرام بهزادی

خبر خوب کتاب طلوع ماندگار ، شجره طیبه بزودی بمناسبت شصت ویکمین سالروز تاسیس سازمان مجاهدین خلق ایران ،منتشر میشود نویسنده شهرام بهزادی

 خبر خوب کتاب طلوع ماندگار ، شجره طیبه بزودی بمناسبت شصت ویکمین سالروز تاسیس سازمان مجاهدین خلق ایران ،منتشر میشود نویسنده شهرام بهزادی

شصت ویکمین  طلوع ماندگارمبارک 

نقطهٔ آغاز این مجموعه

پانزدهم شهریور ۱۳۴۴، سه جوان ــ محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و علی‌اصغر بدیع‌زادگان ــ بنای سازمانی را گذاشتند که قرار نبود تنها یک تشکل سیاسی دیگر به فهرست تشکل‌های تاریخ معاصر ایران اضافه کند. آنان در جست‌وجوی پاسخ به یک مسئله بودند: چرا مبارزات مردم ایران، با وجود آن همه فداکاری و قهرمانی، بارها به شکست یا بن‌بست رسیده است و برای رسیدن به آزادی چه باید کرد؟

پاسخی که یافتند، تنها در یک شعار خلاصه نمی‌شد. آرمان، شناخت، سازمان، مبارزهٔ حرفه‌ای، مسئولیت‌پذیری و فدا باید در پیوند با یکدیگر قرار می‌گرفتند. در اسناد این مجموعه، بنیانگذاران به‌عنوان کسانی معرفی می‌شوند که مبارزه و سازمانی مبتنی بر آرمان را پایه گذاشتند و «مبارزهٔ تمام‌عیار حرفه‌یی» را بنیاد نهادند.

اما اهمیت ۱۵ شهریور فقط در آنچه در سال ۱۳۴۴ آغاز شد نیست. پرسش بزرگ‌تر این کتاب از آنچه پس از آن اتفاق افتاد آغاز می‌شود.

چند سال بعد بنیانگذاران تیرباران شدند. بسیاری از کادرهای سازمان از دست رفتند. زندان، اعدام، ضربه‌های تشکیلاتی، سرکوب، کشتار، تبعید و جابه‌جایی‌های بزرگ یکی پس از دیگری فرا رسیدند. با معیار بسیاری از تجربه‌های سیاسی، هرکدام از این ضربه‌ها می‌توانست پایان یک سازمان باشد.

اما پایان نشد.

مسعود رجوی از نسل نخست باقی ماند و رشته‌ای را که می‌توانست گسسته شود ادامه داد. سازمان از زندان و ضربه عبور کرد، بازسازی شد، وارد نسل دیگری شد و در مراحل بعد، با مریم رجوی و انقلاب ایدئولوژیک درونی، تحول دیگری در اندیشه، مناسبات و جایگاه زنان در رهبری را تجربه کرد. اسناد این مجموعه تشکیل رهبری نوین مسعود و مریم را سرآغاز یک تحول کیفی و ورود زنان مجاهد به سطح رهبری توصیف می‌کنند.

پس از آن نیز نسل‌هایی آمدند که نه حنیف‌نژاد را دیده بودند، نه در زندان‌های شاه حضور داشتند و نه حتی در سال تأسیس سازمان به دنیا آمده بودند؛ اما رشته ادامه یافت.

زنان به بالاترین سطوح مسئولیت رسیدند. مسئولان اول یکی پس از دیگری مسئولیت پذیرفتند. نسل‌های تازه آموزش دیدند و مسئول شدند. تجربه از نسلی به نسل دیگر انتقال یافت و سرانجام این پرسش تا جوانان امروز و کانون‌های شورشی امتداد پیدا کرد.

اینجاست که موضوع واقعی «طلوع ماندگار؛ شجرهٔ طیبه» شکل می‌گیرد:

چرا این رشته قطع نشد؟

چه چیزی میان حنیف، سعید و اصغر در سال ۱۳۴۴ و جوانی که شش دهه بعد انتخاب مبارزه می‌کند، جریان دارد؟

چگونه آرمان منتقل می‌شود؟

چگونه یک سازمان، نسل می‌سازد؟

تشکیلات چه نقشی در این استمرار دارد؟

رهبری در لحظه‌هایی که راه بسته به‌نظر می‌رسد چه می‌کند؟

چرا یک سازمان برای تغییر جامعه، به تغییر مناسبات و انسان‌های درون خودش رسید؟

چگونه زنان از حضور در مبارزه به هژمونی و رهبری رسیدند؟

چرا استقلال مالی بخشی از استقلال سیاسی شد؟

و چگونه تجربهٔ یک نسل، به‌جای آن‌که با رفتن آن نسل به پایان برسد، به سرمایهٔ نسل بعد تبدیل می‌شود؟

این مجموعه برای پاسخ به همین «چراها» و «چگونه‌ها» نوشته می‌شود.

قرار نیست تنها تاریخ وقایع را پشت سر هم ردیف کند. تاریخ حضور خواهد داشت، اما برای فهمیدن یک تجربه. نام‌ها خواهند آمد، زیرا تاریخ را انسان‌ها می‌سازند: محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن، علی‌اصغر بدیع‌زادگان، مسعود رجوی، مریم رجوی، مسئولان اول سازمان، زنان و مردان مجاهد و نمونه‌های مشخص نسل‌های بعد.

قرار نیست از «رهبری»، «بنیانگذاران»، «زنان» یا «نسل جوان» به‌صورت بی‌چهره سخن گفته شود. هرجا ممکن باشد خواهیم دید چه کسی، در چه شرایطی، در برابر چه مسئله‌ای، چه انتخابی کرد و آن انتخاب چه چیزی برای ادامهٔ راه ساخت.

مخاطب اصلی این مجموعه نیز نسل جوان است. از این‌رو تلاش خواهد شد دشوارترین موضوعات با زبانی ساده، روشن و آموزشی توضیح داده شوند؛ نه ساده‌سازی تاریخ، بلکه قابل فهم کردن آن.

«شجرهٔ طیبه» در این مجموعه فقط یک نام نیست.

می‌خواهیم ریشه را بشناسیم؛ ببینیم تنه چگونه در برابر طوفان ایستاد؛ شاخه‌ها چگونه روییدند؛ چه زمانی شاخه‌ای تازه راه گشود؛ چگونه میوه به بذر تبدیل شد و چگونه آن بذر در نسلی دیگر دوباره رویید.

از همین‌جا سفر ما آغاز می‌شود:

از ۱۵ شهریور ۱۳۴۴؛ از سه جوان و یک انتخاب.

و نخستین پرسش نیز ساده و در عین حال تعیین‌کننده است:

چرا ماندگار شدند؟

۱۴۰۵ شهریور ۹, دوشنبه

کتاب ۱۰ شهریور؛ آخرین نبرد اشرف ،اشرفی که اسطوره شد ، از ۵۲ شهید تا هجرت بزرگ؛ روایتی از آرمان، انتخاب و پایداری بزودی منتشر میشود

 کتاب ۱۰ شهریور؛ آخرین نبرد اشرف ،اشرفی که اسطوره شد ، از ۵۲ شهید تا هجرت بزرگ؛ روایتی از آرمان، انتخاب و پایداری

 بزودی منتشر میشود 


 بزودی منتشر میشود

پیشگفتار

آنها می‌دانستند چرا مانده‌اند

صبح یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۲، اول سپتامبر ۲۰۱۳، اشرف دیگر آن شهر پرجمعیتی نبود که سال‌ها نامش با سازمان مجاهدین خلق ایران گره خورده بود. بیشتر ساکنان آن، پس از ماه‌ها کشاکش سیاسی و بین‌المللی، اشرف را ترک کرده و به کمپ لیبرتی در نزدیکی بغداد منتقل شده بودند. از هزاران نفری که زمانی در اشرف زندگی می‌کردند، حدود یکصد نفر باقی مانده بودند.

اما چرا مانده بودند؟

این پرسش، نقطه آغاز روایت ۱۰ شهریور است. زیرا بدون پاسخ به آن، حتی خود قتل‌عام نیز درست فهمیده نمی‌شود.

آن صد نفر نیرویی نبودند که انتقالشان فراموش شده باشد یا کسانی که خودسرانه از رفتن امتناع کرده باشند. بر اساس اسناد موجود، آنان در چارچوب تفاهمی مرتبط با انتقال ساکنان، در اشرف باقی مانده بودند تا از اموال چند دهه زندگی ساکنان حفاظت کنند و زمینه فروش و تعیین تکلیف آنها را فراهم سازند. یکی از اسناد این توافق را میان مجاهدین، دولت عراق، آمریکا و نماینده سازمان ملل توصیف می‌کند. حتی رادیو فردا در همان روزهای واقعه گزارش کرد که با انتقال اکثریت ساکنان به لیبرتی، حدود صد نفر در اشرف مانده بودند و یکی از اعضای مجاهدین علت ماندن آنان را حفاظت و فراهم‌کردن زمینه فروش اموال بر مبنای تفاهم با دولت عراق عنوان کرده بود.

بنابراین آنها می‌دانستند چرا مانده‌اند.

اما این تنها معنای عنوان این پیشگفتار نیست.

آنها همچنین می‌دانستند کجا مانده‌اند.

اشرف در استان دیالی عراق قرار داشت؛ در کشوری که معادلات سیاسی آن پس از سقوط صدام حسین به‌شدت تغییر کرده بود، نفوذ حکومت ایران در آن افزایش یافته بود و رابطه دولت نوری مالکی با مجاهدین خصمانه شده بود. ساکنان اشرف نیز پیش از آن بهای این تغییر شرایط را پرداخته بودند. در حملات سال‌های ۱۳۸۸ و ۱۳۹۰ ده‌ها تن از ساکنان کشته و صدها نفر مجروح شده بودند.

پس کسانی که در سال ۱۳۹۲ در اشرف باقی مانده بودند، با جغرافیای سیاسی محل زندگی خود بیگانه نبودند.

خطر را می‌شناختند.

دشمن را می‌شناختند.

تجربه حمله داشتند.

می‌دانستند که تضمین‌های روی کاغذ لزوماً گلوله را متوقف نمی‌کند.

و با این همه مانده بودند.

اما همین‌جا باید از یک خطای تاریخی پرهیز کرد. اگر آنان را فقط از دریچه سرنوشت خونینی که در انتظارشان بود ببینیم، بخش مهم‌تری از حقیقت زندگی‌شان را حذف کرده‌ایم.

آنها فقط «قربانیان ۱۰ شهریور» نبودند.

در میان آنان زن و مرد، انسان‌های تحصیل‌کرده، متخصص و مبارزانی با دهه‌ها سابقه سیاسی حضور داشتند؛ کسانی که بسیاری از آنها می‌توانستند مسیر دیگری برای زندگی خود برگزینند. آنچه آنان را در نقطه‌ای به نام اشرف گرد آورده بود، صرفاً جغرافیا نبود؛ انتخابی سیاسی و آرمانی بود که خود کرده بودند.

این کتاب می‌خواهد پیش از آن‌که از چگونگی مرگ آنان سخن بگوید، این انتخاب را بشناسد.

زیرا اگر تنها بگوییم ۵۲ نفر کشته شدند، از انسان‌ها یک عدد ساخته‌ایم.

اما اگر بدانیم چه کسانی بودند، از کجا آمده بودند، چه تحصیلات و تجربه‌ای داشتند، چند سال از زندگی خود را در مبارزه گذرانده بودند، چه چیزهایی را پشت سر گذاشته بودند و چرا هنوز بر انتخاب خود ایستاده بودند، آن‌گاه ۱۰ شهریور معنای دیگری پیدا می‌کند.

سحرگاه ۱۰ شهریور

در نخستین ساعات آن صبح، آنچه سال‌ها احتمال وقوعش وجود داشت، به واقعیت تبدیل شد.

بر اساس روایت‌ها و اسنادی که پس از واقعه منتشر شد، گروهی مسلح وارد اشرف شد. در گزارش ارائه‌شده از سوی مجاهدین، مهاجمان با صورت‌های پوشیده، سلاح‌های مجهز به صداخفه‌کن و لباس‌هایی منتسب به نیروهای عراقی توصیف شده‌اند. دولت عراق بعداً مسئولیت حمله را نپذیرفت.

حمله، یک تبادل آتش معمولی نبود.

شواهدی که بعداً در محل مشاهده شد، پرسش‌های بسیار جدی‌تری ایجاد کرد.

هیأت سازمان ملل که پس از واقعه از اشرف بازدید کرد، بر اجساد آثار اصابت گلوله به سر و قسمت فوقانی بدن مشاهده کرد و گزارش داد که دست‌های تعدادی از کشته‌شدگان از پشت بسته شده بود.

این نکته برای روایت ما بسیار مهم است.

دیگر فقط با ادعای یکی از طرف‌های درگیر روبه‌رو نیستیم. مشاهده هیأت سازمان ملل از اجسادی با دست‌های بسته، یکی از مهم‌ترین قطعات پازل ۱۰ شهریور است.

شهادت بازماندگان نیز صحنه‌های مشابهی را توصیف می‌کند.

شهرام عالیوندی، از بازماندگان، روایت کرده است که بهروز فتح‌الله‌نژاد را دیده بود که دست‌هایش از پشت بسته شده و دو نفر او را می‌بردند. او سپس صحنه شلیک به سر وی را توصیف می‌کند.

در نقطه‌ای دیگر، بیمارستان اشرف نیز از حمله مصون نماند.

طبق اسناد ارائه‌شده از سوی مجاهدین، مهاجمان وارد بیمارستان شدند؛ جایی که تعدادی بیمار و شماری از مجروحان حمله در حال مداوا بودند. در این روایت آمده است که سعید نورسی، امدادگری که مشغول رسیدگی به مجروحان بود، کشته شد و شماری از بیماران و مجروحان نیز هدف گلوله قرار گرفتند.

محسن امینی، یکی دیگر از بازماندگان، صحنه‌ای دیگر را روایت کرده است؛ ساکنانی که سلاحی نداشتند اما می‌خواستند به سوی مهاجمان بروند و مهاجمانی که به گفته او تیمی پیشروی می‌کردند و با سلاح‌های صداخفه‌کن تک‌تیر شلیک می‌کردند.

وقتی آن صبح به پایان رسید، ۵۲ تن از ساکنان اشرف کشته شده بودند و هفت تن دیگر ناپدید یا، بنا بر روایت مجاهدین، به گروگان برده شده بودند. گزارش‌های همان روزها نیز رقم ۵۲ کشته و هفت گروگان را منعکس کردند.

اما ماجرای ۱۰ شهریور با شمارش اجساد پایان نیافت.

سؤال‌هایی که در اشرف باقی ماند

چه کسانی حمله کردند؟

چگونه یک نیروی مسلح توانست وارد قرارگاهی شود که نیروهای امنیتی عراق در پیرامون آن حضور داشتند؟

چه کسی عملیات را طراحی کرد؟

نقش دولت نوری مالکی چه بود؟

نقش نیروی قدس و قاسم سلیمانی چه بود؟

هفت فرد ناپدیدشده چه سرنوشتی پیدا کردند؟

و شاید پرسشی که برای این کتاب اهمیت ویژه‌ای دارد:

تعهدات کسانی که در روند انتقال و حفاظت از ساکنان نقش داشتند چه شد؟

سازمان ملل بعد از واقعه بار دیگر یادآوری کرد که تأمین امنیت اشرف در اختیار نیروهای امنیتی عراق و مسئولیت دولت عراق بوده است. آمریکا نیز وقایع آن روز را محکوم کرد و از مقامات عراقی خواست امنیت کمپ و کمک پزشکی به مجروحان را تأمین کنند.

اما محکومیت، مردگان را بازنمی‌گرداند.

و این همان نقطه‌ای است که تاریخ ۱۰ شهریور از یک گزارش خبری فراتر می‌رود.

آنها قربانی به دنیا نیامده بودند

در صفحات آینده با نام ۵۲ انسان روبه‌رو خواهیم شد.

نمی‌خواهیم آنها را فقط در آخرین عکس زندگی‌شان ببینیم.

می‌خواهیم به عقب برگردیم.

به دانشگاه.

به مدرسه.

به خانواده.

به حرفه و تخصص.

به نخستین انتخاب سیاسی.

به سال‌هایی که می‌توانستند زندگی دیگری داشته باشند.

و به نقطه‌ای که هر یک تصمیم گرفت مسیر دیگری را انتخاب کند.

در میان آنها کسانی بودند که بخش بزرگی از عمرشان را در مبارزه سیاسی گذرانده بودند. آنها تجربه دو دهه حضور در عراق، جنگ، محاصره، حمله و جابه‌جایی را پشت سر داشتند. آنان در شهریور ۱۳۹۲ نمی‌توانستند نسبت به خطری که در اطرافشان شکل گرفته بود بی‌خبر باشند.

از همین رو، این کتاب آنان را انسان‌هایی بی‌اختیار در برابر سرنوشت تصویر نخواهد کرد.

اشرفیان قربانیانی نبودند که تصادفاً در مسیر تاریخ قرار گرفته باشند؛ انسان‌هایی آگاه و صاحب انتخاب بودند که خطر، جغرافیا، دشمن و بهای راهی را که برگزیده بودند می‌شناختند و با این همه، ماندن در مبارزه برای آزادی مردم ایران را انتخاب کرده بودند.

این جمله قرار نیست شعار کتاب باشد.

قرار است صفحات بعد آن را اثبات کنند.

با زندگی آدم‌ها.

با اسناد.

با انتخاب‌هایشان.

و سرانجام با بهایی که پرداختند.

۱۰ شهریور پایان داستان نیست

اگر این کتاب در غروب ۱۰ شهریور تمام شود، باز هم فقط نیمی از داستان گفته شده است.

بازماندگان اشرف به لیبرتی منتقل شدند. اما لیبرتی پایان خطر نبود. آنجا نیز هدف حملات مرگبار قرار گرفت و سال‌های دشوار دیگری آغاز شد.

با این همه، رشته‌ای که قرار بود در ۱۰ شهریور گسسته شود، گسسته نشد.

مسیر از اشرف به لیبرتی رفت؛ از لیبرتی به هجرت بزرگ از عراق رسید؛ و سرانجام در آلبانی، در جغرافیایی کاملاً متفاوت، اشرف۳ شکل گرفت.

این یکی از تناقض‌های بزرگ داستان ماست:

مهاجمان می‌توانستند اشرف عراق را از ساکنانش خالی کنند.

می‌توانستند ساختمان‌هایش را تصرف کنند.

می‌توانستند ۵۲ انسان را بکشند.

اما پرسش اصلی این بود که آیا می‌توانستند اندیشه‌ای را که آن انسان‌ها به خاطرش آنجا ایستاده بودند نیز از میان ببرند؟

پاسخ این پرسش را نباید در پیشگفتار بدهیم.

تمام کتاب برای پاسخ‌دادن به همین پرسش نوشته خواهد شد.

از اشرفی که در دیالی به خون نشست، تا لیبرتی؛ از لیبرتی تا هجرت؛ و از هجرت تا اشرف۳ و نسلی که امروز خود را ادامه همان مقاومت می‌داند.

اما برای فهمیدن همه اینها، ابتدا باید به عقب بازگردیم.

پیش از صدای نخستین گلوله در سحرگاه ۱۰ شهریور.

پیش از لیبرتی.

پیش از محاصره.

باید ببینیم اشرف چه بود، چه کسانی آن را ساختند و چرا برای نسلی از مجاهدین، اشرف چیزی بسیار فراتر از چند کیلومتر خاک در استان دیالی عراق شد.

و از همین‌جا، فصل اول آغاز می‌شود:

فصل اول

اشرف؛ شهری که فقط یک قرارگاه نبود - شهرام بهزادی

۱۴۰۵ شهریور ۶, جمعه

نشریه های مجاهد، سالهای اول انقلاب از شماره از شماره ۱۱ تا۱۵ همراه با مجاهد فوق العاده برای خنثی کردن زهر خمینی

 

مجاهد، شماره 1128آبان1358
مجاهد، شماره 1205آذر1358
مجاهد، فوق العاده بمناسبت پیام تاریخی امام خمینی06آذر1358
مجاهد، شماره 1312آذر1358
مجاهد، شماره 1419آذر1358
مجاهد، شماره 1526آذر1358

گزیده گزارشات و مقالات- ریشه های بحران فزاینده معیشت - حکومت در سر رسید دروکردن بحران - استقلال اقتصادی ضامن استقلال سیاسی

 گزیده گزارشات و مقالات- ریشه های بحران فزاینده معیشت - حکومت در سر رسید دروکردن بحران - استقلال اقتصادی ضامن استقلال سیاسی

  • بنزین و معیشت؛ جرقه قیام
  • بنزین و معیشت؛ جرقه قیام

    در موقعیت کنونیِ تحولات داخلی و منطقه‌‌ای و بین‌المللیِ ایران، اصلی‌ترین دلشوره، هراس و کمین‌گاهی که حاکمیت آخوندی از ...