کتاب مجاهد قهرمان ولی الله فیض مهدوی جلد۲قسمت اول ، ما تداوم میبخشیم روایت یک پایداری منتشر شد نوسینده شهرام بهزادی
درآمد جلد دوم — انتخابی که اکنون باید آزموده میشد
جلد نخست، ولیالله را از همدان و سالهای جستوجوی راه تا رسیدن به مجاهدین دنبال کرد؛ جوانی که تجربه مبارزه و زندان و زندگی تشکیلاتی را پشت سر گذاشته بود، اما با فروتنی گفت: «فکر کنید من هیچ نمیدانم؛ از صفر با من شروع کنید.» او پرسید، مقایسه کرد، آموخت و سرانجام گفت: «به همه بگویید ولیالله به مرادم رسید؛ به آرزویش رسید و مجاهد شد.»
اما ارزش یک انتخاب فقط در لحظه انتخاب روشن نمیشود. روزی میرسد که همه تکیهگاههای بیرونی کنار میروند و انسان باید در تنهایی پاسخ بدهد که آنچه برگزیده، تا چه اندازه در وجودش ریشه کرده است. برای ولیالله، آن روز با دستگیری آغاز شد.
جلد دوم داستان همین آزمون است: ۵۴۶ روز انفرادی، فشار جسمی و روانی، حکم اعدام، تلاش برای گرفتن ندامت و مصاحبه، مقاومت در گوهردشت و سرانجام روزهایی که به ۱۵ شهریور ۱۳۸۵ رسید. اگر جلد اول روایت «انتخاب» بود، این جلد روایت «پایداری بر انتخاب» است.
اکنون باید ببینیم جوانی که گفته بود «به مرادم رسیدم»، وقتی در سلول تنها ماند چگونه به جمله دیگری رسید: «ما آغاز کردیم، ما تداوم میبخشیم و ما پایان خواهیم داد.»
فصل ششم
۵۴۶ روز
سلول چهارمتری، چشمبند و اعدامهای مصنوعی
از اینجا به بعد، تصویر ولیالله عوض میشود.
تا اینجا او را در حرکت دیده بودیم؛ در جستوجو، در پرسیدن، در آموختن، در انتخاب، در پذیرفتن مسئولیت. جوانی بود که راه میرفت، فکر میکرد، دفترچه باز میکرد، سؤال میپرسید و با شوق به آینده نگاه میکرد.
حالا ناگهان همه چیز جمع میشود در چند متر دیوار.
نه حیاطی هست.
نه رفیقی کنار اوست.
نه دفترچهای در دست.
نه مجالی برای قدمزدن آزادانه.
فقط یک سلول.
چشمبند.
دستبند.
پابند.
بازجویی.
و انسانی که حالا باید همان چیزهایی را که در روزهای آزادی فهمیده بود، در تنهایی مطلق زندگی کند.
ولیالله در پیام صوتی خود گفته است که در مهر ۱۳۸۰، در ۲۲سالگی به اتهام پیوستن به سازمان مجاهدین و اقدام علیه امنیت ملی بازداشت شد و ۵۴۶ روز در سلول انفرادی وزارت اطلاعات نگهداری شد. از سلولی بسیار کوچک، نور ناکافی، چشمبند سیاه، دستبند و پابند و فشارهای سنگین جسمی و روانی سخن گفته است.
عدد ۵۴۶ در نگاه اول فقط یک عدد است.
اما اگر بخواهیم آن را بفهمیم، باید آن را از شکل عدد بیرون بیاوریم.
۵۴۶ روز یعنی نزدیک به یک سال و نیم.
یعنی صدها بار بیدارشدن در همان فضای محدود.
صدها بار انتظار برای بازشدن در.
صدها بار ندانستن اینکه ساعت چند است.
صدها بار ندانستن امروز چه روزی است.
صدها بار شنیدن صدای قدمهایی که ممکن است برای بازجویی آمده باشند.
و صدها بار روبهروشدن با همان پرسش اصلی:
آیا هنوز بر انتخابت ایستادهای؟
بازداشت؛ آغاز جنگ دیگری
دستگیری برای ولیالله فقط از دستدادن آزادی جسمی نبود.
از لحظه بازداشت، دستگاه امنیتی میخواست چیزی بیشتر از اطلاعات بگیرد.
میخواست تعریف او از خودش را بشکند.
چرا؟
چون کسی که فقط اطلاعاتی در اختیار دارد، اگر اطلاعاتش گرفته شود تمام میشود.
اما کسی که به یک هویت رسیده، مسئلهاش پیچیدهتر است.
ولیالله پیش از دستگیری گفته بود:
«به مرادم رسیدم.»
گفته بود:
«مجاهد شدم.»
گفته بود:
«این طلوع ماندگار است.»
حالا بازجو با همین انسان روبهرو بود.
اگر میتوانست او را به انکار راهش وادار کند، فقط یک زندانی را نشکسته بود؛ میتوانست بگوید آن انتخابی که ولیالله اینهمه دربارهاش حرف زده بود، در اولین آزمون جدی فرو ریخت.
برای همین جنگ فقط بر سر اطلاعات نبود.
جنگ بر سر معنا بود.
سلول چهارمتری
ولیالله در همان پیام صوتی، شرایط سلول خود را توضیح داده است.
فضایی بسیار کوچک.
نور ناکافی.
چشمبند سیاه.
دستبند.
پابند.
در ظاهر، اینها ابزارهای کنترل جسماند.
اما کارکرد اصلیشان روانی است.
وقتی انسانی را در سلول کوچک نگه میدارند، مسئله فقط محدودکردن حرکت نیست.
هدف، شکستن زمان است.
شکستن ارتباط است.
شکستن حس واقعیت.
وقتی روز و شب از هم جدا نباشند، ذهن شروع میکند به فرسودهشدن.
وقتی هیچ خبر روشنی از بیرون نیست، هر صدایی تبدیل به احتمال میشود.
وقتی بازجو تنها انسانی است که با تو حرف میزند، میخواهد تمام جهان بیرون را خودش تعریف کند.
میگوید:
همه چیز تمام شده.
کسی منتظرت نیست.
سازمان فراموشت کرده.
رفقایت رفتهاند.
هیچکس نمیداند اینجایی.
اگر همکاری کنی، زنده میمانی.
اگر نکنی، همینجا تمام میشوی.
این شیوه فقط در پی گرفتن جواب نیست.
در پی ساختن تنهایی مطلق است.
اما درست همینجا است که معلوم میشود انسان پیش از زندان چه چیزی در خودش ساخته است.
آیا «از صفر» دوباره شروع شد؟
بارها از خودم پرسیدهام:
آیا ولیالله در آن سلول به همان جمله خودش فکر میکرد؟
«فکر کنید من هیچ نمیدانم؛ از صفر با من شروع کنید.»
او در قرارگاه از صفر شروع کرده بود.
اما اینجا شرایط دیگری بود.
زندانبان میخواست او را دوباره به صفر برگرداند.
نه صفرِ دانستن.
صفرِ هویت.
صفرِ اعتماد.
صفرِ امید.
صفرِ پیوند.
ولی تفاوت این بود که ولیالله دیگر همان جوان روز اول نبود.
آنچه آموخته بود فقط اطلاعات نبود.
اگر فقط چند تاریخ و اسم حفظ کرده بود، در سلول به چه کارش میآمد؟
اگر فقط چند شعار یاد گرفته بود، در تنهایی چه میکرد؟
اما آنچه در خود ساخته بود، یک تعریف بود:
من که هستم؟
چرا اینجا هستم؟
برای چه راهی آمدهام؟
چه چیزی را انتخاب کردهام؟
اینها را نمیشد با خاموشکردن چراغ از او گرفت.
اعدام مصنوعی
در منابع مربوط به زندان ولیالله، از اعدامهای مصنوعی و تهدید مکرر به اعدام سخن رفته است. ایرانپدیا نیز در شرح دوران انفرادی او به این فشارها اشاره میکند.
اعدام مصنوعی فقط تهدید به مرگ نیست.
جنگ با ذهن انسان است.
فرد را به نقطهای میبرند که باور کند آخرین لحظه رسیده.
ممکن است صدای آمادهسازی را بشنود.
ممکن است به مکانی منتقل شود.
ممکن است به او بگویند حکم اجرا میشود.
تمام دستگاه بر یک چیز حساب میکند:
غریزه بقا.
آن لحظهای که انسان فکر میکند دیگر هیچ فرصتی باقی نمانده، شاید برای زندهماندن هر چیزی بگوید.
در آن وضعیت، دیگر بحثهای نظری درباره صدق و فدا نیست.
تمام کلمات از روی کاغذ بلند میشوند و به واقعیت تبدیل میشوند.
اگر پیشتر گفتهای:
«من انتخاب کردهام»،
حالا مرگ از تو میپرسد:
واقعاً؟
ولیالله بارها با این سؤال روبهرو شد.
ترس؛ چیزی که نباید انکار کرد
در نوشتن درباره مقاومت، یک خطا همیشه ممکن است رخ دهد.
اینکه انسان مقاوم را طوری تصویر کنیم که گویی اصلاً نمیترسد.
اما شجاعت بدون ترس معنا ندارد.
اگر خطری در کار نباشد، ایستادن هنر نیست.
ولیالله انسان بود.
۲۲ سال داشت.
جسم داشت.
اعصاب داشت.
خاطره داشت.
آینده داشت.
طبیعی است که درد را حس کند.
طبیعی است که تنهایی بر او فشار بیاورد.
طبیعی است که تهدید مرگ سنگین باشد.
آنچه اهمیت دارد، نبودن ترس نیست.
این است که ترس نتواند جای انتخاب را بگیرد.
این نکته را باید درباره او روشن نگه داشت.
او اسطورهای بیاحساس نبود.
انسانی بود که احساس داشت و با این همه عقب ننشست.
همین است که مقاومتش را انسانیتر و بزرگتر میکند.
از دیزلآباد تا اهواز و اوین
روی لینک وعکس زیر کلیک کنید وقسمت اول جلد ۲ را بخوانید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر