مجموعهای آموزشی درباره ۶۱ سال مبارزه، رهبری، تشکیلات،نوشته شهرام بهزادی منتشر شد طلوع ماندگار؛ شجره طیبه جلد ۱ چرا ماندگار شدند؟
روی عکس ولینک زیر کلیک کنید وجلد اول کتاب را بخوانید
طلوع ماندگار؛ شجره طیبه جلد ۱ چرا ماندگار شدند؟ مجموعهای آموزشی درباره ۶۱ سال مبارزه، رهبری، تشکیلات، تحول و پرورش نسلهای مجاهد.نویسنده شهرام بهزادی
.نویسنده شهرام بهزادی

طلوع ماندگار شجره طیبه چرا ماندگار شدند
نقطهٔ آغاز این مجموعه
پانزدهم شهریور ۱۳۴۴، سه جوان ــ محمد حنیفنژاد، سعید محسن و علیاصغر بدیعزادگان ــ بنای سازمانی را گذاشتند که قرار نبود تنها یک تشکل سیاسی دیگر به فهرست تشکلهای تاریخ معاصر ایران اضافه کند. آنان در جستوجوی پاسخ به یک مسئله بودند: چرا مبارزات مردم ایران، با وجود آن همه فداکاری و قهرمانی، بارها به شکست یا بنبست رسیده است و برای رسیدن به آزادی چه باید کرد؟
پاسخی که یافتند، تنها در یک شعار خلاصه نمیشد. آرمان، شناخت، سازمان، مبارزهٔ حرفهای، مسئولیتپذیری و فدا باید در پیوند با یکدیگر قرار میگرفتند. در اسناد این مجموعه، بنیانگذاران بهعنوان کسانی معرفی میشوند که مبارزه و سازمانی مبتنی بر آرمان را پایه گذاشتند و «مبارزهٔ تمامعیار حرفهیی» را بنیاد نهادند.
اما اهمیت ۱۵ شهریور فقط در آنچه در سال ۱۳۴۴ آغاز شد نیست. پرسش بزرگتر این کتاب از آنچه پس از آن اتفاق افتاد آغاز میشود.
چند سال بعد بنیانگذاران تیرباران شدند. بسیاری از کادرهای سازمان از دست رفتند. زندان، اعدام، ضربههای تشکیلاتی، سرکوب، کشتار، تبعید و جابهجاییهای بزرگ یکی پس از دیگری فرا رسیدند. با معیار بسیاری از تجربههای سیاسی، هرکدام از این ضربهها میتوانست پایان یک سازمان باشد.
اما پایان نشد.
مسعود رجوی از نسل نخست باقی ماند و رشتهای را که میتوانست گسسته شود ادامه داد. سازمان از زندان و ضربه عبور کرد، بازسازی شد، وارد نسل دیگری شد و در مراحل بعد، با مریم رجوی و انقلاب ایدئولوژیک درونی، تحول دیگری در اندیشه، مناسبات و جایگاه زنان در رهبری را تجربه کرد. اسناد این مجموعه تشکیل رهبری نوین مسعود و مریم را سرآغاز یک تحول کیفی و ورود زنان مجاهد به سطح رهبری توصیف میکنند.
پس از آن نیز نسلهایی آمدند که نه حنیفنژاد را دیده بودند، نه در زندانهای شاه حضور داشتند و نه حتی در سال تأسیس سازمان به دنیا آمده بودند؛ اما رشته ادامه یافت.
زنان به بالاترین سطوح مسئولیت رسیدند. مسئولان اول یکی پس از دیگری مسئولیت پذیرفتند. نسلهای تازه آموزش دیدند و مسئول شدند. تجربه از نسلی به نسل دیگر انتقال یافت و سرانجام این پرسش تا جوانان امروز و کانونهای شورشی امتداد پیدا کرد.
اینجاست که موضوع واقعی «طلوع ماندگار؛ شجرهٔ طیبه» شکل میگیرد:
چرا این رشته قطع نشد؟
چه چیزی میان حنیف، سعید و اصغر در سال ۱۳۴۴ و جوانی که شش دهه بعد انتخاب مبارزه میکند، جریان دارد؟
چگونه آرمان منتقل میشود؟
چگونه یک سازمان، نسل میسازد؟
تشکیلات چه نقشی در این استمرار دارد؟
رهبری در لحظههایی که راه بسته بهنظر میرسد چه میکند؟
چرا یک سازمان برای تغییر جامعه، به تغییر مناسبات و انسانهای درون خودش رسید؟
چگونه زنان از حضور در مبارزه به هژمونی و رهبری رسیدند؟
چرا استقلال مالی بخشی از استقلال سیاسی شد؟
و چگونه تجربهٔ یک نسل، بهجای آنکه با رفتن آن نسل به پایان برسد، به سرمایهٔ نسل بعد تبدیل میشود؟
این مجموعه برای پاسخ به همین «چراها» و «چگونهها» نوشته میشود.
قرار نیست تنها تاریخ وقایع را پشت سر هم ردیف کند. تاریخ حضور خواهد داشت، اما برای فهمیدن یک تجربه. نامها خواهند آمد، زیرا تاریخ را انسانها میسازند: محمد حنیفنژاد، سعید محسن، علیاصغر بدیعزادگان، مسعود رجوی، مریم رجوی، مسئولان اول سازمان، زنان و مردان مجاهد و نمونههای مشخص نسلهای بعد.
قرار نیست از «رهبری»، «بنیانگذاران»، «زنان» یا «نسل جوان» بهصورت بیچهره سخن گفته شود. هرجا ممکن باشد خواهیم دید چه کسی، در چه شرایطی، در برابر چه مسئلهای، چه انتخابی کرد و آن انتخاب چه چیزی برای ادامهٔ راه ساخت.
مخاطب اصلی این مجموعه نیز نسل جوان است. از اینرو تلاش خواهد شد دشوارترین موضوعات با زبانی ساده، روشن و آموزشی توضیح داده شوند؛ نه سادهسازی تاریخ، بلکه قابل فهم کردن آن.
«شجرهٔ طیبه» در این مجموعه فقط یک نام نیست.
میخواهیم ریشه را بشناسیم؛ ببینیم تنه چگونه در برابر طوفان ایستاد؛ شاخهها چگونه روییدند؛ چه زمانی شاخهای تازه راه گشود؛ چگونه میوه به بذر تبدیل شد و چگونه آن بذر در نسلی دیگر دوباره رویید.
از همینجا سفر ما آغاز میشود:
از ۱۵ شهریور ۱۳۴۴؛ از سه جوان و یک انتخاب.
و نخستین پرسش نیز ساده و در عین حال تعیینکننده است:
چرا ماندگار شدند؟جلد اول
فصل اول
۱۵ شهریور؛ وقتی سه نفر یک راه را آغاز کردند
محمد حنیفنژاد، سعید محسن و علیاصغر بدیعزادگان
آغاز از یک پرسش
پانزدهم شهریور ۱۳۴۴ را اگر فقط بهعنوان تاریخ تأسیس یک سازمان سیاسی نگاه کنیم، بخش اصلی معنای آن را از دست دادهایم. در آن روز سه جوان ایرانی، محمد حنیفنژاد، سعید محسن و علیاصغر بدیعزادگان، تصمیم نگرفتند صرفاً نام دیگری بر فهرست گروهها و جریانهای سیاسی ایران بیفزایند. آنان میخواستند به مسئلهای پاسخ دهند که سالها مبارزه، شکست، سرکوب و ناکامی در برابر آزادیخواهان ایران قرار داده بود:
چرا با وجود این همه مبارزه و فداکاری، آزادی به دست نیامده است؟
این پرسش از دل تجربهای واقعی برمیآمد. پیش از آنها نسلهایی علیه استبداد برخاسته بودند. انقلاب مشروطه برای محدودکردن قدرت مطلقه شکل گرفته بود. جنبش ملیشدن نفت و دولت دکتر محمد مصدق تجربهای بزرگ از مبارزه برای استقلال و حاکمیت ملی را پشت سر گذاشته بود. کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ آن تجربه را درهم شکست و پس از آن نیز مبارزات سیاسی، دانشجویی و اجتماعی ادامه یافت.
بنابراین مشکل، نبودن انسانهای آزادیخواه نبود.
مشکل، کمبود شجاعت هم نبود.
ایران پیش از حنیف و یارانش، کم شهید و زندانی و مبارز ندیده بود.
پرسش آنان در جای دیگری قرار داشت:
چه چیزی در شیوه مبارزه کم است که نتیجه با آرمان و فداکاری مبارزان متناسب نیست؟
همین سؤال، نقطه آغاز راهی شد که بعداً سازمان مجاهدین خلق ایران نام گرفت.
نسلی که شکست را فقط سوگواری نکرد
یکی از تفاوتهای مهم میان یک جنبش ماندگار و یک اعتراض زودگذر در نحوه برخورد آن با شکست است.
شکست میتواند انسان را مأیوس کند. میتواند او را به کنارهگیری بکشاند. میتواند فقط خشم تولید کند. اما شکست میتواند به مدرسه شناخت نیز تبدیل شود.
حنیفنژاد و یارانش از نسل جوانانی بودند که شکستهای سیاسی پیشین را تنها بهعنوان خاطرات تلخ تاریخ نگاه نکردند. آنان میخواستند بدانند چرا این شکستها رخ دادهاند.
در تجربه سیاسی خود نیز به نهضت آزادی و بخش مذهبی جبهه ملی نزدیک بودند، اما نسبت به شیوههای مبارزاتی موجود به انتقاد رسیدند. پس از قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و سرکوب و دستگیری گسترده مخالفان، جمعبندی مبارزات گذشته برای آنان اهمیت تعیینکنندهتری پیدا کرد.
۱۵ خرداد برای آنان تنها یک واقعه خونین نبود؛ یک سؤال تاریخی بود.
اگر یک حاکمیت استبدادی در برابر اعتراض مردم با سرکوب پاسخ میدهد، آیا همان روشهای پیشین برای مقابله با آن کافی است؟
اگر یک نسل از مبارزان دستگیر شود، چه چیزی راه را ادامه میدهد؟
اگر رهبران یک حرکت از میان بروند، چگونه تجربهشان حفظ میشود؟
اگر مبارزه فقط بر شور لحظه متکی باشد، پس از فروکشکردن آن شور چه باقی میماند؟
اینها پرسشهایی بودند که آرامآرام از محدوده یک بحث سیاسی فراتر رفتند و به ضرورت ساختن یک نیروی تازه رسیدند.
روی عکس ولینک زیر کلیک کنید وجلد اول کتاب را بخوانید
طلوع ماندگار؛ شجره طیبه جلد ۱ چرا ماندگار شدند؟ مجموعهای آموزشی درباره ۶۱ سال مبارزه، رهبری، تشکیلات، تحول و پرورش نسلهای مجاهد.نویسنده شهرام بهزادی
یک قرن مبارزه روی میز سه جوان
حنیفنژاد، سعید محسن و علیاصغر بدیعزادگان کار خود را از نقطه صفر آغاز نکردند. پیش از آنها مردم ایران بارها برای آزادی، استقلال و رهایی از استبداد برخاسته بودند. مسئله بنیانگذاران این نبود که این مبارزات را نادیده بگیرند؛ درست برعکس، میخواستند از آنها بیاموزند.
از مشروطه و فراز و فرودهای آن تا جنبش جنگل و میرزا کوچکخان؛ از قیام کلنل محمدتقی پسیان تا شیخ محمد خیابانی؛ از نهضت ملیشدن نفت و مصدق تا کودتای ۲۸ مرداد؛ و سپس مبارزات سیاسی دهههای ۳۰ و ۴۰ و سرانجام سرکوب ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، یک رشته طولانی از مبارزه و شکست پیش روی نسلی قرار داشت که حنیف و یارانش به آن تعلق داشتند.
در این تاریخ، کمبود شجاعت دیده نمیشد. کمبود جانفشانی هم نبود. انسانهایی ایستاده بودند، جنگیده بودند، زندان رفته بودند و جان داده بودند.
پس سؤال این بود:
چرا با وجود این همه فدا، نتیجه پایدار نشده است؟
چرا یک جنبش پس از ضربه به رهبرانش فروکش میکند؟
چرا تجربه یک نسل به نیروی سازمانیافته نسل بعد تبدیل نمیشود؟
چرا هر نسل ناچار میشود بخشی از راه را دوباره از ابتدا طی کند؟
و مهمتر از همه: برای آنکه مبارزه بتواند در برابر یک دیکتاتوری سازمانیافته دوام بیاورد، چه چیزی کم است؟
نگاه به ایران کافی نبود
بنیانگذاران فقط گذشته ایران را مطالعه نکردند. جهان آن روز نیز پر از جنبشهای رهاییبخش و تجربههای انقلابی بود. مبارزات ضداستعماری، جنبشهای آزادیبخش و انقلابهایی که در نقاط مختلف جهان جریان داشتند، پیش روی نسلی از جوانان قرار گرفته بود که میخواست بفهمد چرا بعضی جنبشها قادرند از مرحله اعتراض عبور کنند، سازمان بسازند و مبارزهای طولانی را ادامه دهند.
برای حنیف و یارانش، مطالعه این تجربهها تقلید از یک الگوی آماده نبود.
سؤال این بود که از تجربه دیگران چه میتوان آموخت و چه چیزی با شرایط مشخص جامعه ایران انطباق دارد؟
همینجا «شناخت» اهمیت پیدا میکند.
مبارز نمیتواند فقط به نیت خوب تکیه کند. باید جامعه خودش را بشناسد، تاریخ خودش را بشناسد، دشمنش را بشناسد و تجربه مبارزات دیگر را نیز مطالعه کند تا بتواند راه مناسب را پیدا کند.
تجربهای که خودشان از درون آن آمده بودند
اما جمعبندی آنها فقط حاصل مطالعه کتابهای تاریخ نبود.
خودشان نیز از تجربه سیاسی زمانهشان عبور کرده بودند. با نهضت آزادی و بخش مذهبی جبهه ملی آشنا بودند و نسبت به شیوههای مبارزاتی موجود انتقاد پیدا کرده بودند. سپس ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ فرا رسید؛ قیامی که با سرکوب و دستگیری گسترده مخالفان روبهرو شد. در روایت تاریخچه مجاهدین، بنیانگذاران پس از این تجربه و در جریان جمعبندی مبارزات گذشته به این نتیجه رسیدند که شیوههای پارلمانی و سیاسی موجود در برابر دیکتاتوری نتوانستهاند راه را به نتیجه برسانند.
بنابراین ۱۵ خرداد را نباید جدا از آن تاریخ طولانی دید.
۱۵ خرداد آخرین حلقه از مجموعه تجربههایی بود که یک سؤال قدیمی را برای آنان به یک ضرورت فوری تبدیل کرد.
اگر راههای گذشته بارها بسته شدهاند، راه تازه چه ویژگیهایی باید داشته باشد؟
پاسخ آنان فقط «مبارزه» نبود.
مردم ایران پیش از آنها هم مبارزه کرده بودند.
پاسخ فقط «فداکاری» هم نبود.
جنبش جنگل و مبارزان مشروطه و بسیاری دیگر پیش از آنان بهای سنگینی پرداخته بودند.
آنچه باید ساخته میشد، از نگاه آنان یک سازمان انقلابی نوین، حرفهای و مکتبی بود؛ سازمانی که مبارزه برای اعضایش کاری مقطعی و حاشیهای نباشد، بلکه انتخابی آگاهانه و تمامعیار باشد.
اما همینجا مسئله دیگری پیش آمد:
این سازمان با چه اندیشهای میخواهد مبارزه کند؟
نه اسلام سنتی؛ نه کنارگذاشتن اسلام
این شاید یکی از تعیینکنندهترین نقاط بنیانگذاری باشد.
حنیفنژاد و یارانش مسلمان بودند؛ اما نمیخواستند همان برداشت سنتی از مذهب را که با مناسبات نابرابر اجتماعی کنار میآمد، به یک سازمان انقلابی منتقل کنند.
از سوی دیگر، فضای انقلابی جهان آن روز تا حد زیادی زیر تأثیر مارکسیسم و انقلابهای چین، کوبا، ویتنام و دیگر جنبشهای انقلابی بود. یکی از اسناد مجموعه نیز همین فضای فکری را توصیف میکند و از تلاش حنیف برای ورود به مباحث شناخت، تکامل و مسائل اجتماعی و تشکیل گروه ایدئولوژی سخن میگوید.
حنیف راه دیگری جست.
در این نگاه، اسلام نمیتوانست توجیهکننده استثمار و نابرابری باشد. مرزبندی اجتماعی و اقتصادی اصلی نه میان انسان «باخدا» و «بیخدا»، بلکه میان استثمارگر و استثمارشونده قرار گرفت.
این فقط تغییر چند واژه نبود.
اگر معیار را چنین قرار دهی، دیگر نمیتوانی کسی را فقط بهدلیل ادعای مذهبیبودن در جبهه حق قرار دهی. باید ببینی در برابر آزادی، عدالت، استثمار و حقوق مردم کجا ایستاده است.
از همینجا پایه یک اسلام متفاوت گذاشته شد؛ اسلامی که مجاهدین آن را بعدها اسلام انقلابی نامیدند و در برابر اسلام سنتی و ارتجاعی قرار دادند.
پس سه بنیانگذار فقط یک شکل تازه تشکیلاتی نساختند.
آنان میخواستند انسان دیگری برای مبارزه و سازمان دیگری برای حمل آن آرمان بسازند.
و حالا سه جزء در کنار هم قرار میگرفت:
مبارزه، ایدئولوژی و تشکیلات.
مبارزه بدون آرمان و ایدئولوژی نمیداند برای چه میجنگد.
ایدئولوژی بدون مبارزه در میدان عمل آزمایش نمیشود.
و مبارزه و ایدئولوژی بدون تشکیلات، ظرفی ندارند که تجربه را حفظ کند، انسان تربیت کند و راه را از یک نسل به نسل دیگر منتقل سازد.
اما این چرخه یک عنصر دیگر هم میخواست:
فدا و صداقت.
زیرا هر اندیشهای وقتی وارد میدان واقعی میشود، باید قیمت خودش را بپردازد. در عمل است که میزان صداقت انسان با آرمانش روشن میشود؛ در عمل است که شناخت آزمایش میشود؛ در عمل است که تشکیلات ضعفها و قوتهای خود را میشناسد؛ و از همین تجربه و قیمتدادن است که هر سه ــ مبارزه، ایدئولوژی و تشکیلات ــ در مداری بالاتر رشد میکنند.
این همان نقطهای است که ۱۵ شهریور ۱۳۴۴ معنای واقعی خود را پیدا میکند.
سه جوان، پس از نگاهکردن به راه طیشده مردم ایران و تجربههای مبارزاتی زمان خود، فقط نگفتند:
باید مبارزه کرد.
پرسش دشوارتر را مطرح کردند:
چگونه باید مبارزه کرد که راه با شکست یک حرکت، زندانیشدن یک نسل یا از میان رفتن چند رهبر پایان نگیرد؟
پاسخ آنان، بنیانگذاری یک سازمان بود.
چرا مبارزه کافی نبود؟
روی عکس ولینک زیر کلیک کنید وجلد اول کتاب را بخوانید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر