جزئیات ذلتبار وادادگی و سرسائیدن مزدور سعید شاهسوندی به پای پاسداران بنقل از یک سرکرده قرارگاه رمضان (ارگان تروریسم خارج کشوری آخوندها قبل از تشکیل نیروی قدس)
یک مسئول قرارگاه رمضان (ارگان تروریسم خارج کشوری آخوندها قبل از تشکیل نیروی قدس) نیز در یادداشتخوانیهای خود از مقابله با مجاهدین در عملیات کبیر فروغ جاویدان، خاطراتش از جزئیات ذلتبار وادادگی و سرسائیدن مزدور سعید شاهسوندی به پای پاسداران، را اینطور بیان کرده است:
«چگونه شاهسوندی را گرفتید؟
شاهسوندی را بنده نگرفتم. بچهها او را گرفتند و از زیر یکی از پلهای آبراه سیمانی زیر جاده بیرون کشیدند. زیر یکی از آنها بود و بچهها فکر کرده بودند جنازه است، ولی چون دنبال مدرک میگشتند او را بیرون کشیدند…
بچههای سپاه؟
بله، آقای وحیدی [پاسدار جنایتکار احمد وحیدی] مرا صدا زد و گفت یکراست او را به بیمارستان ببر و خودت در اتاق عمل مراقب باش از بین نرود یا کسی او را ترور نکند. نمیدانم چگونه متوجه شده بود. پای شاهسوندی به کلی متلاشی بود. دستخط اش را دارم. چندین قطعه نوار کاست از او پر کردیم که متأسفانه نمیدانم چه شدند، ولی چندین نوار بود که در توجیه عملیات مرصاد حرف زده بود. سعید شاهسوندی را که به دست ما دادند، همه آمدند و میخواستند او را از چنگمان در بیاورند. یکی میگفت من ارشد این منطقه هستم، آن یکی میگفت…
این [سعید شاهسوندی] نفهمید آقای وحیدی او را به من سپرده است، اما جوری ایستاده بودم که حدس میزد و وحیدی را نشان داد و پرسید: ”رئیستان این است؟” جواب دادم: ”نه.” گفت: ”از همه بیشتر میدود. در ایران این جوری است. رؤسا زیاد میدوند و بقیه ولو هستند.” دیدم عجب آدم قالتاقی است. با کمک حمید او را به بیمارستان بردم و به او گفتم: ”داخل اتاق عمل میروم. تو بیرون باش و مراقبت کن.” باید داخل اتاق عمل میرفتم، چون احتمال میرفت هواداران منافقین آنجا باشند و او را بکشند که اطلاعات ندهد. همه چیز را باید در نظر میگرفتیم.
لباس استریل تن ما کردند و ما یککَتی داخل اتاق عمل رفتیم. جراح شلوار شاهسوندی را با قیچی پاره کرد… [جراح] آدم بدی نبود، ولی باید مواظب میبودیم. شاهسوندی هم دست ما امانت بود. خلاصه گوشتها را قِرِچ قِرِچ برید و در سطل انداخت. میترسیدم او را بکشد، برای همین پرسیدم: ”آقای دکتر!چه کار میکنی؟” با خونسردی جواب داد: ”باید بافتهای فاسد را ببری، وگرنه بافتهای سالم را هم فاسد میکند.”… همان موقع که او [سعید شاهسوندی] را دیدم، باز اُبهتکی داشت. با آن وضع و بدون غذا خودش را زیر آن پل رسانده بود.
بعد از عمل شاهسوندی بیهوش بود و کمکم به هوش آمد. دکتر و پرستاری نبود و فقط من بالای سرش بودم. آن قدر مجروح و بیمار آنجا زیاد بود که دیگر کسی به فکر کسی نبود. او را در ریکاوری انداختند و رفتند. کمکم به خِرخِر افتاد و چشمهایش را با زجر زیادی باز کرد. میفهمیدم مرا حس نمیکند. انگار داشت از ورای من به جای دیگری نگاه میکرد و چشمش میچرخید. دستش را هم با ضعف بالا آورده بود. ما هم که از اینها ضربه خورده بودیم، با آن همه کینه مانده بودم با او چه کار کنم! او را بترسانم؟ دلداری بدهم؟ حس میکردم دستش به دنبال پناهی میگردد. دستش را در دستم گرفتم و او مثل یک جوجه در دستم وا رفت؛ یعنی همه آن ابهت فرو ریخت… دستم را ول نمیکرد و نیمه بیهوش بود. به حمید گفتم پرستارها را صدا زد. به دستش سرم وصل بود. فکر میکنم باند دادند تا مرطوب کنیم و به لبهایش بزنیم. هر چند دقیقه یک بار بیرون میرفتم و دستم را آب میکشیدم و برمیگشتم. منافق را نجس میدانستم.
بالاخره مثل بلبل شروع کرد به حرف زدن. فکر میکرد ما چیزی نمیدانیم. گفت… کاره ای نبودم. زنم منصوره بیات است و در مجله لیبراسیون کارم میکند. گفت پیغام بدهید به ایران بیاید. اگر این پیامم را به او بدهید، خودش با پای خودش به ایران میآید. بگویید نشان به آن نشان که در حومه پاریس برایم کالباس اسلامی درست میکردی، ول کن بلند شو بیا ایران. هم برایش نگران بود و هم از نظر عاطفی خیلی به او احتیاج داشت. خلاصه یک مقدار با او صحبت کردیم و گفتم: ”ببین! دوستم ضبط میگذارد و هرچه را که بگویی ضبط میکنیم. ناراحت نشوی.” گفت: ”دیگر کارم از این حرفها گذشته است” و شروع کرد به صحبت کردن و خیلی هم حرف زد. یک نسخه را به بچههای وزارت دادم، چون به دردشان میخورد. شاهسوندی کاملاً بریده بود…
تا کی با شاهسوندی بودید؟
چند روزی پیش ما بود. رو به راه که شد و دیدند میشود انتقالش داد، او را بردند، چون کارم این نبود و لنگ او شدم و از کار خودم افتادم، ولی میشود گفت درشتترین مهره ای که گرفتند او بود…
شاهسوندی چه شد؟
انشعاب کرد و به پاریس رفت و پدر مجاهدین را درآورد. هنوز هم دارد فعالیت میکند. اعدامش نکردند.
آقای هاشمی دستور دادند اعدامش نکنید؟
این که آقای هاشمی دستور داده است یا نه را نمیدانم. به هر حال در اینجا از قول شاهسوندی نوشته ام: «در حومه شهر پاریس محلی است که ترجمه فارسی آن ”خانههای شهری” است، مثلاً شهرک. او در آنجا زندگی میکند و شهردار این شهرک یک سوسیالیست دست راستی است. برای تماس میتوان به شماره تلفنهای ذیل و نشانی خاص با وی تماس گرفت -که نوشته شده است- به نشانی اینکه -یعنی این رمزشان است- به او بگوییم شبهایی که هتل میرفتم برایم کالباس اسلامی با فلفل و گوجه فرنگی درست میکردی. دوست دارم در همانجا که هستی بمانی و هیچگونه دعوت و رفتن به بغدادرا نپذیر. در بغداد نیستم تا به تو خبر بدهم.» در پیام بعدی اش گفت: ”بگویید به ایران بیاید و اگر بگویید میآید”، ولی ما ترسیدیم این رمزش را بدهیم، گفتیم نکند دارد پیامی را مخابره میکند و رمز را ندادیم. پرسیدیم: ”آیا مسعود رجوی هم در عملیات شرکت کرد؟” جواب داد: ”خیر، ولی برادرانش به نامهای کاظم، صالح و احمد که پزشک ساکن لندن است و همگی شان ساکن خارج اند در عملیات شرکت کردند. ” سؤال کردیم: «مسألهدارهای موافق با تو در سازمان چه کسانی هستند؟» جواب داد: ”کمال رفعت صفایی و معصومه، احمد نشریه و همسرش، مجید و سارا، قلی و حسین. زن قلی در شروع عملیات کشته شد. پیام [امام] خمینی را راجع به قطعنامه پنج بار به دقت گوش دادم. ” شاهسوندی سعی کرده بود تمامی سؤالات را جواب بدهد…
باز در جای دیگر یاداشتهایم نوشتهام: ”بنا بر اظهاراتش نامبرده در گذشته به منزل محمدتقی جعفری برای گوش دادن درسها میرفت و آدرس محل درس را هم دقیقاً گفت. منظور جلسات درس مرحوم علامه جعفری است. در جلسات درس شهید بهشتی بطور مسلح شرکت میکرد. از آقای هاشمی رفسنجانی بسیار تعریف میکرد و مقداری هم از آقای منتظری. میگوید اینها حرفها را میفهمند. احساسات انسانی و عاطفی آقای منتظری از هاشمی رفسنجانی بیشتر است. نامبرده (یعنی سعید شاهسوندی) به محلههای قدیمی تهران، بخصوص پایین شهر کاملاً آشناست و در حال حاضر میداند در شهر باختران است. نرخ کالاها را میپرسد و میخواهد بداند آیا اطلاعاتیکه در سازمان داشت درست اند یا نه. ”
بعد از این جریانات شاهسوندی چه شد؟
سعید شاهسوندی اطلاعات زیادی داد که آنچه گفتم تلخیص بوده است. سعید را که عقب فرستادیم، به منطقه برگشتیم و حداقل تا دو هفته اطلاعات جنازهها و زخمیها را پیاده میکردیم تا نیروهای مرکز به تدریج به خودشان آمدند و به منطقه آمدند و بخشهایی از آن را گرفتند. شاید بعد از آن قضیه بود. آن موقع میدانستم با آقای وحیدی برخورد شده است.
میدانستم کل کل دارد. مثلاً یکی از اینها زنگ زد -همین که شما میگویید دستور بازداشت داده است- و گفت: ”به عنوان ارشد منطقه دستور میدهم سعید را به ما بدهی. ” گفتم: ”این به من امانت داده شده است و مسئول بالاتر هم دارم. قلبم هم ضعیف است، تهدید میکنی، یک وقت پس میافتم و میمیرم! ” و گوشی را گذاشتم. دیدند ما چاله میدانی صحبت میکنیم، طرفم نیامدند. ما در آن ایام شبانه روزی کار میکردیم. اصلاً به صرافت نگهداری این اسناد و مدارک نبودیم و بعدها به ما رسید. یکی مثل شما میآمد و میگفت این نوار یا این سند را به من بده. در آنجا کپی که نداشتیم. میدادم و میگفتم امانت است. برو استفاده کن، اما شرعاً برگردان. همه بچهها از چهارزبر به آن طرف بودند و هیچ امکاناتی برای کپی گرفتن در دسترس نبود.» (نشریه امنیتی رمزعبور، شماره۲۱، صفحات۲۷۲ و ۲۷۳)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر