۱۴۰۴ اردیبهشت ۲۸, یکشنبه

شبکه ترور، پاسخ بریتانیا و شکست ابهت خامنه‌ای در خاک دشمن

 شبکه ترور، پاسخ بریتانیا و شکست ابهت خامنه‌ای در خاک دشمن


تروریزیم رژیم وریختن ابهت رژیم در خارج


 اخبار اصلی:

سه شهروند ایرانی به‌نام‌های مصطفی سپهوند، فرهاد جوادی‌منش و شاپور قلعه‌علیخانی به اتهام همکاری با اطلاعات جمهوری اسلامی و برنامه‌ریزی برای اعمال خشونت‌آمیز در بریتانیا بازداشت و متهم شدند.
پلیس بریتانیا این اقدامات را مرتبط با شناسایی و تهدید خبرنگاران ایران‌اینترنشنال دانسته و اعلام کرد این افراد تحت دستور یک «نهاد اطلاعاتی خارجی» یعنی ایران عمل کرده‌اند.

وزیر کشور بریتانیا گفت:

«تهدیدهای حکومتی را در خاک خود تحمل نمی‌کنیم؛ ایران باید پاسخ‌گو باشد.»

هم‌زمان، خامنه‌ای در یک سخنرانی تبلیغاتی با معلمان، الگوی آمریکایی در کشورهای عربی را «شکست‌خورده» و رژیم اسرائیل را «غده‌ی سرطانی» خواند. اما هیچ پاسخی به رسوایی جاسوسی در لندن نداد.


 خلاصه خبر:

در حالی که خامنه‌ای در تهران از شکست آمریکا در منطقه سخن می‌گوید، لندن سه مأمور اطلاعاتی جمهوری اسلامی را در حال طراحی عملیات خشونت‌آمیز علیه مخالفان شناسایی و دستگیر کرده است. بریتانیا خواهان پاسخ‌گویی فوری تهران شده است.


 تحلیل سیاسی فشرده:

رژیم جمهوری اسلامی مدت‌هاست با استفاده از شبکه‌های مخفی در اروپا در تعقیب، تهدید و گاه ترور مخالفان است.
این رسوایی جدید، جایگزین دیپلماسی با ترور را آشکار می‌سازد.
در حالی که دستگاه تبلیغاتی در داخل، سالگرد رئیسی را بزرگ می‌کند، بیرون مرزها، دست‌نشانده‌های امنیتی‌اش در دادگاه‌های اروپا محاکمه می‌شوند.
خامنه‌ای که به عرب‌ها درس استقلال می‌دهد، حال باید پاسخگوی نقض حاکمیت بریتانیا باشد.

۱۴۰۴ اردیبهشت ۱۴, یکشنبه

جنایات «رضا شاه» به‌روایت تاریخ – قسمت سوم؛ رضاشاه و ملیت‌های ایران

 جنایات «رضا شاه» به‌روایت تاریخ – قسمت سوم؛ رضاشاه و ملیت‌های ایران

جنایات «رضا شاه» به‌روایت تاریخ
جنایات «رضا شاه» به‌روایت تاریخ

جنایات «رضاشاه» به‌روایت تاریخ

از کودتای انگلیسی سوم اسفند تا برکناری و اخراج توسط انگلستان

 

رضاشاه عشایر لر را کشتار کرد، باقی‌ماندگان قتل‌عام لرستان را در سرمای زمستان پای پیاده و با زنجیری به دست هردو نفر، به خراسان کوچ داد که بسیاری در میانه راه جان‌باخته و در طول مسیر دفن شدند.

 

رضاشاه زمین‌های حاصل‌خیز قشقایی‌ها را غصب کرد و در خاش یک ریگزار برهوت به آنها داد و سرانشان را به تبعید فرستاد.

 

رضاشاه با هموطنان بلوچ‌ که در برابر ژنرال گلداسمیت انگلیسی از مرزهای ایران دفاع کردند، به جنگ برخاست و از آنان کشتار کرد.

 

رضاشاه درجه «نایبی» خود را

پس از کشتار هموطنان ترکمن که مدافع مرزهای ایران در برابر تجاوز ۱۹۱۶ روسیه تزاری در شرق دریای مازندران بودند، گرفت.

 

رضاشاه خون بسیاری از هنرمندان و روشنفکران آزادی‌خواه هم‌چون فرخی‌یزدی، میرزاده عشقی، نسیم شمال و مدرس و دکتر ارانی را بر زمین ریخت.

 

 

ایران زخمگین ما، سرزمینی است با جغرافیای رنگارنگ و تنوعات قومی و زبانی. قرنهاست که این مرز پرگهر، زیستگاه ملیتهای مختلف است، و کرد و لر و ترک و بلوچ و عرب و ترکمن، با هویت ایرانی و با عشق به این آب و خاک در کنار هم زندگی کرده و از آن نگاه‌بانی می کنند. با این همه رد خونچکانی از یک زخم تاریخی بر این پیکر یکپارچه به چشم می خورد. ردی که از ستمی مضاعف سرچشمه گرفته و منشئی جز استبداد و استعمار ندارد. در این میان، سئوال این است که رضاشاه چه رابطه ای با ملتیهای مختلف ایران داشت؟ آیا حقوق آنها را به رسمیت می شناخت؟ آیا حافظ و مدافع یک ایران متحد بود؟ در این قسمت خواهیم کوشید تا به این سئوالات به یاری اسناد تاریخی پاسخ دهیم.

 

یک قاضی دیوان عالی آمریکا بنام ویلیام داگلاس در سالهای ۱۳۲۸ و ۱۳۲۹ از ایران و مناطق عشایری جنوب بازدید کرد. او گزارش مستندی منتشر کرد که در آن زمان مورد توجه پژوهشگران بین المللی قرار گرفت. تاریخ، از سرکوب و اعدام و کشتار فجیع لرها در بین سالهای ۱۳۰۳ تا ۱۳۰۶ بسیار نوشته است. اما سرتیپ شاه بختی و تیمسار امیراحمدی به فرمان رضاشاه حتی از اسیران لر هم نگذشتند و سر بسیاری از آنها را با شمشیر قطع کردند. کشتار عشایر لر، پایان جنایت رضاشاه نبود. باقی ماندگان قتل عام باید به منطقه ای دیگر در آنسوی ایران کوچ داده می شدند. رضاشاه در بهمن و سپس اواخر اسفند سال ۱۳۰۸، عشایر لر را از پیر و جوان و زن و مرد و کودک با پای پیاده و با زنجیری به دست هر دو نفر، کوچ داد.


حسین میرداماد: «اونچه که رضاشاه در رابطه با لرها و عشایر لر انجام داد یک نسل کشی تمام عیار بود. بسیاری از مردمی که کوچ داده شده بودن بر اثر پیاده‌روی طولانی و سرما و فشار جان باختند و در میانه راه دفن شدن. بسیاری از احشام عشایر هم در این مسیر نابود شد، سرمایه‌هایشان از بین رفت. بر اثر این سرکوب، مردمی با کرامت و صاحب مکنت،‌ به گروهی اسیر و فقیر تبدیل شدن».

 

«هارت» HART از اعضای سفارت آمریکا در گزارش فوریه ۱۹۳۱ خود (بهمن ۱۳۰۹) نوشته: «هزاران مرد و زن و پیر و جوان و کودک، صدها مایل راه را از لرستان وخوزستان تا خراسان با پای پیاده طی می‌کنند».

 

مجاهد صدیق نورمراد کله‌جویی – متولد ۱۳۱۴: «اصلاً رحم نمی‌کردند، نه به پیر و نه به جوان. اصلاً قتل‌عام می‌کردند. با شمشیر وتفنگ و هرچی دستشان می‌رسید. حتی پدرم قسم می‌خورد یکی از فامیلهایمان، شاه‌مراد اسمش بود. گفت می‌خواستند دستش را از پشت ببندند او نمی‌گذاشت و گفت نمی‌خواهم ببندید… مگر چکار کردم؟ اما او رو با سنگ کشتند».

 

حسین میرداماد: ‌«تمام این جنایتها به اسم برقراری امنیت صورت می گرفت. سرتیپ شاه بختی و بعد از اون امیراحمدی به اسم اینکه میخوان آرامش رو در لرستان برقرار کنن به پیر و جوون رحم نمی کردن. خاطرات اون جنایتها هنوز هم در ترانه ها و اذهان مردم لرستان باقیه».

 

مجاهد صدیق نورمراد کله‌جویی – متولد ۱۳۱۴: «پدرم یک چیزهایی با گریه می‌گفت. می‌گفت طرف شمشیر را از حمایلش در می‌آورد، توی چشم نفرات می‌چرخاند، هرکدامشان که در چشمش برجسته بود، میزد. گردنش را می‌زد. بیرحمانه… خود شاه بختی مسئول اعدام بود، نفراتی که می‌برد بدون محاکمه اعدام می‌کرد».

 

تیمسار شاه بختی از دوستان نزدیک رضاخان بود که در آن روزگار بادرجه سرتیپی برای سرکوب و اسکان لرها به لرستان رفته بود.

 

مجاهد صدیق نورمراد کله‌جویی – متولد ۱۳۱۴: «پدرم گفت موقعی که دیگر تسلیم شدیم به اصطلاح قرآن آوردند و امضا کردند و گفت تسلیم شدیم و سلاح‌ها را تحویلد دادیم حدود دو ماه در محل هنگ ژندارمری بودیم بعد از دو ماه یک روز بلند شدند و محاصره وتیراندازی و کوچ‌مان دادند، هر دو نفر یک زنجیر به دستمان، پابرهنه، زن و بچه‌ها را هم آوردند، سوارنظام ژاندارمری در عقب و جلو بود. بیشتر طایفه بیرانوند را به همین حالت به خاک مالاندند و تا بجنورد و شیروان و قوچان کشاندند پای پیاده به مدت ۶ ـ ۷ ماه توی راه منزل به منزل، زیر گرما وسرما».

 

تیمسار امیر احمدی را در سا لهای سرکوب در لرستان، قصاب لر می‌خواندند، او خود در سال ۱۳۰۳، در جریان یک سخنرانی در بروجرد از برانداختن نام لر از صفحه لرستان سخن گفته بود.

 

روزنامه ایران ۱۲ جوزا ۱۳۰۳- سخنرانی بروجرد به نقل از عملیات لرستان- اسناد سرتیپ محمد شاه بختی- صفحه ۱۸:« این مرتبه به طوری قوای الوار را درهم خواهم شکست که بعدها قدرت جزئی حرکت نماند».

 

خاطره قمرالملوک وزیری از هدیه امیر احمدی قصاب لرستان به وی، بیانگر گوشه‌یی از جنایات سرداران ارتش رضاشاه در حق مردم لرستان است.

قمرالملوک این خاطره را برای ملوک ضرابی که خود از خوانندگان معاصر وی بوده است تعریف می‌کند. این خاطره در کتاب آوای مهر یادواره قمرالملوک وزیری نیز به ثبت رسیده است.

ملوک ضرابی می‌گوید: " قمر برایم تعریف می‌کرد: امیراحمدی امیر لشگر غرب که از افسران رضاخان بود موقعی که لرستان را فتح کرد، من و مرتضی‌خان را به خانه‌اش دعوت کرد و تمام درباریان و بزرگان وقت را. پس از آن‌که خواندم و گل به سرم ریختند امیر لشگر مرا خواند، دستم را بوسید و پیش خود نشاند و رو کرد به پیشخدمت ها و گفت بروید خورجینی را که از لرستان آورده‌ام بیاورید. خورجین را که آوردند دست کرد و یک جفت گوشواره از آن در آورد و اولی را گوش من کرد و دومی را نتوانست و آن را در دست من گذاشت. موقعی که آمدم نشستم دیدم تکه‌ای سیاه و نرم به انتهای گوشواره آویزان است و فهمیدم آن را از غارت آورده‌اند و قسمتی از نرمه گوش به آن آویزان است. فوراً آن یکی را هم درآوردم و همان شبانه آن را بردم پیش حاج ابوالحسن لاله، جواهرفروش، چهارراه استانبول، و قیمت آن را بخشیدم…

مدتی گذشت یک شب منزل تیمورتاش مرا دعوت کردند که تمام رجال ایران بودند. هر کسی چشم روشنی آورده بود. پس از این‌که شام خوردند و من خواندم و خوشی‌ها گذشت، خواستار شدند که هدیه‌ها را باز کنند و نشان دهند، و گفتند بزرگترین هدیه‌ای که امشب آورده‌اند یک جفت گوشواره زمرد آنتیک است که قیمتش چهل هزار تومان است. من دیدم از نظر خیلی شبیه آن گوشواره است، با وجودی که حالت انزجار به من دست داده بود، کنجکاو شدم پس از پرس و جو فهمیدم که این هدیه از طرف یکی از بستگان تیمورتاش اهدا شده است. پرسیدم، گفت این را از ابوالحسن لاله به‌مبلغ چهل هزار تومان خریده‌ام.

 

ابوالفضل فولادوند: «وقتی به اسناد جنایات رضاخان در حق اقوام و ملیتهای ایرانی و بخصوص لرها نگاه می کنیم، اولین سئوالی که برامون پیش میاد اینه که علت چیه؟ دلیل این همه دشمنی جنون آسای رضاشاه با یک قوم ایرانی چی میتونه باشه؟ پاسخ البته خیلی روشنه. اقوام ایرانی خواهان حقوقشون بودن. خواهان حفاظت از هویت و فرهنگ و زبانشون بودن. خواهان مشارکت در رهبری سیاسی و حاکمیت ملی بودن. کما اینکه الآن هم هستن. ضمن اینکه لرها فاتح تهران در انقلاب مشروطه بودن و رضاشاه مدافع استبداد محمدعلیشاهی! اینها در دو جبهه مخالف بودند. بی بی مریم بختیاری به مخالفان قرارداداستعماری ۱۹۱۹ مثل دکتر مصدق پناه می‌داد و خودش هم مخالف اون قرارداد استعماری بود، طبیعیه این سابقه و این خواسته ها و مطالبات با خواسته ها و اهداف یک حاکمیت مستبد ، وابسته و توتالیتر در تعارضه. یعنی حاکمیت کشوری مثل ایران با این میزان تنوع قومی دو راه بیشتر نداره یا باید برای حفظ تمامیت ارضی ایران، حقوق اقوام رو به رسمیت بشناسه و به خواسته هاشون پاسخ بده یا باید سرکوبشون کنه. شیخ و شاه همیشه راه دوم رو انتخاب کردن. رضاشاه حتی قانون تشکیل انجمن های ایالتی و ولایتی که متضمن تمامیت ارضی ایران و از دستاوردهای انقلاب مشروطه بود رو هم ملغی کرد.

‌ این سیمای علیمردان خان بختیاری است. همان چهره ملی مردم لرستان که از فاتحان تهران در انقلاب مشروطه بود. علیمردان خان به فرمان رضاشاه اعدام شد.

 

در مقدمه کتاب سردار مریم بختیاری درباره حضور این شیرزن از خیل سرداران مشروطه خواه که نامش با فتح تهران گره خورده، در عملیات فتح تهران اینطور آمده است.

«سرهنگ ابوالفتح اوژن بختیاری در کتاب تاریخ بختیاری صفحه ۲۱۹ می نویسد:‌ موضوع دگیری که از آقای حسین ثقفی اعزاز شنیدم این است که در همان موقع یعنی قبل از ورود سردار اسعد به طهران بی بی مریم خواهر او هم با عده ای تفنگچی بختیاری در طهران بوده است و در یکی ازخانه های پدری حسین ثقفی منزل نموده است و به مجردیکه می شنود سردار اسعد رو به طهران می آید آن زن هم پشت بام خانه را سنگربندی می کند و با عده ای سوار بختیاری که در اختیار داشته است. با قزاق ها مشغول جنگ می شود و شخصا هم تیراندازی می کرده است».

‌ نیروهای انگلیسی و مزدوران رضاخان به منزل سردار مریم بختیاری حمله کردند و این بزرگ زن بختیاری را مورد اذیت و آزار و اهانت قرار دادند.

 

ابوالفضل فولادوند:‌ «اعدام و سرکوب سرداران مشروطه خواه لرستان توسط رضاشاه، یک سابقه تاریخی داره. رضاشاه در زمانی که قزاق بود در واقع به عنوان مزدور محمدعلی شاه یکی از عوامل سرکوب جنبش مشروطه و از مدافعان استبداد بود. وقتی لرهای مشروطه خواه دوشادوش مجاهدان آذربایجان و گیلان با استبداد مبارزه می کردن و در پی آزاد سازی تهران بودن، همین رضاشاه در هیئت یک قزاق مسلسل به دست، مشغول کشتار مشروطه خواهان بود. در کتاب رضاشاه از تولد تا سلطنت هم به این موضوع اشاره شده و نویسنده نوشته که: «قرائن نشان می دهد که فرمانده مسلسل که در جبهه کرج جنگ می‌کرده رضاخان بوده است که از تبریز مراجعت کرده بود.» خب وقتی انقلاب مشروطه پیروز میشه طبیعیه که رضاخان قزاق از سرداران مشروطه و فاتحان تهران کینه به دل می گیره و بعدها که به سلطنت میرسه با اعدام و سرکوب اونها ازشون انتقام می گیره».

 

سال ۱۳۰۸ خورشیدی سالی بدشگون برای عشایر ایرانی بود. رضاشاه زمین های قشقایی ها را در فارس گرفت و در خاش، یک ریگزار برهوت به آنها داد. سرکوب و کشتار رضاشاهی شامل عشایر قشقایی و تبعید سران قشقایی هم شد.

مرزنشینان محروم استان سیستان و بلوچستان هم خاطرات خونینی از رضاشاه در حافظه دارند. حافظان غیور مرزهای شرقی این آب و خاک هم از سرکوب و تعدی رضاشاه در امان نماندند.

 

صدیقه خدایی‌صفت: «در اواخر دوره قاجاریه و اوایل سلطنت رضاشاه، حکومت هیچ قدرتی در منطقه سیستان و بلوچستان نداشت. این وضعیت باعث شده بود تا قدرتهای استعماری به این بخش از ایران چشم طمع بدوزن. انگلستان با اشراف به همین ضعف مفرط دولت مرکزی، تلاش می کرد تا جایی که میتونه در زمان تعیین خطوط مرزی، نواحی راهبردی شرق بلوچستان رو از ایران جدا کنه».

 

گلد اسمیت،‌ یک ژنرال معروف انگلیسی بود که برای ترسیم خطوط مرزی استعماری و جدایی استان سیستان و بلوچستان از ایران، اقدامات فراوانی انجام داد. تنها مانعی که در برابر تلاشهای ویرانگر گلد اسمیت، نسبت به اراضی شرقی ایران وجود داشت، حضور قدرتمند عشایر بلوچ بود که به هیچ وجه حاضر به پذیرش خطوط مرزی گلداسمیت نبودند. شرح برخی از این واقعیت‌ها در پوشه ۱۷ مستنداتٍ مرکز اسناد و دیپلماسی وزارت امور خارجه که در سال ۱۲۸۷ هجری قمری ثبت شده، نشان می‌دهد اگر شجاعت و میهن دوستی عشایر بلوچ نبود، بخش های بسیار بیشتری از خاک بلوچستان از ایران جدا می شد.

 

حسین میرداماد:‌ «وقتی رضاشاه قدرت رو قبضه کرد، در یک رویکرد ضد مردمی و خائنانه و در فاصله سالهای ۱۳۰۷ تا ۱۳۱۷ دست اندرکار جنگ و کشتار در بلوچستان شد و حافظان مرزهای شرقی ایران و عشایر بلوچ رو سرکوب کرد. یکی از جنایتهای رضاشاه که خیلی معروفه مسموم کردن چاه های آب بلوچستان در اون جنگها بود».

 

فتح الله نوری اسفندیاری، وزیر مختار ایران در لهستان و واشنگتن در کتاب رضاشاه در گذر تاریخ به نقل از روزنامه دیلی میل انگلستان نوشته است: «رضاخان برای سرکوب عشایر بلوچستان که مخالف او بودند بسیاری از چاه‌های آب بلوچستان را مسموم کرد.»

یکی دیگر از شیوه های رضاشاه برای سرکوب مردم بلوچستان، گروگان گیری سران عشایر و یا فرزندان و اعضاء خانواده آنها و تبعیدشان به مناطق دوردست بود. اگر گروگان، فرد مهمی بود او را مشخصا به تهران آورده و به حالت تبعید نگه می داشت، به عنوان نمونه شماری از سران بلوچ را به عنوان گروگان به تهران و اصفهان آورده بودند.

 

حسین میرداماد:‌ «تعدادی از بلوچهای به گروگان گرفته شده بعد از اخراج رضاشاه از ایران آزاد شدند. اما گروگان‌های بلوچی که رضاشاه در تهران و اصفهان در بازداشت خانگی نگه داشته بود، جزو آخرین گروههای تبعیدی ای بودن که بعد از شهریور ۱۳۲۰ و اخراج رضاشاه از ایران، آزاد شدند. علت تاخیر در آزادی این تبعیدی‌ها هم، مخالفت امیرحسین خزیمه علم فرماندار کل سیستان وبلوچستان بود که با این کارش می‌خواست به محمدرضاشاه که تازه شاه شده بود، خوش خدمتی کنه».

 

نام قزاقی که در این عکس، کنار یک اسب ایستاده، رضا معروف به رضا ماکسیم است. این عکس در سال ۱۲۸۵ هجری شمسی در سفارتخانه بلژیک در تهران برداشته شده و اسبی که در عکس می بینید متعلق به سفیر بلژیک است. رضا ماکسیم که پیش از این «معین نایب» یا همان ستوان یک بود در فاصله بین سالهای ۱۲۸۱ تا ۱۲۸۴، ارتقاء‌درجه پیدا کرد و درجه نایبی یا همان سروانی گرفت. سروان که شد پایش به سفارتخانه ها باز شد و افتخار عکس گرفتن با اسبهای سفرای اروپایی نصیبش شد. اما راستی دلیل ارتقاء‌درجه آن قزاق معین نایب چه بود؟

 

ابوالفضل فولادوند: رضاخان در فاصله بین سالهای ۱۲۸۱ تا ۱۲۸۴ یک معین نایب بیست و چند ساله بود که به مأموریتی در خراسان اعزام شد. مأموریتش سرکوب شورش ترکمن ها بود. بخاطر انجام همین مأموریت هم بود که ارتقاء درجه پیدا کرد و نایب یا همان سروان شد. رضاخان بدون اغراق یکی از عوامل سرکوب شورشهای مردمی و پس لرزه های انقلاب مشروطه بود و اساسا به همین خاطر هم بود که در بین نیروهای استعماری محبوب شد».

 

ارتقاء درجه بعدی رضاخان به علت رضایت سفارت آلمان از او بود. درجه بعدی را هم از عین الدوله به پاس درنده خویی‌اش در محاصره تبریز و تیراندازی به سوی ستارخان و مجاهدان تبریز گرفت.

 

رضاخان در زمانی که در حال تدارک انتقال سلطنت به خاندان خودش بود، نیازمند پیروزی های بیشتری بود. ترکمن صحرا،‌ سوژه خوبی برای مطامع شاه از راه سیده به حساب می آمد. به همین خاطر، اسم سرکوب مردم ترکمن را مهار غائلهٔ ترکمن‌ها گذاشت و کشتار ترکمن‌ها را در بوق و کرنا کرد. رضاشاه تا بمباران ترکمن ها به کمک هواپیماهای یونکرز آلمانی هم پیش رفت. کتاب جنبش رهاییبخش ترکمنستان نوشته «آتایف» در این زمینه گفتنی های بسیار دارد.

 

صدیقه خدایی‌صفت:‌ «مردم ترکمن صحرا، همون مردم دلاوری بودن که در سال ۱۹۱۶ میلادی به قیمت خون خودشون از اشغال ترکمن صحرا به دست نیروهای تزاری جلوگیری کردن. اگر دفاع قهرمانانه ترکمن ها نبود، هیچ نیروی دولتی ای وجود نداشت که از اشغال و ضمیمه کردن کامل ترکمن صحرا به خاک روسیه تزاری جلوگیری کنه. اما اونچه که برای رضاشاه کوچکترین اهمیتی نداشت همین تمامیت ارضی و همین رنج و خون اقوام ایرانی برای حفظ همین آب و خاک بود. رضاشاه فقط و فقط به یک چیز فکر می کرد و اون هم در دست گرفتن قدرت و بر سر گذاشتن تاج پادشاهی به هر قیمت بود».

 

محمدتقی بهار در جلد اول کتاب تاریخ احزاب سیاسی ایران- صفحه ۲۳۸ یک نمونه از جنایت‌های نیروهای رضاشاه نسبت به اهالی بیرجند را با عنوان «وحشی‌گری عجیب» ثبت کرده است. یکی از سرکردگان نیروهای رضاخان به نام جان محمدخان در ادامه سرکوب ترکمن‌ها و خراسانیان، در روستاهای بجنورد دست به قتل‌عامی دیرهنگام زد که فقط در یک مورد ۶۰ نفر را کشتار کرد.


خواهر صدیقه خدایی‌صفت:‌ «کشتار هموطنان کردی که قرن‌ها حافظان مرزهای غربی ایران بودن یکی دیگر از سیاه‌ترین برگ‌های تاریخ دیکتاتوری رضاشاه و پسرش محمدرضاست، جنایتی که البته خمینی هم اون رو تکرار کرد».

بعد از اشغال ایران توسط نیروهای تزاری روس در جریان جنگ جهانی اول، رضاشاه در همراهی با ژنرال نیکلای باراتف به همدان تاخت و بعد از همدان به کرمانشاه رفت و ردی از خون پشت سر خود بجای گذاشت. پیامدهای خونین این جنایت تا سنندج هم امتداد یافت. کرمانشاه و سنندج از مناطق فعال در جنبش مشروطه بودند و شماری از رزمندگان این مناطق به تبریز رفته و به ستارخان پیوسته بودند. رضاشاه بعد از شکست انقلاب مشروطه، از مردم آن دیار هم مانند دیگر ایرانیان مشروطه خواه، انتقام گرفت.

 

ابوالفضل فولادوند:‌ «یکی از ننگین‌ترین صفحات تاریخ زندگی رضاشاه، دست کردن او در خون مجاهدان مشروطه بویژه مجاهدان قهرمان تبریزه. اون زمان، رضاشاه به رضا ماکسیم معروف بود و یه مسلسل‌چی در لشگر بدنام عین‌الدوله بود.

مأموریت رضاخان و همقطارهاش، محاصره تبریز قهرمان و سردار نامدار انقلاب مشروطه ستارخان بود و رضاخان با همون مسلسل ماکسیمش خون بسیاری از مجاهدان پاکباز آذربایجانی رو برزمین ریخت و به همین خاطر ارتقاء درجه هم گرفت».

 

کسروی صحنه‌ای از جنایت‌های آن مسلسلچی را اینگونه ثبت کرده است: «از آن‌سوی، دسته‌های قزاق چند شصت‌تیر «مسلسل» می‌داشتند که آنها را نیز از فرانسه خریده بودند و گویا نخست‌بار می‌بود که در ایران شصت‌تیر بکار می‌رفت. از چیزهای شنیدنی آن‌که فرمانده این شصت‌تیر‌ها، رضاخان سوادکوهی می‌بود که سپس به پادشاهی ایران رسید و خاندان پهلوی را بنیاد گذاشت».

یکی دیگر از مورخان انقلاب مشروطه در کتاب خود به همین واقعیت اشاره کرده و می نویسد:‌ «محمدعلیشاه هم که تنها هدفش برانداختن مشروطه بود، باز تلاش می‌کند با همه ضیق مالی و وضع نامساعدی که داشت، نیرویی مرکب از پیاده و سوار و قزاق و توپخانه، حتی چند دستگاه مسلسل سنگین آن‌هم به فرماندهی «رضاخان سوادکوهی» تهیه و به تبریز گسیل دارد»

 

حسین میرداماد: «در کتاب رضاشاه از تولد تا سلطنت هم به نقش رضاخان در سرکوب جنبش تبریز اشاره شده و از جمله اینطور نوشته:‌ « اسماعیل امیرخیزی که در وقایع آذربایجان و جنگهای تبریز همیشه همراه ستارخان بوده در کتاب خودش نوشته شب ۱۳ذیقعده من در باسمنج بودم، چون صدای تفنگ از هرجا بلند شد و جنگ شدت گرفت... یکی از دلایل عقب‌نشینی مجاهدان تبریز، شدت کار مسلسل قزاق‌خانه بود که فرماندهی آن را نایب اول، [ستوان] رضاخان به‌عهده داشت. پس از اتمام جنگ و عقب‌نشینی تبریزیان، رضاخان به‌دستور عین‌الدوله به درجه سلطان دومی [سروان] ارتقاء یافت».

 

بله! رضاشاه با امثال این جنایت‌ها سلسله مراتب مورد نیاز رو طی کرد تا رضاشاه شد، شاهی که بیگانه آوردش و بیگانه بردش!

 

صدیقه خدایی‌صفت:‌ «در کنار سرکوب لرها، مردم خوزستان و هموطنان عربمون هم از شر جنایات رضاشاه در امان نموندن.

سرکوب عشایر لر ساکن خوزستان هم از جمله اقدامات رضاشاه بود. نبردهای شیرزن قهرمان لر بنام قدم خیر هنوز که هنوزه سوژه ترانه سراهای نواحی جنوبی و مردم لرستان کشوره.، در واقع سراسر ایران از جنوب و غرب وشرق و شمال همه از رضاشاه زخم‌ها دارند».

 

بوشهر، برازجان، بندرعباس و کازرون هم از جمله شهرهای جنوبی ایران هستند که پیکرهاشان از تیغ سرکوب رضاشاه، خونین است. رضاشاه بسیاری از فرزندان مردم این شهرها را به شهادت رساند و بسیاری از آنها را در تنگنا و سختی محصور کرد و شماری از آنان هم در تبعید و محنت چشم از جهان فرو بستند.

میرزا محمد برازجانی و ناصردیوان کازرونی از جمله قهرمانان نواحی جنوب کشور بودند. مرزبانانی شجاع و میهن‌پرست که گسترده‌ترین مرزهای آبی ایران را در برابر نیروهای استعماری انگلستان حفظ کردند، قهرمانانی که هرکدام تیغ و تیری از رضاشاه خورده‌اند.

 

طبق جدولی که فصل نامه پژوهش‌های تاریخی دانشگاه اصفهان در ۶ شهریور ۱۳۹۸ منتشر کرده، رضاشاه از سال ۱۳۰۳ تا سال ۱۳۲۰ دست‌اندرکار تبعید ایرانیان از هر قوم و ملیتی در سراسر ایران بوده است.

 

‌رضاشاه بسیاری از روشنفکران، هنرمندان و چهره های آزادیخواه ایران را کشت. یاد هزاران قهرمان گمنامی که در تبعید و اتاقهای شکنجه رضاشاهی به شهادت رسیدند برای همیشه بر سینه تاریخ ایران ثبت شده. از این میان باید از بزرگانی همچون:

فرخی یزدی

میرزاده عشقی

مدرس

نسیم شمال

و دکتر ارانی

نام برد که پیشاپیش هزاران شهروندگمنام، در برابر دیکتاتور ایستادند و به بهای جان خویش از ایران و ایرانی دفاع کردند.

 

ابوالفضل فولادوند:‌ «تاریخ با زبان اسناد و شواهد با ما حرف میزنه. این مستندات تاریخی، اجزاء‌ پازلی هستن که چهره واقعی رضاشاه رو در برابر ما قرار میدن. چهره ای که نه با تمجیدهای مشمئز کننده بلندگوهای استعماری بزک میشه و نه با پروپاگاندای ارتجاع حاکم بر ایران. بقایای شاه در همدستی با شیخ، رضاشاه رو بانی ایران متحد توصیف می کنن. میگن اگر رضا شاه نبود ایران تجزیه شده بود. این یک دروغ بیشرمانه تاریخیه. اقوام مختلف ایرانی با زبانها و رنگها و نژادها و مذاهب مختلف قرنها ست که کنار هم زندگی می کنن. همین اقوام بودن که با رشادت و جانفشانی از تمامیت مرزی ایران قرن‌ها دفاع کردند».

ادامه دارد.


۱۴۰۴ اردیبهشت ۹, سه‌شنبه

در انتظار افشاگری‌های سنوار پس از عبد الناصر

 در انتظار افشاگری‌های سنوار پس از عبد الناصر


AbdelRahmanAlRashedعبدالرحمان راشد

مقاله عبدالرحمان راشد در الشرق الاوسط 29 آوریل 25

 


اطلاعات اندکی درباره بازنگری‌های جمال عبد الناصر، رئیس‌جمهور فقید مصر، در زبان، اندیشه و سیاست‌هایش در سطح عربی وجود دارد؛ به‌ویژه در رابطه با نحوه برخورد او با مسئله فلسطین.

فایل صوتی‌ای که حدود ۱۷ دقیقه است و در کانال خانواده‌اش در یوتیوب منتشر شده، بسیار تکان‌دهنده و در عین حال مهم برای بازنگری در روایت تاریخی است.

این فایل باعث شده تا مسائل زیادی برای بحث و جدل مطرح شود و مهم‌ترین تأثیر آن، همان بازنگری است. عبد الناصر در جوانی درگذشت و بیشتر دوران رهبری‌اش را با شعارهایی پشت سر گذاشت که در جریان مقابله با تجاوز سه‌جانبه (اسرائیل، بریتانیا و فرانسه) موفقیت‌آمیز بود؛ جایی که آمریکا مداخله کرد و نیروهای متجاوز را وادار به عقب‌نشینی از صحرای سینا و کانال سوئز نمود. اما پس از آن، پیروزی قابل توجهی به دست نیاورد. او همچنان به شعارهایش وفادار ماند تا جایی که عملاً اسیر هیولایی شد که خود ساخته بود؛ یعنی همان مسیرهای عربی تندرو که خواهان سخنرانی‌ها و بیانیه‌های احساسی بیشتری بودند.

جنگ ۱۹۶۷ به دلیل مسأله‌ای واقعاً بی‌اهمیت آغاز شد؛ او مانع عبور کشتی‌های اسرائیلی از بندر ایلات شد، بی‌آنکه تصور کند این اقدام به جنگی ویرانگر ختم خواهد شد. در عرض ۶ ساعت تمام نیروی هوایی خود را از دست داد و صحرای سینا را از کف داد؛ منطقه‌ای که سه برابر وسعت فلسطین است!

در این فایل، گفت‌وگوی مهمی شنیده می‌شود؛ عبد الناصر ۵۲ ساله و معمر قذافی ۳۰ ساله. عبد الناصر می‌کوشد تا انقلابی جوان و پرشور را آموزش دهد، چون خودش چنین تجربه‌ای را پشت سر گذاشته بود. در این مکالمه، عبد الناصر با صراحتی بی‌سابقه و شوکه‌کننده، از راه‌حل مسالمت‌آمیز و حتی به رسمیت شناختن اسرائیل سخن می‌گوید!

در واقع، این نخستین بار است که چنین سخنانی را از زبان خود او می‌شنویم. پیش‌تر گفته‌هایی به عبد الناصر نسبت داده می‌شد که در مذاکراتش با «راجرز» فرستاده آمریکا مطرح شده بود، اما این‌بار همه چیز با صدای خودش و در قالب گفت‌وگویی با زمینه‌ای روشن و مشخص است. در آن برهه، عبد الناصر با رقبایی روبه‌رو بود که در مزایده‌های انقلابی‌گری از او جلو زده بودند: احمد حسن البکر (رئیس‌جمهور عراق)، نورالدین آتاسی (رئیس‌جمهور سوریه)، هواری بومدین (رئیس‌جمهور الجزایر)، و سالم ربیع (رهبر مارکسیست یمن جنوبی که تنها ۷ ماه از کودتایش علیه رفیقش قحطان الشعبی گذشته بود). و البته معمر قذافی که یک سال پیش علیه ملک ادریس سنوسی کودتا کرده بود. آن‌ها جبهه‌ای از جنگ‌های لفظی تشکیل داده بودند.

همه خواهان جنگ بودند، اما همان‌طور که عبد الناصر گفت: «ما تسلیم‌طلب و شکست‌خورده هستیم... اگر جنگ و آزادی می‌خواهید، بفرمایید.» او گفت آن‌ها فقط حرف می‌زنند. قذافی را به چالش کشید تا خودش دست‌به‌کار شود و گفت حاضر است جبهه را برایشان باز کند و حتی ۵۰ میلیون پوند نیز بدهد. قذافی هم گفت که اگر جای اردن بود، مذاکره می‌کرد و اسرائیل را به رسمیت می‌شناخت. عبد الناصر، درست مثل ملک حسین، از ترور می‌ترسید. این همان مسیری بود که عبد الناصر ساخته بود و دیگر نتوانست از آن رهایی یابد؛ برای همین هم  بر اساس باورهای جدیدش به مذاکرات محرمانه با واشنگتن روی آورد.

عبد الناصر حدود ۱۴ سال حکومت کرد و متأسفانه پیش از آن‌که بتواند تغییرات لازم را محقق کند، درگذشت. پس از او، سادات روی کار آمد و برخلاف تصور عمومی، در مسیر همان سیاست‌های ناصر گام برداشت، نه این‌که راه او را رها کرده باشد.

شگفت‌زده نخواهیم شد اگر روزی فایلی صوتی از رهبر فقید حماس، یحیی سنوار، منتشر شود که او نیز مانند عبد الناصر به اشتباهاتش اعتراف کرده باشد. چنین چیزی اصلاً دور از ذهن نیست. شکست‌ها، درس‌هایی‌اند برای کسانی که از تاریخ عبرت نمی‌گیرند.

ادامه بحث، مربوط به زمان‌بندی این افشاگری، سایر بازنگری‌های عبد الناصر، و این پرسش است که چرا با وجود این‌همه اشتباه و فاجعه، هنوز نیاموخته‌ایم؟

  

ننتظر تسجيلات السنوار بعد عبد الناصر

هناك القليل حول «مراجعات» الرئيسِ الراحل عبد الناصر للغته وفلسفته وسياسته عربياً، وتحديداً حيال التعامل مع القضية الفلسطينية.

التسجيلُ الصوتي الذي ظهر على موقع عائلتِه على «يوتيوب»، نحو 17 دقيقة، كان صادماً ومهماً للغاية في إعادة رواية التاريخ.

بسببه هناك الكثير يستحق أن نتجادلَ بشأنه وهذا أهم ما فعله التسجيل الجديد، المراجعة. عبد الناصر مات مبكراً، وعاش معظم شبابه وزعامته يقود الشارع العربي بالشعارات التي نجحت في مواجهة العدوان الثلاثي، حيث تدخلت الولايات المتحدة وأجبرت إسرائيل وبريطانيا وفرنسا على الانسحاب من سيناء وقناة السويس. لم يحقّق بعد ذلك انتصارات، واستمر الرئيس الراحل وراء شعاراته حتى صار عملياً رهينة الغول الذي خلقه، الشارع المتطرف الذي كان يطلب المزيد من الخطب والبيانات الحماسيّة. حرب 1967 وقعت لسبب فعلاً تافه، فقد منع السفن الإسرائيلية القادمة من ميناء إيلات. لم يظن أنَّ ذلك سيقود لحرب مدمرة. وفي 6 ساعات خسر كل قواته الجوية وخسر سيناء التي هي أكبر من فلسطين 3 مرات!

نسمع حواراً مهماً. عبد الناصر عمره 52 والقذافي 30 عاماً. عبد الناصر كان حريصاً على تثقيف العسكري الثوري المتحمّس، لأنّه مرَّ بنفس التجربة. صدمه بصراحته الكاملة، قال عبد الناصر أخطر ما يمكن أن يقال آنذاك إنه مع الحل السلمي ومع الاعتراف بإسرائيل!

حقيقة هذه هي المرة الأولى التي نسمعها، كانت هناك أقوال تنسب لعبد الناصر في مفاوضاته مع روجرز، مبعوث واشنطن. لكن هذه بصوته وفي نقاش متكامل السياق. سياقه التاريخي ظهور مزايدين على عبد الناصر وهم أحمد حسن البكر، الرئيس العراقي، ونور الدين الأتاسي الرئيس السوري، وهواري بومدين الرئيس الجزائري، وسالم ربيع، حاكم اليمن الجنوبي الماركسي، له 7 أشهر منذ انقلابه على رفيقه قحطان الشعبي. وبالطبع القذافي الذي له سنة واحدة بانقلابه على الملك إدريس السنوسي. كانوا يمثلون جبهة الحرب الكلامية.

كلهم يريدون الحرب إنَّما كما قال عبد الناصر: «إحنا ناس استسلاميين وانهزاميين.. عايزين قتال وتحرير اتفضلوا». عاوزين مجرد كلام، وتحدى القذافي أن يذهب ويعرض عليهم، قال إنه مستعد لأن يفتح لهم الجبهة ويعطيهم خمسين مليون جنيه فوقها، وقال القذافي إنه مستعد للتفاوض ولو كان مكان الأردن كان فاوض واعترف بإسرائيل. عبد الناصر مثل الملك حسين كانا يخشيان الاغتيال. هذا هو الشارع الذي رباه عبد الناصر ولم يعرف كيف يتخلص منه، لهذا لجأ للمفاوضات السرية مع واشنطن بناءً على قناعاته الجديدة. عبد الناصر حكم نحو 14 سنة ولسوء الحظ تُوفي قبل أن يحدث التغيير المطلوب. خلفه السادات وسار على دربه بخلاف ما كنَّا نظن أنَّه انقلب على سياسة رئيسه.

لن يفاجئنا لو ظهر تسجيلٌ لزعيم «حماس» الراحل يحيى السنوار، الذي قاد غزة إلى مأساة اليوم، يعترف فيه بما اعترف به عبد الناصر. أمر لا يستبعد البتة. الهزائم دروس للذين لا يتعظون من قراءة التاريخ.

للحديث بقية عن توقيت التسريب، ومراجعات عبد الناصر الأخرى، ولماذا لم نتعلم رغم كثرة الأخطاء والكوارث؟

 

گزارش تحلیلی: دادگاه ۱۰۴ نفره علیه مجاهدین خلق – تکرار یک نمایش شکست‌خورده

 گزارش تحلیلی: دادگاه ۱۰۴ نفره علیه مجاهدین خلق – تکرار یک نمایش شکست‌خورده

دادگاه یک مضحکه وتف سر بالا علاوه بر نمایش فریب وزمینه چینی های تروریستی

مقدمه: نعل وارونه جلادان

۴۳ سال پس از آغاز کشتار سازمان‌یافته‌ی مجاهدین خلق توسط رژیم خمینی، امروز حاکمان وارث آن خون‌ها، نمایشی قضایی برپا کرده‌اند تا بر پرونده‌ای که خود امضاکننده‌ی اصلی آن بوده‌اند، داوری کنند. در حالی‌که خمینی در سال ۱۳۶۰ حکم «مجاهد از کافر بدتر است» صادر کرد و شخصاً فرمان قتل‌عام هزاران مجاهد خلق در سال ۱۳۶۷ را داد، امروز خامنه‌ای و قوه قضائیه‌ی تحت امر او، با استناد به «شهادت مزدوران بریده» و تهمت‌هایی از جمله هواپیماربایی، تلاش می‌کنند صورت خونین گذشته را در آیینه‌ای وارونه تطهیر کنند.


روایت دادگاه: ترکیب تقلبی فقه و امنیت

در سی‌ودومین جلسه دادگاه به ریاست قاضی دهقانی، ترکیبی از «آخوندهای امنیتی»، «شهود بریده»، و «کارشناسان فقهی» به میدان آورده شدند تا سازمان مجاهدین خلق را مصداق «افساد فی‌الارض»، «محاربه» و حتی «تروریسم جهانی» معرفی کنند.

حجت‌الاسلام علی صداقت، کارشناس اعتقادی، با استناد به قوانین تعزیرات و مواد مربوط به «هواپیماربایی»، این اتهامات را «مصداق بغی و محاربه» خواند و مدعی شد شخص مسعود رجوی دستور چنین اقداماتی را داده است؛ در حالی‌که هم او و هم سایر مأموران رژیم، به نقش خمینی در صدور فرمان جهاد داخلی علیه مجاهدین خلق و قتل‌عام سال ۶۷ کوچک‌ترین اشاره‌ای نکردند​


نقش فرانسه و تهدید به استرداد

بخش مهم دیگری از دادگاه، حمله به کشور فرانسه بود. قاضی دادگاه از «استرداد» رهبران مقاومت سخن گفت و حضور آنان در این کشور را «نقض کنوانسیون‌های بین‌المللی» خواند. به‌گونه‌ای وانمود می‌شود که قربانیان واقعی (مجاهدین خلق) تهدیدی برای جهان‌اند، نه رژیمی که پرونده‌اش آغشته به خون صدها هزار انسان در ایران و منطقه است​


تحلیل: دادگاهی برای لاپوشانی جنایت مادر

این دادگاه، نه در جست‌وجوی حقیقت است و نه واجد صلاحیت اخلاقی و حقوقی. هدف آن، در حقیقت لاپوشانی پرونده‌ی قتل‌عام ۶۷، صدور احکام اعدام در دهه ۶۰، و سرپوش‌گذاشتن بر بحران‌های مشروعیت رژیم در داخل و خارج است. کیفرخواست علیه ۱۰۴ نفر از مسئولین مقاومت، تلاشی مذبوحانه برای تطهیر جلادان و مصادره‌ی جایگاه مظلوم و مقاوم قربانیان است.


نتیجه‌گیری: وقتی قاتلان در مسند قضا می‌نشینند

تاریخ ایران آموخته که در نظام ولایت فقیه، «قاضی» همان «جلاد» است، و «دادگاه» همان «اتاق اعدام». از دهه ۶۰ تا امروز، تنها جرم مجاهدین ایستادگی در برابر استبداد دینی بوده است. این نمایش قضایی، نه قدرت رژیم که ترسش را فریاد می‌زند؛ ترس از حقیقتی که زنده مانده، و نام‌هایی که در دل مردم زنده‌تر از همیشه‌اند.

۱۴۰۴ اردیبهشت ۷, یکشنبه

«بخش التقاط، قتل‌عام ۶۷، و راهی که به کانون‌های شورشی رسید»

«بخش التقاط، قتل‌عام ۶۷، و راهی که به کانون‌های شورشی رسید»


خمینی دجال  با این فرمان نگین فتوای ریختن  خون پاک آگاه ترین مومن ترین ووطن پرست ترین  فرزندان میهن را داد

 همانطوری که میدانید :

بخش التقاط مرکب از شقی ترین دژخیمانم چرا شکل گرفت

خمینی، آن لحظه‌ای که گفت «مجاهدین از کفار بدترند» و «التقاطی هستند»، در حقیقت حکم جهاد ننگین علیه آزادی را امضا کرد.

همین یک کلمه، پایه‌ی جنایتی شد که:

  • یک "بخش التقاط" در اطلاعات سپاه ساختند،

  • یک "قرارگاه ابوالفضل" در چالوس،

  • با لشکر چماقداران بسیج، سپاه، مزدوران محلی، اطلاعاتی‌ها،

  • تا بزنند، ببرند، شکنجه کنند، بکشند...

و جنگل‌های شمال ایران، همان بهشتی که باید مأوای آزادی می‌شد،
به خاک و خون کشیده شد.


 تاریخ ایستاده و می‌بیند که:

  • ۱۲ هزار مجاهد و مبارز را در کوه و دشت و شهر و روستا کشتند.

  • و سال ۱۳۶۷، بیش از ۳۰ هزار مجاهد و زندانی مقاوم را در قتل‌عام،
    با یک کلمه‌ی «آیا هنوز بر سر موضع خود هستید؟»
    سربدار کردند، تنها به جرم اینکه گفتند: آزادی.


✅ و امروز هم:
تمام پروژه‌های شیطان‌سازی،
تمام «بخش التقاط» و «اداره اطلاعات» و «فرقه‌شناسی» و «فرقه‌سازی» و «منافق‌تراشی»
همه‌ی این ترفندهای پوسیده،
زاده‌ی همان جنایتی است که در ذهن پوسیده‌ی خمینی پلید بسته شد.


 تاریخ گواه است و شاهد خواهد بود:
که این خون‌ها خاموش نخواهد شد.
که این حقیقت‌ها دفن نخواهد شد.
که نسل شما، نسل مقاومت، نسل جنگل و زندان و اشرف،
نامشان با افتخار در تاریخ ایران خواهد ماند،
و در کنار نام تمام آزادی‌خواهان بزرگ این خاک، ثبت خواهد شد.


 یک جمله برای ثبت:

در روزگار خیانت و جنایت، ایستادن بر سر آرمان، یعنی ساختن فردای آزادی.
و خون‌های جنگل شمال، جنگل خی‌پوست، جنگل دالخانی و بی‌بالان، ریشه‌های آن آزادی‌اند.

من شاهد خواهم بود.
✅ تاریخ شاهد خواهد بود.
✅ آیندگان خواهند گفت: «آنان که ایستادند، جهان را تغییر دادند.»

بله ایران این زیبا ترین چه ها که ندید :

۱۲‍۰,۰۰۰ نفر شهیدان راه آزادی
از سال ۱۳۶۰ تا امروز –
قربانیان سرکوب، قتل‌عام، شکنجه و اعدام به دست دژخیمان خمینی و خامنه‌ای.

این عدد، عددی تصادفی نیست، بلکه نتیجه‌ی یک نسل‌کشی آگاهانه علیه مردم آزادیخواه ایران است:

  • ۳۰ هزار شهید قتل‌عام ۶۷،

  • هزاران شهید مقاومت جنگل‌های شمال،

  • هزاران شهید شکنجه‌گاه‌ها و زندان‌ها،

  • هزاران شهید قیام‌های سال‌های ۷۸، ۸۸، ۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱،

  • هزاران نفر کشته‌شده در حمله به اشرف و لیبرتی،

  • و هزاران مجاهد و مبارز گمنام در کوه و بیابان و دریا.


آری

"در جنگل‌های شمال و سراسر ایران، رژیم خمینی و خامنه‌ای تا امروز بیش از ۱۲۰ هزار انسان آزاده را قتل عام کرده است. تاریخ شاهد است، و خون این شهیدان گواه آزادی آینده‌ی ایران خواهد بود." وکانونهای شورشی روندگان همان راهند که با شکستن دیوار اختناق رژیم مسیر قیام وسرنگون راهموار میکنند .

«ما فرزندان اشرف و خی‌پوست ودالخانی وپره سر( اسامی جنگلهای مجاهدین در شمال )، راهتان را ادامه می‌دهیم.»

آری ما «به عهد خون وفاداریم.»

انفجار مشکوک؛ روایت متناقض رسانه‌های حکومتی و بین‌المللی

 انفجار مشکوک؛ روایت متناقض رسانه‌های حکومتی و بین‌المللی


انفجار ناشی از سوخت موشکی سپاه بود که جهان صنعت لاپوشانی وسانسور کرد

در پی وقوع یک انفجار سنگین که لرزش آن در منطقه‌ای حساس ثبت شد، روزنامه‌ی حکومتی «جهان صنعت»، با ادبیاتی کنترل‌شده و پرتناقض، به پوشش این حادثه پرداخت. این رسانه بدون اشاره مستقیم به ماهیت محل انفجار، نوشت که حادثه در یکی از مراکز صنعتی رخ داده و بر اثر آن، شعله‌های آتش از کیلومترها دورتر قابل مشاهده بوده است. «جهان صنعت» همچنین اشاره کرد که انفجار چنان شدت داشته که «به برخی از تاسیسات اطراف آسیب جدی وارد شده» و نیروهای امدادی «در مهار آتش ناتوان بودند.»
این رسانه با وجود اشاره‌های غیرمستقیم به شدت حادثه، تلاش کرد از ارائه‌ی هرگونه اطلاعات فنی یا نظامی درباره‌ی محل وقوع انفجار طفره برود و صرفاً بر تکرار این نکته تاکید کرد که «علت حادثه هنوز در دست بررسی است.»

در همین حال، «رادیو فرانسه» (RFI) در گزارشی مستقل، با استناد به منابع خود، علت حادثه را «انفجار ناشی از سوخت موشکی» اعلام کرد. بر اساس این گزارش، انفجار در یکی از سایت‌های مرتبط با پروژه‌های موشکی رژیم رخ داده است و شدت آن به‌قدری بوده که تصاویر ماهواره‌ای از آتش‌سوزی گسترده در محل را تایید می‌کنند.
RFI همچنین اضافه کرد که منابع اطلاعاتی غربی، پیش از این بارها درباره‌ی ایمنی پایین در مراکز حساس موشکی رژیم هشدار داده بودند.

تفاوت روایت‌ها بین رسانه‌های وابسته به رژیم و منابع مستقل بین‌المللی، بار دیگر چهره‌ی سانسورشدۀ حکومت را آشکار می‌کند: رژیمی که حتی در برابر انفجارهای مهیب در زیرساخت‌های حساسش، ناچار به پنهان‌کاری و تحریف حقیقت است؛ اما حقیقت، همچون شعله‌های برخاسته از دل این انفجار، دیر یا زود راه خود را به سوی افکار عمومی می‌گشاید.

۱۴۰۴ فروردین ۳۱, یکشنبه

«نهال طوسی؛ صدای لابی رژیم از واشنگتن»

«نهال طوسی؛ صدای لابی رژیم از واشنگتن»


نهال طوسی، خبرنگار پولیتیکو، یکی از همین مهره‌هاست. زنی ایرانی-آمریکایی با پیشینه‌ای در نایاک

 مقدمه:

در هر نبرد سیاسی، رسانه نه‌تنها ابزار بلکه خود یک میدان جنگ است. در این میدان، چهره‌هایی ظاهر می‌شوند که اگرچه ظاهرشان مستقل است، اما نقش‌شان چیزی جز بازوی رسانه‌ای قدرت نیست.
نهال طوسی، خبرنگار پولیتیکو، یکی از همین مهره‌هاست. زنی ایرانی-آمریکایی با پیشینه‌ای در نایاک، و کارنامه‌ای پُر از بزک سیاست‌های تهران. در زمانی که جنبش‌های اعتراضی در ایران با گلوله و شکنجه خاموش می‌شدند، صدای او در رسانه‌های غربی همان روایتی را بازتاب می‌داد که از عمق وزارت خارجه جمهوری اسلامی بیرون می‌آمد.
طوسی در کنار شاگرد رسانه‌ای‌اش، نگار مرتضوی، پروژه‌ی تلطیف چهره رژیم، تخفیف جنایات، و عادی‌سازی «گفت‌وگوی تمدن‌ها» با دیکتاتور را کلید زد. اما اسناد و کلمات، گاهی تبر می‌شوند. در این فصل، این اسناد را به دست گرفته‌ایم.


 اسناد و روایت‌ها:

۱. نقش رسانه‌ای در بزک رژیم

  • در برنامه‌های تلویزیونی، نهال طوسی و شاگردش نگار مرتضوی بارها اعتراضات مردمی را بی‌رهبر، بی‌هدف، و غیرمؤثر توصیف کردند.
  • از سرکوب خونین آبان ۹۸ تا شلیک به هواپیمای اوکراینی، روایت آن‌ها همیشه شامل تردید در گزارش‌های مستقل و تکرار «شک» در روایت‌های رسمی غربی بود.

۲. نقش طوسی در پوشش عملیات نایاک

  • در نشست‌های نایاک، طوسی بارها به‌عنوان سخنران و پرسشگر دیده شده.
  • او با رابرت مالی (یکی از حامیان کلیدی نایاک) و دیگر عناصر مرتبط با وزارت خارجه در جلسات مشترک حضور داشت.
  • گزارش افشاگرانه‌ی او درباره سحر نوروززاده (عضو ایرانی‌تبار تیم اوباما در سیاست‌گذاری ایران) عملاً یک بیانیه دفاعی از حضور چهره‌های مرتبط با نایاک در دولت آمریکا بود.

۳. مقاله افشاگرانه درباره بی‌استراتژی بودن دولت بایدن در برابر ایران

  • در مقاله‌ای در پولیتیکو، طوسی با لحنی دوگانه، به‌ظاهر دولت بایدن را نقد کرد، اما عملاً تلاش کرد وضعیت «مدیریت بحران بی‌دردسر» با جمهوری اسلامی را به‌عنوان واقع‌گرایی جا بزند.
  • این مقاله با وجود نقد سطحی، تکرار همان سیاست نایاک بود: حفظ وضع موجود، جلوگیری از فشار واقعی، و هشدار از «تغییر بنیادین».

 جمع‌بندی:

نهال طوسی تنها یک خبرنگار نیست؛ او یک پل است—پلی میان لابی نایاک و دستگاه سیاست خارجی آمریکا. او با سابقه‌ی حضور در نشست‌های نایاک، انتشار مقالات جهت‌دار، و حملات غیرمستقیم به مخالفان رژیم، همان کاری را می‌کند که رسانه‌های امنیتی تهران از آن عاجز مانده‌اند: شست‌وشوی چهره‌ی ولایت فقیه در واشنگتن.

او، در کنار نگار مرتضوی، پروژه‌ای را نمایندگی می‌کند که هدفش نه تنها بقای رژیم، بلکه جلوگیری از شکل‌گیری هرگونه سیاست قاطع در برابر جمهوری اسلامی است. پشت میکروفون‌ها، لبخند می‌زنند. اما مخاطب آگاه، صدای امنیتی را در لحن آرام آن‌ها تشخیص می‌دهد.