۱۳۹۳ بهمن ۱۱, شنبه

قتل آلبرتو نیسمن و ارتباط رژیم ایران نشريه هيل نوشته آلخو ویدال کوادراس



نشريه هيل
نوشته آلخو ویدال کوادراس
ترور اخیر آلبرتو نیسمن، دادستان ارشد آرژانتینی مسئول تحقیقات در مورد بمب گذاری آمیا مرکز فرهنگی یهودیان در بوئنوس آیرس در سال ۱۹۹۴ که یکی از بزرگترین عملیات تروریستی در نیمکره غربی قبل از ۱۱ سپتامبر است، عکس العمل های خشمگینانه ای را در سراسر جهان ایجاد کرده است.
برخی این قتل در ۱۸ ژانویه ۲۰۱۵ را جدی تر از خود بمب گذاری آمیا نامیده اند از آنجا که او یکی از بالاترین مقامات قضایی کشور مسئول تحقیقات جنایت اولیه است که بی رحمانه حذف شده است.
رئیس جمهور آرژانتین کریستینا فرناندز دو کیرشنر ادعا کرده است که نیسمن به عنوان بخشی از توطئه داخلی علیه دولت او به قتل رسیده است.
آنچه که در رسانه ها کمتر به آن اشاره شده است طرف اصلی است که بیشترین نفع را از مرگ نیسمن میبرد: دولت ایران. هشت نفر از مقامات بالای رژیم ایران به عنوان مظنون نامگذاری شده و در لیست سرخ اینترپل برای بمب گذاری آمیا قرار گرفته اند پرونده ای که در ۱۱ سال گذشته توسط نیسمن مورد مطالعه قرار گرفته بود.
در یک مصاحبه با تلویزیون اپوزیسیون ایران (سیمای آزادی – تلویزیون ملی ایران) در ۲۵ ژانویه، هادی روشن روان، یک کارشناس کهنه کار امنیتی اپوزیسیون ایران سازمان مجاهدین خلق ایران و یکی از شاهدان پرونده آمیا، جزئیات تکان دهنده ای از شرایط بمب گذاری سال ۱۹۹۴ را افشا کرد.
بنا به گفته او، تصمیم برای بمب گذاری آمیا یک سال پیش از آن در شورای عالی امنیت ملی رژیم ایران با مشارکت و تایید رییس جمهور کنون حسن روحانی گرفته شد. یک فتوای مخصوص برای این بمب گذاری توسط دفتر ولی فقیه علی خامنه ای صادر شد.
این بمب گذاری پاسخی به چندین ضربه که حزب الله لبنان، سازمانی که تحت تسلط رژیم ایران است، در آن زمان دریافت کرده بود.
پیشنهاد بمب گذاری آمیا نکته دوم دستور کار جلسه شورای عالی امنیت ملی رژیم ایران در ۱۴ اوت ۱۹۹۳ در ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر در تهران بود. ریاست جلسه را رییس جمهور وقت علی اکبر هاشمی رفسنجانی بر عهده داشت. یک فتوا برای بمب گذاری توسط آیت الله حجازی از دفتر عملیات مخصوص ولی فقیه صادر شد. حسن روحانی که در آن زمان نماینده ویژه ولی فقیه و دبیر شورای عالی امنیت ملی رژیم بود جزو تصمیم گیران در این جلسه بود. وزارت اطلاعات  و فرماندهان سپاه پاسداران و نیروی قدس نیز زمانی که این تصمیم برای انجام بمب گذاری گرفته شد در این جلسه حاضر بودند. حکم این شورا میبایست توسط خود آیت الله خامنه ای تایید و امضا شود قبل از آنکه به واحد های عملیاتی انتقال یابد.
سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات (واواک) به طور مشترک مسئول عملیاتی کردن این طرح تروریستی بودند. از اوت ۱۹۹۳ تا ژوئیه ۱۹۹۴، اعضای سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات بیش از ۷۰ سفر به آرژانتین کردند تا این توطئه را آماده سازی کنند. عملیات آنها توسط حزب الله که تماسهایی با افراد لبنانی تبار مقیم آرژانتین داشت تسهیل شد.
 وابسته فرهنگی سفارت ایران در آن زمان، یک آخوند به نام عبد خدایی، مسئول سازماندهی واحد های محلی بود. خدایی جلسات مخفی با حامیان محلی برگزار کرد.
اما به دلیل اینکه رژیم علائمی دریافت کرد که فعالیتهای خدایی مورد توجه سرویسهای آرژانتینی قرار گرفته است آنها تصمیم گرفتند چند ماه قبل از حمله او را با یک آخوند دیگر به نام محسن ربانی جایگزین کنند. ربانی شخصا درگیر هماهنگی اقدام نهایی تروریستی بود. یک مامور دیگر اطلاعات رژیم ایران به نام اصغری، درگیر هدایت و انجام توطئه بمب گذاری بود.
بنابراین همانطور که بعدا افشا شد، تصمیم گیری، طرح و انجام عملیات این جنایت مستقیما از تهران صورت گرفته است.
نیسمن از تمامی این اطلاعات و اطلاعات بسیار بیشتری آگاه بود زمانی که برای شهادت در پارلمان آماده میشد که در آن او مقامات آرژانتینی را به تلاش برای حفاظت از مقامات رژیم ایران در برابر اتهامات تروریستی در ازای توافق تجاری متهم کرده بود.
قتل یک مقام بالای قضایی یک جرم بسیاری سنگین خواهد بود اگر آن توسط مقامات آرژانتینی که توسط این دادستان متهم شده بودند انجام گرفته باشد. اما با نگاه به طبیعت و سابقه تاریخی، رژیم ایران با بیش از ۴۵۰ عملیات ترور که در خارج از مرزهایش انجام گرفته است ممکن است چیز بسیار کمتری برای از دست دادن داشته باشند.
علت مرگ نیسمن فقط میتواند از طریق یک تحقیقات مستقل بین المللی به طور معتبری مشخص شود. اگر پرزیدنت فرناندز معتقد است که خودش هدف یک توطئه است او بایستی از چنین تحقیقاتی استقبال کند.
* * * * *
آلخو ویدال کوادراس، یک استاد فیزیک هسته ای و اتمی، از سال ۱۹۹۹ تا ۲۰۱۴ نایب رئیس پارلمان اروپا بود. او اکنون رئیس کمیته بین المللی در جستجوی عدالت مستقر در بروکسل است 
ايران اسرار.

بزرگداشت قهرمانان خلق شهادت مجاهد خلق اصغر شريفي از مجروحان حمله موشكي خرداد 1392 به ليبرتي

شهادت مجاهد خلق اصغر شريفي از مجروحان حمله موشكي خرداد 1392 به ليبرتي

10 بهمن, 1393
پيام تسليت مريم رجوي
ظهر جمعه 10 بهمن 1393 مجاهد خلق اصغر شريفي، از مسئولان قديمي سازمان مجاهدين خلق ايران با 45 سال سابقه سياسي و مبارزاتي، زنداني سياسي زمان شاه، مهندس نفت از دانشكده نفت آبادان و عضو شوراي ملي مقاومت كه در حمله موشكي 25 خرداد 1392 از ناحيه سر و صورت و گردن مورد اصابت واقع و به شدت مجروح شده بود، پس از 25 روز كه در حالت كما بسر مي برد، در بيمارستان در آلباني به شهادت رسيد.

اصغر شريفي پس از جراحت شديد در حمله موشكي (اطلاعيه شماره 3 حمله موشكي- دبيرخانه شوراي ملي مقاومت ايران 25 خرداد 1392) از ليبرتي به بيمارستان يرموك بغداد منتقل شد اما به گفته پزشكان عراقي بيرون آوردن تركشها از جمجمه، امكان پذير نبود.
او به همين خاطر با  سر دردهاي شديد و مستمر مواجه بود و سرانجام با يك ماه تأخير با تلاشهاي بسيار به آلباني منتقل گرديد و تحت درمان قرار گرفت.
وضعيت مجروح از نيمه دي ماه 93 به خاطر جراحت و آثار تركشها به وخامت گراييد و مجدداً در تيرانا در بيمارستان بستري شد در حالي‌كه ضايعات ناشي از تركشها در سراسر مغز منتشر شده بود. سرانجام اين مجاهد والامقام پس از 25 روز كه در حالت كُما بسر مي برد ظهر امروز به كاروان شهيدان آزادي و مقاومت ايران پيوست.
اصغر شريفي متولد 1328 در شهر قم، از دوران دانشجويي در آبادان در سال 1348 در صفوف مبارزه عليه ديكتاتوري رژيم دست نشانده سلطنتي قرار گرفت و از سال 1350 به مجاهدين پيوست. در سال 1353 توسط ساواك شاه دستگير و تحت شكنجه قرار گرفت و 3 سال و نيم را در زندان سپري كرد.
مهندس اصغر شريفي بعد از انقلاب ضد سلطنتي رياست اداره بررسي و همكاريهاي مطبوعاتي وزارت ارشاد را در دولت بازرگان به عهده گرفت اما چند ماه بعد در اعتراض به سركوب آزادي ها و اختناق فزاينده آخوندي، اين وزارتخانه را ترك كرد.
اصغر در مرحله مبارزات افشاگرانه سياسي عليه رژيم آخوندي و سپس در فاز نظامي و زندگي مخفي و بعد از آن در ارتش آزاديبخش ملي مسئوليت هاي متعددي را در كمال شايستگي به انجام رساند.
روز 25 خرداد 1392، ساعتي قبل از اعلام نتايج نمايش انتخابات رياست جمهوري رژيم آخوندي، ليبرتي با زمينه سازيهاي سياسي پيشين از جانب اطلاعات آخوندها و همدستان و مزدوران رژيم ، هنگام ظهر و تجمع مجاهدين براي ناهار، به دستور خامنه‌اي  هدف حمله جنايتكارانه  موشكي قرار گرفت كه طي آن مجاهدان خلق كلثوم صراحتي و جواد نقاشان به شهادت رسيدند و اصغر شريفي و شماري ديگر از مجاهدين مجروح شدند.
مجاهد خلق اصغر شريفي چهار روز پس از حمله موشكي، به كميسر عالي حقوق بشر ملل متحد نوشت:
«ما برخلاف ميلمان به ليبرتي منتقل شديم. به ما وعده داده مي‌شد كه در كمپ ليبرتي از امنيت و سلامت بيشتر برخوردار خواهيم بود. ما متعجب هستيم كه چگونه است كه تا كنون بر عليه دو حمله جنايتكارانه موشكي كه در 9 فوريه و 15 ژوئن 2013 توسط عوامل رژيم ايران و با همكاري كامل دولت عراق عليه ما صورت گرفت و طي آن 10 نفر از خواهران و برادران ما كشته و صدها نفر ديگر مجروح شدند موضعگيري نكرديد. طي اين مدت، هيچ اقدامي از سوي شما در اين خصوص  صورت نگرفت. مانتيورهاي يونامي و به‌خصوص دوراني (افغاني)كه ما بارها در رابطه با وي براي شما نامه نوشته‌ايم تا قبل از حمله موشكي مستمرا به اماكن ما مراجعه كرده و ضمن مزاحمت براي ما از اماكن مختلف بي‌جهت عكس مي‌گرفت. اين شخص و تيم او چندين بار به سالن غذاخوري ما آمده و عكس آنرا از داخل و بيرون گرفته بودند. ما نمي‌دانيم اين عكسها را براي چه كاري مي‌خواست. متاسفانه همين سالن مورد اصابت قرار  گرفت و ما نيز در همين محل مجروح شديم. ما عكسهايي از سالن و مراجعه تيم يونامي به اين سالن را ضميمه مي‌كنيم. ما از شما مي‌خواهيم اين عمل جنايتكارانه را كه جنايت عليه بشريت است، محكوم نموده و خواهان انجام تحقيقات بيطرفانه، مستقل و فوري در اين باره شويد و اجازه ندهيد كه رژيم ايران و دولت عراق از سكوت شما براي ادامه جناياتشان سوء استفاده كنند».
مريم رجوي، مجاهد خلق اصغر شريفي را مظهر وارستگي و پاكبازي و نمونه‌يي از بزرگمردان  انقلابي توصيف كرد كه با گذشتن از همه چيز خود، با پايداري و مقاومت همه‌جانبه، تمام هستي خود را صرف تحقق آرمان رهايي و آزادي مردم ايران مي‌كنند، قهرماناني كه نويدبخش بخش آينده‌يي درخشان و عاري از ستم و نابرابري براي مردم و تاريخ ايران هستند.
وي شهادت اين رزمندة والامقام آزادي را به خانواده بزرگ مقاومت ايران، به همه مجاهدين و رزم آوران آزادي به ويژه فرزند مجاهدش احسان شريفي در زندان ليبرتي  و به ديگر اعضاي خانواده شريفي از جمله دخترش مريم  و نيز به مردم و جوانان قم تسليت گفت و تاكيد كرد جوشش همين خونهاي پاك، تومار رژيم پليد آخوندي را در هم مي‌پيچد و آزادي و حاكميت مردمي را در ميهن اسير برقرار مي كند.
مريم رجوي، بار ديگر وظايف و تعهدات مكتوب و مكرر آمريكا و سازمان ملل را در قبال امنيت و سلامت ساكنان ليبرتي خاطر نشان كرد و خواستار اقدامات بلادرنگ براي ممانعت از قربانيان بيشتر گرديد.

دبيرخانه شوراي ملي مقاومت ايران
10 بهمن 1393(30ژانويه 2015)

۱۳۹۳ بهمن ۱۰, جمعه

اولين قهرمان اولين شهيد سازمان پر افتخار مجاهدين خلق ايران-مجاهد کبير احمد رضايی، آموزگار بزرگ شجاعت ، فداکاری و قاطعيت در نبرد


مجاهد کبير احمد رضايی، آموزگار بزرگ شجاعت ، فداکاری و قاطعيت در نبرد

يازدهم بهمن ماه، سالروز شهادت مجاهد کبير احمد رضايی، از مسئولان برجسته سازمان مجاهدين خلق ايران است که طی نبردی قهرمانانه با مزدوران ساواک شاه در خيابان غفاری تهران به شهادت رسيد.
احمد رضايی، نخستين شهيد سازمان مجاهدين خلق و يکی از درخشانترين چهره های انقلابی تاريخ معاصر ايران است. او قهرمانی است که تا آخرين لحظه ی زندگيش، بار تمام مسئوليتها و وظايفش را با قاطعيت و پشتکاری شگفت انگيز به دوش کشيد و با شهادتش نيز سنت قهرمانانه و پاکبازانه ی ”فدای تمام عيار“ را بنيان گذاشت. از آن روز به بعد، رويکرد قهرمانانه احمد، به الگوی يکی از شورانگيزترين ارزشهای مجاهدين تبديل گرديد.

احمد رضايی، از نسل انقلابيونی بود که از کودتای استعماری 28مرداد32 و کشتار بی رحمانه شاه در 15خرداد سال42، تجربه و درس مبارزه انقلابی آموختند و قدم در مسير راهگشايی بن بست مبارزه مردم ايران گذاشتند. او که مبارزه سياسی را در نوجوانی در پيوند با جريانات و گروههای سياسی و مذهبی سالهای آخر دهه ی 30 آغاز کرده بود در ميان شخصيتها و مبارزان مذهبی آن دوران، به ويژه نزد پدرطالقانی، بسيار محبوب بود.
احمد در سالهای ۱۳۴۳ و ۱۳۴۴ در تبديل عزاداريهای معمولی به يک تظاهرات وسيع سياسی در تهران نقش برجسته يی داشت. سال سوم دبيرستان بود که در حال انتقال يک دستگاه چاپ به منزل، توسط پليس، دستگير و مدتی در زندان بود.

احمد با اين که در دبيرستان، شاگرد ممتازی بود، ولی همواره در تضاد ميان تحصيل و مبارزه، مبارزه را انتخاب می کرد. به همين دليل از سال پنجم دبيرستان، درس را رها کرد. به سربازی هم نرفت و زندگيش را به طور تمام عيار وقف مبارزه نمود.

او به دليل کاراکتر بسيار فعال و پرجوش و خروشی که داشت، در ميان طبقات و اقشار مختلف کارگر، بازاری و دانشجو صدها دوست و آشنا داشت و همه، او را به عنوان سمبل تحرک و جسارت می شناختند.

احمد دور جديد فعاليتهای انقلابی خود را با مرزبندی با جريانات سياسی آن دوران آغاز کرد. در اين مسير بود که در سال48، گمشده خود را يافت و به سازمان مجاهدين خلق ايران پيوست. در اين راه در پرتو تلاش و فعاليتی پيگير و خستگی ناپذير به عنوان يکی از مسئولان ارزنده تشکيلات مجاهدين، منشأ خدمات بسيار گرديد.

اما آنچه نام احمد را به عنوان يک انقلابی بزرگ و يکی از برجسته ترين کادرهای مجاهدين برای هميشه در تاريخ سازمان و مبارزات انقلابی مردم ايران به ثبت رسانده، نقش بی همتای او در بازسازی تشکيلات مجاهدين پس از ضربه گسترده رژيم شاه به تشکيلات مجاهدين در سال 50 بود. هنگامی که در اوضاع تيره و بحرانی پس از يورشهای ساواک، با دستگيری کليه بنيانگذاران و90درصد از اعضای مرکزيت مجاهدين، اساس موجوديت سازمان در معرض خطر قرار گرفته بود، احمد به عنوان تنها کادر باقيمانده از مسئولان مجاهدين، رسالتی سنگين را بر عهده داشت و می بايست در بحبوحه بسيج ديوانه وار ساواک و تور وسيعی که برای دستگيريش پهن شده بود، به بازسازی تشکيلات بيرون زندان مبادرت می کرد.

احمد طی شش ماه تلاش بی وقفه و خستگی ناپذير و با صميميت، فداکاری و شجاعتی توصيف ناپذير، شروع به گردآوری و سازماندهی نيروهای باقيمانده کرد. او بی هراس از تورهای وسيع ساواک با اجرای روزی 20قرار، توانست به کمک کادرهای ارزنده يی چون فرمانده کاظم ذوالانوار و نيز مجاهد کبير رضا رضايی، که به نحوی قهرمانانه از چنگ ساواک گريخته بود، مسئوليت عظيم و حساس بازسازی تشکيلات سازمان را به خوبی به انجام برساند.

يکی از مجاهدانی که تا قبل از دستگيری سال 50، تحت مسئوليت شهيد احمد رضايی بوده می گويد: «هنگامی که در شهريور50، هجوم ساواک به پايگاههای مجاهدين آغاز شد، هنوز چند هفته يی از وصل شدن تيم ما به احمد نمی گذشت. احمد با تجربه يی که داشت و بخصوص به مدد هوشياری و آمادگيش، توانست به سرعت از آنچه در اطرافمان می گذشت نتيجه گيری کرده و خانه هايی را که در معرض خطر بودند، تخليه کند. از جمله، پايگاه استقرار تيم ما در تهران که احمد به سرعت آن را تخليه کرده و علامت سلامتيش را برداشته بود و علامت خطر گذاشته بود و ما با ديدن علامت خطر از دستگيری جستيم و به پايگاههای ديگر منتقل شديم».

احمد در اين دوران و تا زمان دستگيری محمد حنيف نژاد، يار و ياور و کمک بسيار مهمی برای او بود. او به تلاشی بی وقفه و خستگی ناپذير برخاست و با شور و حرارت و انگيزه خارق العاده يی به ياری سازمان شتافت. گويی در اين سختی و ضربه، احمد، بال و پر درآورده بود و فضای پرواز پيدا کرده بود. شگفتا که در آن شرايط سخت و سنگين پليسی که ساواک به طور تمام عيار برای درهم پيچيدن تشکيلات سازمان، بسيج شده بود، احمد فضای کار، تلاش، مسئوليت پذيری، فداکاری و در يک کلام جانبازی مساعدتری پيدا کرد و به مدد ويژگيهای برجسته يی که داشت، از جمله سرعت عمل بالا و تيزی و قاطعيتش در تصميم گيری، موفق شد مسئوليت سنگينش در اين دوران را به نحو احسن به پيش برد.

نقش احمد بخصوص وقتی بيشتر بارز شد که بعد از مدت کوتاهی شهيد بنيانگذار محمد حنيف نژاد هم دستگير شد و عملاً سنگينی بار مسئوليت حفظ و تجديد سازماندهی سازمان، اداره کادرها و حفظ ارتباطاتشان بر دوش احمد قرارگرفت و او مسئوليتش را به تمام و کمال انجام داد.

احمد معتقد بود به دليل خيانت به اصطلاح رهبران سياسی گذشته، مردم به اين سادگی به حزب و سازمان و هيچ رهبر سياسی اعتماد نمی کنند. او به اين حرف تا بن استخوان ايمان داشت. آنقدر که گويی همواره مترصد بود با شهادتش اعتماد مردم را به پيشتازان راستينشان بازگرداند. به همين دليل با تغيير فضا و پليسی- نظامی شدن جامعه پس از ضربه سال50، او اولين کسی بود که با ذکاوت انقلابيش، ضرورت مسلح شدن و درآويختن مسلحانه و تا آخرين نفس با مزدوران مسلح ساواک را دريافت و در عمل کردن به آن بسيار قاطع بود.

همين انگيزه و اعتقاد او بود که توانست روح تهاجمی را در کادرهای سازمان، به ويژه پس از ضربه 50، بدمد. احمد به طور خاص با شهادتش خط سرخ مقاومت و نثارخون برای رهايی خلق را به عنوان يک ارزش در انقلاب ايران خلق کرد. امروز از برکت آن خونها و راهی که قهرمانان پيشتازی همچون احمد رضايی گشودند، بذل مال و جان و عزيزان و خانمان برای نسل مجاهد خلق، بسيار ساده شده و در شمار بديهيات است. اما در آن روزگار، آن کار سنگين و طاقت فرسا و دست و پنجه نرم کردن 24ساعته با خطرها و تهديدها، حتی برای بسياری از نيروهای آگاه جامعه هم قابل فهم نبود.

يکی ديگر از مجاهدانی که پس از ضربه سال 50، درارتباط با احمد رضايی قرار داشت می گويد: در روزهای بحرانی بعد از ضربه ، احمد قهرمان، تأثير بسيار زياد و تعيين کننده يی در حفظ سازمان داشت. بعد از هر ضربه يی، اميدواری، تحرک، حرکت به پيش و پرهيز از هر نوع سکون، مهمترين عوامل برای بازسازی هستند. احمد به دليل قاطعيتش در برابر دشمن، فی الواقع سمبل و نمونه بارز چنين خصوصياتی بود. همه ما وقتی سر قرار احمد می رفتيم، فشار و سختی ضربه سنگين شهريور را فراموش می کرديم. احمد به درستی درک کرده بود که بايد پيش آمدن ضربه را با همه درميان بگذارد و تغيير شرايط را به همه بگويد و هر کس را در هر سطحی که هست در مقابل مسئوليتهايش قرار بدهد. او با تک تک افراد سازمان در سطوح مختلف قرارهايی اجرا می کرد که اسمش را گذاشته بود ”قرار تعيين تکليف“. مضمون حرف احمد در اين قرارها و توضيح به افراد اين بود که سازمان در معرض ضربه سختی قرار گرفته و علت، هر چه باشد، در اين شرايط سخت از هر فرد سطح جديدی از مسئوليت و مايه گذاری انتظار می رود. زيرا ديگر، مدار قبلی از کار و ارتباط با سازمان قابل قبول نيست. هرفرد بايد به اين مسأله، جواب مشخص می داد و ”تعيين تکليف“ می شد که در اين مرحله چه خواهد کرد. ترديد و دودلی و يأس و سختی ضربه، به اين صورت از صفوف ما رخت برمی بست و به اميد و تحرک و تلاش و آمادگی برای ورود به مرحله انجام عمليات نظامی تبديل می شد.

اين شيوه برخورد قاطع و جدی احمد، در فاصله کوتاهی در مناسبات باقيمانده سازمان و نيروهای هوادارش، همه چيز را يک مدار کيفی ارتقا داد. او با قدرت تصميم گيری و سخت کوشی در جلوگيری از دامنه ضربه تلاش کرد و موفق شد.

در صدر کارنامه درخشان حيات انقلابی احمد، شهادت و قاطعيت او در نبرد با دشمن می درخشد و اين سنت را جنبش نوين انقلابی مردم ايران مديون احمد رضايی است. از اين جهت دامنه تأثير کار احمد به سازمان ما محدود نشد و ساير انقلابيونی که در دوران شاه، دوش به دوش مجاهدين می جنگيدند بارها در زندان و خارج زندان از نقش و تأثير راهگشای احمد و نحوه شهادت او تقدير کردند و حق قهرمانی او را به جا آوردند. چرا که همه، تأثير مادی آن را، که يک گام به پيش در مبارزه مسلحانه بود، می ديدند.

روز دوم شهريور، وقتی در اولين قرار پس از ضربه، احمد را در قرار زاپاس ملاقات کردم، کاری را که 5ماه بعد، در درگيری با ساواک انجام داد، برايم به صورت ايده کاملاً مشخصی بيان کرد و گفت ”ما حق نداريم زنده به دست دشمن بيفتيم و بايد با دشمن درگير شويم“ و او خود، نخستين کسی بود که به اين درس بزرگ در صحنه رودررويی با دشمن عمل کرد و با اين قاطعيت خود، نقشی کيفی، تاريخی و راهگشا در مسير مبارزه انقلابی با رژيم شاه ايفا کرد. او حتی اجازه نداد دشمن به سلاحش نيز دسترسی پيدا بکند. شهادت احمد، گام بسيار آگاهانه مشخصی بود که در تقدير حرکت سازمان قرار داشت و فکر می کنم به همين دليل است که تابلو شهادت احمد تا اين درجه، کامل و صيقل خورده و شفاف است».

مجاهد خلق ابوالقاسم رضايی، برادر کوچکتر احمد، که در آن هنگام در زندان اوين بود، خاطره شنيدن شهادت احمد و تأثيرات آن را چنين بازگو می کند:

«در آن شرايط ما توانسته بوديم يک راديوگوشی وارد اوين کنيم. اين راديو را بچه های خودمان در زندان قزل قلعه برايمان آورده بودند. آن روزها وقتی زندانيان مجاهد را برای پرونده خوانی و ديدار با بازپرس و وکيل به دادرسی ارتش می بردند، گاهی دور از چشم نگهبانان می توانستند مجاهدينی را که از زندانهای ديگر آمده بودند، ببينند و مخفيانه، چيزی را رد و بدل کنند.

اين راديو در آن دنيای بی خبری زير چنگ ساواک، برايمان ارزش زيادی داشت و نهايت سعی ما اين بود که لو نرود. به همين دليل به رغم آن که همه افراد بند عمومی از خودمان بودند و جاسوسی بين ما نبود، هنگام گوش کردن به راديو زير پتو می رفتيم تا اگر نگهبان به طور ناگهانی در را باز کرد متوجه آن نشود. گوش دادن به اخبار ساعت 2بعد از ظهر که مهمترين بخش خبری آن بود به طور نوبتی توسط چند نفر انجام می شد. آنها خبرها را به خاطر سپرده و برای بقيه نقل می کردند. روز 11بهمن نوبت شهيدعلی ميهن دوست بود که اخبار را گوش کند. هنوز چند دقيقه يی از شروع اخبار نگذشته بود که سراسيمه از زير پتو برخاست، سرجايش نشست و گفت: ”بچه ها احمد شهيد شد“! دقايقی همه ساکت شدند. اين سکوت سنگين، با زمزمه سرود عربی «اقمص يداک فی دمی» يا سرود «شهيد» شکسته شد، زمزمه اين سرود از گوشه اتاق شروع شد و به سرعت، تمام اتاق را فراگرفت. ما آن موقع، خودمان هنوز سرودی نداشتيم و تعدادی از بچه ها که در فلسطين، دوره ديده بودند برخی سرودهايی را که حفظ کرده بودند به بقيه ياد می دادند. مضمون اين سرود به اين قرار بود:

انگشتانت را به خون من آغشته کن

و از زبان من وصيتم را بنويس

بنويسيد برای همه، ای برادرانم، ای برادرانم

که من وصيت خود را نوشتم

اين رسالت نسل ماست

اين علامت صبح پيروزی ماست

اين پايان شب تيره ماست

من رفتم. شما راه را ادامه دهيد و سختيهايش را تحمل کنيد، تحمل کنيد

با خواندن اين سرود بود که مجاهدين به استقبال اولين شهيدشان رفتند. شهادت احمد در آن شرايط به همه، انگيزه ديگری داد. چون مجاهدين همه چيز را در طبق اخلاص گذاشته و آماده بودند تا برای آزادی ميهنشان، دست به هر فداکاری بزنند. دستگيری غافلگيرانه شهريور50 و دستگيريهای بعدی که به دنبال آن صورت گرفت همه بدون درگيری بود و همه اعضای سازمان از اين که دستگيری غافلگيرانه، اجازه نداده بود با رژيم مقابله کنند، افسوس می خوردند. احمد با شهادت خود، آن هم به آن صورت حماسی، آرزوی همه مجاهدين را در مقابله با ساواک شاه محقق کرد. دشمن به هيچ چيز احمد دست نيافت بخصوص که ساواک بعد از دستگيری شهيدحنيف نژاد، برای جلوگيری از تجديد سازماندهی مجاهدين همه انرژيش را روی دستگيری احمد متمرکز کرده بود. طرح احمقانه ساواک در فرستادن رضا به همراه مأمورانش برای اين که ردی از احمد پيدا کنند، دقيقاً به همين خاطر بود. طرحی که به فرار قهرمانانه رضا منجر شد و داغ سنگينی بر دل ساواکيها گذاشت».

مجاهدی ديگر، خاطره خود را از لحظه شنيدن خبر شهادت احمد، چنين بازگو کرده است:

«لحظه يی که خبر شهادت احمد را در زندان اوين شنيديم هرگز از يادم نمی رود. شهيد بنيانگذار سعيدمحسن پس از پخش خبر شهادت احمد از راديو و انتشار آن در بند عمومی اوين، با روی خندان و بشاش، و حالتی که فهم آن در آن لحظات برايم مشکل بود، گفت بچه ها تبريک می گويم، راه، باز شد. احمد حق بزرگی به گردن سازمان دارد. واقعاً برای جنبش مبارک است. مات و مبهوت، سعيد را نگاه می کرديم و برايمان عجيب بود که چرا سعيد در فقدان چنين مسئول ارزنده يی تبريک می گويد.

سعيد توضيح داد که راه را بايد با قاطعيت ادامه داد و بايد کسی در اين زمينه پيشقدم می شد و اين خيلی برای سازمان ما افتخار است که سمبلی از قاطعيت، فداکاری و جسارت و پاکبازی را به عنوان اولين شهيد در مقابله با دشمن، آن هم دقيقاً به همين شکل ارائه کند. اين خون به تمام کسانی که از اين پس با دشمن، روبه رو می شوند پيام خواهد داد که چگونه بايد با دشمن برخورد کنند. احمد رضايی نه فقط در صحنه تشکيلاتی و حفظ سازمان بلکه در اين صحنه، مسئوليت خود را به بهترين صورت و کاملترين وجه به پايان رسانده است.

آنچه شهيد بنيانگذار سعيد محسن، بيان کرد، به طور واقعی و مادی از همان روز به دو سنت انقلابی چشمگير ويژه مجاهدين تبديل شد و باقی ماند. اول، نفس برخورد با شهادت؛ دوم اين که در مقابل شهادتها نه تنها خم به ابرو نياورند و به عزا و مصيبت ننشينند، بلکه تبريک بگويند. تبريک به خاطر اين که يک مجاهد خلق به عهد خود با خدا و خلق وفا کرده و چنين راهی را با افتخار و سرافرازی به انتها رسانده است. هر مجاهدی که به شهادت می رسد، بار مسئوليتش را در اوج سرفرازی و شايستگی بر زمين می گذارد و از اين جهت است که آن را شايان تبريک می دانيم. اگر چه فقدان هر مجاهد خلق بسيار تلخ و دردناک و شايسته عميق ترين تسليتهاست».

زندگی کوتاه اما پربار احمد، فرازها، نقطه عطفها و آموختنيهای بسيار دارد. اما شهادت قهرمانانه او و سنت انقلابی که از خود برجای گذاشت، آنچنان تأثيرات انگيزاننده يی در ميان مجاهدين داشت که مجاهد کبير رضا رضايی درباره ارتقاء روحيه نظامی و خشم انقلابی در ميان اعضای مجاهدين گفت: «اگر رعايت مصالح و ضوابط سازمانی ايجاب نمی کرد، نمی شد مانع از اين شد که اعضای ما در هر جا به دشمن حمله نبرند».

از آن روز تاکنون و به ويژه در ديکتاتوری سياه و ضدبشری آخوندی، دههاهزار مجاهد، با افتخار، همان ارزشی را که احمد به عنوان اولين شهيد مجاهد، پرچمدارش بود، لبيک گفته اند و حماسه های بسيار آفريده اند. اگر آن روز احمد، ستاره يی در آسمان مبارزات خلق ايران بود، اينک اين آسمان، غرق ستاره هاست و کهکشان بلند شهيدان بر پيروزی محتوم مقاومتی که با خون آنها شکل گرفته گواهی می دهد.

احمد رضايی از زبان مجاهد شهيد رضا رضايي

شهادت احمد، اميددهنده و راهگشا بود. احمد، دوست بزرگ و صميمی مردم بود و يک لحظه در زندگيش از ياد دردهای مردم غافل نبود. هميشه به من سفارش می کرد که اگر من شهيد شدم، از طريق آدرسهايی که نوشته ام به کمک به آنها ادامه بده. در آخرين روز از زندگيش در اين دنيا به من گفت، رضا! برای اين که درخت انقلاب، خشک نشود خون ما بايد ريخته شود. ما با خون خود بايد مسير حق و عدالت و راه مبارزه را به طور مشخص ترسيم کنيم و ادامه داد که برای مبارزه کردن بايد نفرتی عميق نسبت به دشمن داشت، بدون نفرت عميق نسبت به دشمن نمی توان مبارزه کرد… هميشه آرزو می کرد که در گرماگرم پيکار، شهيد شود و زنده به دست دشمن نيفتد؛ و به آرزويش رسيد. او می گفت: چه اهميتی دارد که ما شهيد شويم در حالی که می بينيم به جای هر شهيدی و هر تفنگی که بر زمين می افتد صدها و هزاران پيکارجوی مجاهد سر برمی آورند و تفنگ به دست می گيرند.

احمد با شهادتش، راه شجاعت، راه فداکاری و ايمان به حق را به مردم آموخت و امروز ما با اميد فراوانتر، روحيه يی قويتر، گامهايی استوارتر و قلبی سرشار از کينه و نفرت به دشمن در راه پرافتخار او گام بر می داريم و در آرزوی شهادتی اين چنين به پيکار خود ادامه می دهيم… شش ماه از آخرين روزهای زندگی احمد سرشار از شجاعت، فداکاری، صميميت و سخت کوشی بود.

او معلم بزرگ ما بود و صفاتش درس آموزنده يی است برای ما. او با شجاعت و پشتکاری که از خود نشان داد، اميدها برانگيخت و شجاعتها آموخت. حماسه فداکاريهای او، بيش از پيش ما را به خلقی که چنين فرزندان پاکی را در دامن خود پرورده است، اميدوار می سازد… شهادت احمد همان قدر که برای ما غم انگيز بود، اميددهنده و راهگشا نيز بود. او به ما نشان داد که آنچنان قدرت و شرفی داريم که دشمن ناپاک را حتی در يک نبرد نابرابر به ضجه وامی داريم. خون احمد با همه عشق و کينه يی که در درون داشت، امروز در رگهای ما جاری است و خاطره قهرمانی و فداکاری او به ما عزمی استوار می بخشد که تمام آرزوهای مقدس و انقلابيش را تحقق بخشيم و در خواندن سرود رزم آوری و پيروزی با او همصدا شويم.

شهادت احمد برخلاف تصور احمقهايی که برای اثبات نظرات تسليم طلبانه شان از هر شکست، نااميدی و از هر سوز سرما، زمستانی می سازند، نه تنها هيچ ناتوانی يی را اثبات نمی کند، بلکه درست، نشان دهنده اين است که ما تا آن حد از ظرفيت فداکاری و جانبازی برخورداريم که رنج نبردی سخت و طاقت فرسا را تا آن زمان که خلق را به حرکت درآوريم دلاورانه بر دوش بکشيم. حيف اين است که احمدهای فراوانی بوده اند که مجال خدمتی بيشتر نيافته اند و احمدهای فراوانی خواهند آمد که اين رسالت را به آخر برسانند.

ما در پس همه جنايتهای خونبار رژيم آدمکشان شاه، ضعف و زبونی و نکبت او را می بينيم. در پس وحشت او از زنده نگه داشتن جوانی 19 ساله و ريختن خون برادر مجاهدمان مهدی در زير وحشيانه ترين شکنجه ها، وحشت او را از موج خروشان جوانان رزمنده يی که هرگز در چهره های مردانه شان تسليم و سکوت خوانده نمی شود، می بينيم. (از نامه مجاهد شهيد رضا رضايی به مادرش، به مناسبت اولين سالگرد شهادت احمد)

معرفي سمبل عشق به خلق سمبل وفاي بعهد به خدا وخلق او الگو وسمبل شد -بیاد اولین شهید سازمان مجاهدین خلق ایران مجاهد خلق احمد رضایی

معرفي اولين قهرمان -بیاد اولین شهید مجاهدین شهید احمد رضایی

معرفي سمبل هاي فدا وصداقت در سازمان مجاهدين خلق ايران یازدهم بهمن سالروز شهادت احمد رضایی اولین شهید سازمان مجاهدین خلق ایران

۱۳۹۳ بهمن ۹, پنجشنبه

“دریچه ای" که به سوی جلاد گشوده شده است! افشاي چرخش شاعر مزبله نشين اسماعيل يغمايي

“دریچه ای" که به سوی جلاد گشوده شده است!


كودتای ننگین هفده ژوئن ٢٠٠٣ که با هدف تمام کردن کار مقاومت از طریق جدایی

سر از بدنه و قطع شریانهای مالی مقاومت طراحی شده بود، بیش از هر عاملی با حضور و فداکاری بی نظیر و غرور انگیز اعضا و بویژه پایه اجتماعی مقاومت نقش بر آب گردید. برای جبران این شکست خفت بار، اطلاعات آخوندی بطور جنون آمیزی به تهاجمات خود بر علیه مجاهدین شدت بخشید و البته مخدوش کردن چهره رهبری مقاومت در کانون این تشبثات دشمن ضد بشری قرار داشت. به موازات این اقدامات رذیلانه، ایادی رژیم با استخدام مزدوران و خائنین و استفاده از چتر حفاظتی سیاست شوم و استعماری مماشات، پرونده های متعددی را در راستای شیطان سازی از مجاهدین به راه انداختند. 

خلع سلاح رزمندگان ارتش آزادی بخش ملی ایران و شرایط فوق العاده دشواری که در "منطق غیر مجاهدی" و عادی هیچگونه چشم انداز روشنی بر آن متصور نبود از یک سو، و اعمال محدودیت های فلج کننده "جبهه متحد چپاولگران جهانی" بر علیه مقاومت، سبب بروز درونمایه تسلیم طلبانی گردید که به موازات پشت کردن به جبهه مقاومت "دریچه ای" به سوی رژیم گشودند. 



اسماعیل یغمایی که تا هنگام بودن با مجاهدین و مقاومت و تنفس از هوای حیاتبخش انقلاب ، مقاومت و فدا، مستقل از هر زاویه ای که با آنها داشت، مرزبندی با رژیم را از خطوط قرمزعبور ناپذیر خود می دانست، در کش و قوسهای این جنگ و کارزار تمام عیار سیاسی به ناگاه "دریچه"ای را به روی قاتلان مردم ایران در "انجمن نجات" گشود و از این طریق قدم در مسیری گذاشت که گذر زمان تنها بر شتاب انحطات او می افزاید. 

در شرایطی که دژخیمان رژیم در تکاپوی تهیه اسناد دست اول محکمه پسند بر علیه "گروهک تروریستی منافقین" بودند تا با یاری چپاولگران جهانی؛ همان انگلهایی که زندگی اشرافی شان از جیب دخترکان کارتن خواب ما تأمین می گردد، بساط مقاومت را در هم بپیچند، یغمایی مقوله "مرگ های مشکوک در تشکیلات مجاهدین" را برای ارائه تقدیم میکند! او که در تمامی نوشته هایش وقیحانه مجاهدین را بخاطر زیر پا گذاشتن اخلاق و مروت انسانی آماج حملات سخیف و رذیلانه خود قرار می دهد، با این کار به همسویی آشکار خود با شکنجه گران و قاتلان مردم ایران مهر تأیید می گذارد. بدون تردید دژخیمان رژیم از آن پس برای در هم شکستن مقاومت زندانیان مقاوم بویژه زندانیان قهرمان مجاهد، در حین فرود آوردن ضربات کشنده شلاق بر پیکر آنها، برای "سرعقل آوردن" مجاهد در بند و شکستن مقاومت او از سند ارائه شده توسط یغمایی "منتقد" نهایت بهره برداری را خواهند کرد و از بابت ارائه این ابزار شکنجه روانی زندانیان اسیر وامدار یغمایی خواهند بود. 
اینکه چگونه خیانت به آرمان شهدا و ارتباط با عوامل وزارت بدنام اطلاعات و "انجمن نجات"، فردی حتی در قواره یغمایی را از ارزشهای انسانی و مروت و وجدان تهی کرده و او را تا بدانجا به رذالت می کشاند که بر اعتقادت و تجربیات عینی خود چشم بر ببندد، کافی است نگاهی داشته باشیم به موضع یغمایی از قضا در مورد مقوله مجازات اعدام در تشکیلات مجاهدین.

یغمایی در نوشته ای که بعد از شبه کودتای ١٧ ژوئن ٢٠٠٣ تحت عنوان "چند نكته وچند‌ سانتيمتر از واقعيت، كندوكاوی در باره ماجرای هفده ژوئن، دستگيری مجاهدين در فرانسه و برخي قضايای پيرامون آن"منتشر کرد، از جمله می نویسد: 
"حتي يك نمونه اعدام وجود ندارد. در درون مقاومت ايران طی بيست و پنج سال مبارزه نمونه ای از اعدام وجود نداشته، مجاهدين مخالفين فكری خود را نه شكنجه داده و نه اعدام كرده اند، آنان حتی دشمنان مسلح اسير شده خود، پاسداران بسيجی ها و مزدوران حكومت آخوندی را به عنوان مهمان نزد خود نگهداشته، با محبت و انسانيت با آنها برخورد كرده و سپس آنها را رها كرده اند. در طول مبارزات و عمليات ارتش آزادی تمام اسيران پس از مدتی آزاد شده اند واين حقيقتی ست كه تمام مراجع حقوق بشری از آن با خبرند." 
در جای دیگر در همان کتاب می نویسد: "نمونه برخورد با قاتل يك مجاهد. در سال ١٣٦٦ من در معيت دكتر هزار خانی در سليمانيه به ديدار شماری از اسيران ارتش آزادی بخش رفتيم. در اين سفر كار من خبرنگاری بود و به مدت شش روز در ميان اسيران كه مجاهدين به آنها مهمانان خطاب می كردند ماندم و با آنها صحبت كردم و گزارشی تهيه كردم كه فكر ميكنم تحت عنوان« شش روز در ميان از جهنم نجات يافتگان » در نشريه مجاهد درج شد. مسئول اين مهمانسرا در ان هنگام آقای محمد سادات در بندی بود. در اين مهمانسرا به مدت شش روز من شاهد نمونه بر خوردهای حيرت آوری از ملاطفت مجاهدين با پاسدارانی بودم كه آمده بودند تا خون مجاهدين را بر زمين بريزند . وقتي علت اين همه ملاطفت را پرسيدم سادات گفت اين دستور خود مسعود است. او گفته است ـ نقل به مضمون ـ: هر رزمنده ای كه با اسيران برخورد خشن و غير انساني داشته باشد مواخذه خواهد شد و مورد انتقاد شديد قرار خواهد گرفت، ما نبايد تحت تاثير كششهای فردی اصول انسانی و اعتقادات ايدئولوژيك خود را زير پا بگذاريم . در ميدان نبرد با دشمن تا دندان مسلح بايد جنگيد ولي همين دشمن وقتي به اسارت در آمد تحت حفاظت ما قراردارد، پاسداران خميني پس از دستگيری تحت حفاظت مجاهدين هستند و مجاهدين موظف هستند در موقع انتقال آنها به مراكز نگهداری، غذا و آب خود را با اسيران تقسيم كنند. 
بعد از اين صحبت، سادات نمونه جالبی را به من معرفی كرد، نام اين اسير را كه بعدها آزاد شد فراموش كرده‌ام ولی سادات به احتمال زياد بايد نام او را بداند. اين پاسداراسير بر خلاف سايرين‌ كه شاد و سر حال مشغول بازي شطرنج يا فوتبال يا ورزش باستاني بودند، در طبقه پائين تختی در آسايشگاه، دراز كشيده و با ريش بلند و سر و وضعي آشفته مشغول سيگار كشيدن بود.در بالاي سر او نيز عكسی به ديوار كوبيده شده بود. من از قضيه چيزی نفهميدم تا اينكه يكی از رزمندگان توضيح داد . او گفت: اين پاسدار از زمره كسانی است كه در اولين لحظات پس از اسارت از فرصتی كوتاه استفاده كرده و مجاهدی را كه او را به سوی صف تسليم شدگان می برده به گلوله بسته و به شهادت رسانده است، بعد از اين قضيه او را دستگير مي كنند. پس از ورود به اينجا او تا مدتي وحشت زده بود و فكر ميكرد اعدام خواهد شد ولي وقتی كه به او گفتند فرمانده ارتش آزادي او را عفو كرده است چنان دچار پريشانی و عذاب وجدان شده است كه عجالتا در تخت خود دراز كشيده و با كسی حرفی نمي زند .آن عكس هم كه كنار سر او به ديوار نصب شده عكس همان مجاهدی است كه به شهادت رسانده است. 

نمونه برخورد با ماموران نفوذی وزارت اطلاعات 
فكر ميكنم سال هفتاد و شش بود كه تعدادی از عناصر نفوذی وزارت اطلاعات در ارتش آزادي مورد شناسایی قرار گرفته و دستگير شدند.آنها آمده بودند تا به بهانه پيوستن به ارتش آزادي به شناسایی مراكز مهمات و تسليحات، شناسایی محل استقرار مسعود و مريم، شناسایی مسئولين ارتش آزادی‌، كسب اطلاعات و امثال اين كارها بپردازند و دست به انفجار، ترور و تخريب و ازجمله مسموم كردن منابع آب و مواد غذائی بزنند ولی تمام آنها شناسایی و دستگير شدند. من فكر ميكنم سرنوشت چنين افرادی در دوران جنگ در ارتشها، حتی در كشورهای اروپایی در دوران جنگ و در سازمانها و ارتشهای آزاديبخش، چيزی جزمحاكمه و مجازات تيرباران نبوده است ولي تمام آنها پس از مدتی به دستور فرمانده ارتش آزادی و زير نظر مقامات بين ا المللی آزاد شدند و به ايران عودت داده شدند." 

ضروریست بدانیم که یغمایی مطالب فوق را زمانی می نویسد که به گفته خود حدود ١٢ سال پیشتر از آن با تشکیلات مجاهدین خداحافظی کرده بود و خود را تنها متحد سیاسی مجاهدین می دانست، لذا بطور منطقی شهادت او در موارد فوق باید عاری از هر گونه القائات ایدئولوژیک بوده باشد. بنابراین علت این دگردیسی وابتذال انسانی و اخلاقی را باید در تغییر مختصات یغمایی جستجو کرد و بس، خروج از منزلگه دوست و قربانی و گشودن "دریچه" به سوی دشمن و جلاد، حقیقت تلخی که تنها مختص انقلاب و جنبش مقاومت ایران نیست و تاریخ در اینباره با تلخکامی زیاد نمونه ها و سخنهای بیشماری برای گفتن در دل دارد. 
اما این آخرین مددرسانی یغمایی به رژیم آدمکشان نیست. ظاهرا او از طریق "دریچه" گشوده شده به سوی رژیم و مزدوران رنگارنگش گوش به فرمان بوده تا در صورت مقتضی، خدمات ارزنده تری ارائه دهد و از شرمندگی مزدورانی که به طرق مختلف با او حشر و نشر دارند در آمده و جبران مافات کند. اینجاست که به انتقاد مزدور پیشانی سفید گشتاپوی آخوندی حامد صرافپور نسبت به کم کاری خود واکنش نشان داده و اینبار مجاهدین را به "کلاهبرداری مالی" متهم می کند. 

مأمور گشتاپوی آخوندی در مقاله انتقادی خود به یغمایی به خاطر جوابيه "ضعیف" او به مقاله حسين توتونچيان از جمله چنین می نويسد: 
"هرگاه دست به قلم می برید از موضع ضعف است و نتیجه آن جز این نیست که دفاع شما از آقای مصداقی هم در خرواری "دفاع از خود" همراه می شود و ابتدا باید "قسم و آیه" بخورید که "مزدور رژیم" نیستید (و البته از جداشدگانی که خود می دانید!، ابراز برائت می کنید)..... اگر حقیقتاً نگرش خود را تغییر ندهید همچنان در اسارت باقی مانده و آنکس که ذوق می کند رجوی است. به جای اینکه مدام در برابر توهین های فرقه علیه خودتان “گارد” گرفته و به دفاع "از خود" مشغول شده و مستأصلانه درخواست کنید به شما "مزدور" نگویند...." وی آنگاه به یغمایی رهنمود ميدهد كه: “به جای پاسخ به یاوه های چند مواجب بگیر و مدافع حقیر که مبدل به فسیل شده اند، شخص رجوی را با قدرت تمام به چالش بگیرید و افشا کنید. افشای درونمایه "شورای! ملی! مقاومت"، بدون هیچ ملاحظه سیاسی، شما را از این اسارت بیرون می آورد. مهم است بدانیم که با این زوج تروریست، خشونت طلب و سرکوبگر تنها باید با قدرت برخورد کرد که متأسفانه در نوشته های آقای وفایغمایی چندان اثری از آن نیست و بهتر بگویم هیچ اثری یافت نمی شود." (اينترلينك سایت وابسته به وزارت اطلاعات آخوندی، حامد صرافپور ١١ ژانويه ٢٠١٥ انتقاد از موضع ضعف یا اقتدار؟ "نقدی به مقاله اسماعیل وفایغمایی") 

قبل از پرداختن به نسبت اتهام کلاهبرداری مالی به مجاهدین از سوی یغمایی لازم می دانم موضع نامبرده را در مورد نحوه تأمین منابع مالی مجاهدین پیش از گشودن "دریچه" اش به سوی دشمن یادآوری کنم. یغمایی در کتاب فوق الذکر که بعد از کودتای ١٧ ژوئن – یعنی زمانی که سالها پیشتر از آن دیگر هیچگونه ارتباط تشکیلاتی با مجاهدین نداشت - در رد اتهام کلاهبرداری مالی از جانب دادستانی فرانسه نسبت به سازمان مجاهدین و مسئول امور مالی آن محسن رضایی، می نویسد: 
"مجاهدين از سالها قبل تا كنون بر اساس پرنسيپهائی كه به آن معتقدند ـ مگر در مواقعی كه مورد حملات ناجوانمردانه قرار گرفته‌اند ـ از بردن نام و نشان كسانی كه به آنها كمك كرده اند خود داری كرده و مي كنند، ولي همين قدر اشاره كنم كه در مواردی شخصا شاهد رسيدگی های او به كسانی بوده ام كه سالها از ترك مبارزه آنها گذشته بود و لی مجاهدين به دلايل انسانی در حد مقدورات خود به كمك رساندن به آنها ادامه مي دادند. بايد تاكيد كنم كه در اين رابطه، ابوالقاسم رضائی به واقع، بار يكی از پر فشار ترين و اگر از من بپرسيد آزار دهنده ترين كارها را طی سالهای متمادی به دوش كشيده است و آن هم تماس مستمر و تلاش دائم برای حل و فصل مسائلی از اين قبيل بوده است." 
وی ادامه می دهد: "من بارها و بارها شخصا شاهد بوده ام كه اين پناهندگان و تبعيديان شريف گاه تا گردن در زير بار قرص از بانكها فرو رفته اند تا بتوانند باری از شانه مقاومت بردارند بايد اينها را ديد و اين‌‌همه احترام و اعتمادی را كه ازحرمت نهادن، بويژه به خونهای پاك هزاران شهيد مجاهد و مبارز ناشی ميشود ارج نهاد. 
كسي را مي شناختم و مي شناسم كه در يكي از كشورهاي اروپاي شرقي سر و سامانی براي خود داشت و هر از چند وقت يكبار تمام پس انداز خود را به جنبش مقاومت مي داد. حدود پنج شش سال قبل در يكي از سر فصل هائی كه مسعود مشخصا ياری هواداران را طلب كرد. اين هوادار كه پس از مدتها تلاش سر و سامانی يافته ، خانه ای خريده، شركتی به راه انداخته، و با خانمی كه وكيل دادگستری بود زندگی مشتركی را شروع كرده بود پيام داد كسی را بفرستيد تا كمكی را كه ميخواهيد به او بدهم . مدتی بعداو خانه و شركت وتمام هست و نيست خود را فروخت و پول آن را به مقاومت داد و دو سه ماه بعد نيز از همسرش خداحافظی كرد و به سوي رزمندگان ارتش آزادی شتافت از اين نمونه ها كم نيست." 

برخلاف لجن پراکنیهای مستمر یغمایی بر علیه مجاهدین در "دریچه"اش که در آنها مجاهدین را ناجوانمردانه به زیرپاگذاشتن اخلاق و پرنسیپهای انسانی و عدم تحمل مخالفین و ... متهم می کند، معلوم می گردد که اتفاقا همین مجاهدین به کسانی کمک مالی می کردند که "سالها از ترک مبارزه شان گذشته بود". یغمایی خوب می داند که این کمک ها – منجمله به شخص خودش – نه از طریق کلاهبرداری، که با کار طاقت فرسای هواداران سازمان تأمین می گردید و می گردد. حال بنا بر چه ضرورتی است که یغمایی برای بازپس گرفتن قرض و کمک های مالی همسر انگلیسی اش - خارج از روتین پرداخت مقرر شده - سوگند می خورد که "فقط وقتی آخرین نفس را بر آورم سکوت خواهم کرد". بگذریم از اینکه سوگند یغمایی را باید روی یخ نوشت، چرا که پیشتر از آن نیز بارها سوگند خورده بود که تا آخرین نفس در مرزبندی خونین با رژیم ضد بشری آخوندی پایبند بماند و با آن در جنگ باشد! 
نیاز به توضیح نیست که نابودی منابع مالی سازمان مجاهدین همواره یکی از الویتهای دستگاه سرکوبگری رژیم آخوندی بوده که در این راستا از هیچ رذیلتی هم فروگذار نمی کند. چه سروهای سرفرازی که در راه تأمین نیازهای مالی مقاومت بر سر دار شقاوت نرفتند. نمونه شهید قهرمان غلامرضا خسروی که تنها برای یاری رساندن به سیمای آزادی جان بر سر پیمان گذاشت، تنها یک نمونه از بیشمار انسانهای شریف و گمنامی است که در جبهه تدارک مالی جنگ با دشمن ضد بشری به شهادت رسیده اند. 
بعد از شکست تمامی سرمایه گذاری های رژیم و ایادی غارتگر آن در ماجرای پرونده هفده ژوئن و مختومه شدن آن پرونده آخوندی - استعماری از طرف دادگستری فرانسه، رژیم ولایت فقیه به تلاش مضحک جدیدی برای به جریان انداختن پرونده مشابه ای در زمینه به اصطلاح کلاهبرداری مالی برعلیه مجاهدین، آن هم به نمایندگی ازمزدوری که سالها از مرگش می گذرد، در قضاییه فرانسه دست زده است! تقارن زمانی پاچه گیری اخیر یغمایی از مجاهدین و جاروجنجال شرم آوری که نامبرده با همنوایی گشتاپوی بدنام آخوندی و مشتی لمپن، حول این موضوع در "دریچه"اش براه انداخته است، با پرونده سازی جدید رژیم بر علیه مجاهدین در دادگستری فرانسه، را باید بی تردید به حساب هدیه جدید یغمایی برای برآوردن نیاز حقوقی رژیم آدمکشان گذاشت. 
اما آنچه در منظره سیاسی ایران بیش از هر چیز برجسته است را می توان در چند جمله کوتاه، که درهر کدام البته دنیایی از درد و رنج مردم ما نهفته است، بیان کرد: 
- ضحاک زمان با بی رحمی و شقاوتی وصف ناپذیر خون می ریزد و شکنجه میکند، 
- میادین دار و درفش دیگر جزئی از نمایش روزمره آدمکشان حاکم بر میهنمان گردیده است، 
- فقر و فلاکت و فحشا بیداد میکند، 
- آقازاده های میلیاردر در بند و بست با چپاولگرن استعماری – همانهایی که تلاش می کنند همچون رژیم در کشورهای دمکراتیک خودشان کلمه مجاهد را جزء لغات ممنوعه جا بزنند تا هر چه بیشتر از سهم کارتن خوابهای ما را صرف زندگی انگلی خود کنند – سرمایه های مردم را هزینه زندگی اشرافی خود می کنند، 
- زنان شرافتمند ایرانی با شیوه های ضد انسانی مورد اذیت و آزار قرار می گیرند و صورت نجیبشان با اسید متلاشی می گردد، 
- و در یک کلام ایران ما با تمام فرهنگ و تاریخش در آتش ارتجاع می سوزد و در حال نابود شدن است و ... 
در این میان قهرمانان مجاهدی هستند جان بر کف که هیچ چیز جز سودای آزادی و تغییر وضع موجود در سر ندارند، امری که آرزوی هر ایرانی شرافتمند است. از سوی دیگر رژیم غداره بندان با تمام قوا کمر به نابودی این قهرمانان بسته است. در شرایط مشابه در تاریخ هر ملتی به کسانی که راه را برای دشمن هموار می کنند و به نحوی از انحاء – خواسته و یا ناخواسته، به چنین دشمن غداری مدد می رسانند، خائن گفته می شود. 
آری، هر آنکس که باعث شکفتن تبسم بر چهره کریه جلاد می گردد و آه و اندوه را نصیب قربانی میکند، همکار جلاد است و بس! 
به قول گل سرخ انقلاب مهدی رضایی: "تاریخ سیر تکاملی خود را طی می کند، آنگاه معلوم خواهد شد که ظالم کیست و مظلوم کیست" 
حسین یعقوبی 

٧ بهمن ١٣٩٣