رژیم (جمهوری اسلامی) و دگرگونی جایگاه روحانیت
با این همه، در دورههای پیش از انقلاب ۱۳۵۷، هرچند تشیع مذهب رسمی دولت ایران به شمار میرفت، روحانیت شیعه مستقیماً در اعمال قدرت سیاسی دخالت نداشت. شاهان صفوی، قاجار و حتی پهلوی خود را حامی دین و حافظ نهاد روحانیت معرفی میکردند، اما روحانیان به طور مستقیم اداره حکومت را در دست نداشتند.
این فاصله نسبی میان قدرت سیاسی و نهاد روحانیت، به گونهای ناسازگار، استقلال و تا حدی اعتبار اجتماعی روحانیت را در میان مؤمنان تضمین میکرد. روحانیت میتوانست در مقام مرجع دینی، بیرون از ساختار رسمی قدرت باقی بماند و از این موقعیت برای حفظ نفوذ اجتماعی خود بهره گیرد. این وضعیت با انقلاب ۱۳۵۷ و تأسیس جمهوری اسلامی به رهبری روحالله خمینی دگرگون شد. نظریۀ ولایت فقیه و سپس ولایت مطلقۀ فقیه روحانیت را برای نخستین بار در تاریخ ایران به مرکز قدرت سیاسی رساند. در این نظام، یک مرجع دینی نه تنها مشروعیت مذهبی بلکه بالاترین قدرت سیاسی را نیز در اختیار گرفت.
به این ترتیب، برای نخستین بار در تاریخ ایران، سرنوشت نهاد روحانیت به طور مستقیم با سرنوشت قدرت سیاسی گره خورد. روحانیت شیعه دیگر صرفاً مرجع دینی جامعه نبود، بلکه خود به طبقه حاکم تبدیل شد. این دگرگونی پیامدهای عمیقی به همراه داشت. هنگامی که نهاد روحانیت به ستون اصلی قدرت سیاسی بدل شد، مخالفت با حکومت نیز ناگزیر به مخالفت با روحانیت تعبیر گردید. به بیان دیگر، نبرد سیاسی با جمهوری اسلامی به تدریج در ذهن بخشهایی از جامعه به رویارویی با نهاد روحانیت شیعه تبدیل شد و در نهایت انزجار از حکومت روحانی به انزجار از روحانیت گسترش یافت که مستقیماً در اعمال خشونت و سرکوب شرکت دارد.
نشانههای این تحول را میتوان در اعتراضهای گسترده سالهای اخیر مشاهده کرد. در جریان جنبش زن، زندگی، آزادی و دیگر خیزشهای اجتماعی، شعارهایی در خیابانهای ایران شنیده شد که مستقیماً نهاد روحانیت را هدف قرار میدادند. در برخی از این شعارها حتی گفته میشد که رهایی ایران از استبداد سیاسی-مذهبی با پایان سلطۀ روحانیت و نابودی نهاد روحانیون شیعه گره خورده است.
این تحول از نگاه رهبران جمهوری اسلامی نیز پنهان نمانده است. علی خامنهای در واپسین سالهای حیات و اقتدار مطلقۀ خود بارها در سخنرانیهایش نسبت به روحانیانی که از حکومت فاصله میگیرند هشدار داده بود. او به درستی پیشبینی کرده بود که سقوط نظام جمهوری اسلامی از این پس به معنای پایان نفوذ و نهاد تاریخی روحانیت شیعه در ایران میتواند باشد. زیرا، به تعبیر او، هیچگاه در تاریخ ایران سرنوشت این دو نهاد تا این حد به هم گره نخورده و نهاد روحانیت تا این اندازه به قدرت سیاسی متکی نبوده و از مواهب و امتیازات آن بهره نبرده است.
در سطح جامعه نیز نشانههای دگرگونی عمیقتر کم نیستند : در مراسم خاکسپاری بسیاری از کشتهشدگان اعتراضهای اخیر، نوعی آیین سوگواری عرفی شکل گرفته است که در آن نمادهای سنتی مذهبی بسیار کمرنگ یا حتی غایباند. در اغلب موارد، خانوادهها و دوستان کشتهشدگان صریحاً خواستهاند که به جای مراسم مذهبی سنتی، مراسمی برگزار شود که بیشتر رنگ و بوی مدنی و ملی داشته باشد. این نشانهها نوعاً گواهی میدهند که جامعه ایران وارد روندی شده است که میتوان آن را عرفی شدن سیاست و قدرت نامید که لازمه و نخستین شرط حیاتی دموکراسی است و بود و نبود جمهوری اسلامی دیگر کمترین خللی در آن ایجاد نمیکند.
خروج از دین
در توضیف چنین روندی فیلسوف و جامعهشناس فرانسوی مارسل گوشه از مفهومی سخن میگوید که آن را «خروج از دین» مینامد : فرایندی تاریخی در غرب که در آن قدرت سیاسی از مشروعیت دینی فاصله میگیرد و به حوزهای عرفی تبدیل میشود. تحولات ایران به ویژه طی سه دهۀ اخیر نشانههایی از آغاز چنین روندی هستند. تناقض تاریخی در اینجاست که محرک اصلی این روند، استقرار یک حکومتی دینی در ایران بوده است. جمهوری اسلامی که با هدف برقراری حکومت دینی تأسیس شد، در عمل شرایطی را پدید آورد که در آن بخشهایی از جامعه به سوی فاصله گرفتن از دین در عرصۀ سیاست و نهایتاً مقابله با آن گرایش پیدا کردند.
اگر این روند ادامه یابد و به موفقیت برسد، پیامدهای آن تنها به ایران محدود نخواهند ماند. ایران یکی از مهمترین مراکز تشیع در جهان اسلام به شمار رفته و تحولات فکری و سیاسی آن میتواند در درجۀ اول بر جوامع شیعی در لبنان، عراق و دیگر نقاط خاورمیانه و سپس کل جوامع مسلمان اثر بگذارد. در چنین صورتی، مسئلۀ سکولاریزاسیون قدرت در ایران میتواند به یکی از عوامل مهم تغییر در ژئوپولیتیک فکری و سیاسی خاورمیانه و ای بسا جهان تبدیل شود. طبیعی است که چنین تحول شگرفی جمع گسترده و در عین حال ناهمگونی را چه در ایران و چه در خارج از ایران عمیقاً نگران کند.




هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر