۱۴۰۴ خرداد ۹, جمعه

راه گریزی از درس عبدالله اوجلان«آپو» نیست

 راه گریزی از درس عبدالله اوجلان«آپو» نیست


آرماند هامر، صنعتگر و تاجر آمریکایی، دوست ولادیمیر لنین، رهبر کمونیست شوروی بود و از جمله کسانی به‌شمار می‌رفت که در فرآیند صنعتی‌سازی و برق‌رسانی در اتحاد جماهیر شوروی به او یاری رساند. او در خاطراتش با عنوان «شاهدی بر تاریخ» روایت می‌کند که رهبر حزب کمونیست در سال 1920 به این دریافت رسیده بود که «کمونیسم به موفقیت نخواهد رسید».
آنچه در آن زمان جریان داشت، نه دوران تحقق کمونیسم به معنای مورد نظر مارکس، بلکه عصری بود که لنین آن را «دولت بورژوایی بدون بورژوا» نامید؛ سپس مرحله‌ای که آن را «دولت سوسیالیستی پرولتاریا» می‌خواند فرا می‌رسد که در صورت دستیابی به اوج بلوغ خود، وارد مرحله کمونیسم می‌شود که با «زوال دولت» همراه خواهد بجانشینان لنین اما، از استالین تا برژنف، دولتی امنیتی و پلیسی از نوع «برادر بزرگ‌تر» مبتنی بر شالوده صنعتی و نظامی قدرتمند را بنا کردند؛ همان‌که جورج اورول در «مزرعه حیوانات» تصویر کرده بود. با روی کار آمدن میخائیل گورباچف با برنامه اصلاح ساختار موجود از طریق پرسترویکا و گلاسنوست، اتحاد شوروی عملا فروپاشید. برخی او را مسئول این سقوط می‌دانند و برخی دیگر بر این باورند که او دیر متوجه شد که این سیستم در طول 70 سال به «موفقیت» دست نیافته است.
با این‌همه، اتحاد شوروی در برهه‌هایی تاریخی نقشی مهم ایفا کرد؛ از جمله در پشتیبانی از جنبش‌های انقلابی که به‌شیوه مبارزه مسلحانه علیه رژیم‌های وابسته به امپریالیسم آمریکایی و اروپایی می‌جنگیدند. یکی از کسانی که عمیقاً از گفته لنین ــ «برای سرنگونی یک نظام، نه یک سازمان انقلابی بلکه سازمانی از انقلابیون لازم است» ــ تأثیر پذیرفت، عبدالله اوجالان ملقب به «آپو» بود؛ کسی که در سال 1978 حزب کارگران کردستان «پ.ک.ک» را با ایدئولوژی مارکسیستی ـ لنینیستی سخت‌گیرانه، در ترکیه بنیان گذاشت.
او در سال 1984 مبارزه مسلحانه را برای تأسیس یک کشور مستقل کردی آغاز کرد اما پس از نزدیک به نیم قرن نبرد چریکی در مناطق روستایی و «جنگ سنگرها» در شهرها، شکست را تجربه کرد و خواسته‌های خود را یکی پس از دیگری کاهش داد: از استقلال به کنفدراسیون دموکراتیک، سپس فدراسیون، آنگاه خودگردانی، و در نهایت تمرکززدایی و حقوق سیاسی و فرهنگی برای کردها در چارچوب یک نظام دموکراتیک.
این روند سرانجام اوجلان را به این نتیجه رساند که دوران مبارزه مسلحانه به پایان رسیده و شکست خورده است؛ و بنابراین انحلال حزب و کنار نهادن سلاح و فعالیت در بستر مبارزه دموکراتیک را اعلام کرد. شاید اگر بیش از دو دهه پیش، پس از فروپاشی اتحادشوروی، این تصمیم دشوار را گرفته بود، مسیر دیگری رقم می‌خورد.
اما پرسش امروز این است: دیگر جنبش‌های مبارزه مسلحانه در کجا ایستاده‌اند؟ آیا تجربه آن‌ها ــ صرف‌نظر از تفاوت شرایط ــ با تجربه حزب کارگران کردستان تفاوتی دارد؟ نمونه‌ای چون «حماس»، تنها به عنوان یک مورد از این دست، چه مسیری را پیموده است؟
حماس در انتخابات پارلمانی و ریاست دولت فلسطین پیروز شد، اما سپس با انجام یک کودتای نظامی، اداره نوار غزه را به‌طور مستقل از دولت خودگردان در رام‌الله به‌دست گرفت. این جدایی صرفاً اقدامی واکنشی نبود، بلکه پشت آن هدفی راهبردی نهفته بود: رد «توافق‌نامه اسلو» و اصرار بر آزادسازی تمام فلسطین از «دریا تا رود».
تحقق چنین هدفی، نه‌تنها نیازمند وحدت ملی، اراده سیاسی، مشارکت کشورهای عربی و حمایت بین‌المللی است، بلکه مستلزم فراتر رفتن از منطقه‌ای محصور و وابسته است که آب، برق، غذا و دارو را از دشمنی دریافت می‌کند که هر لحظه می‌تواند تمام غزه را به محاصره کامل درآورد. این مسیر همچنین به بازخوانی عمیق تاریخ منازعه عرب‌ها و اسرائیل از سال 1948 تاکنون و همچنین بررسی دلایل حمایت ایالات متحده، اروپا و شوروی از تأسیس اسرائیل، و علت مخالفت مستمر این قدرت‌ها با حذف آن، حتی با وجود فراخوان‌ها برای ایجاد دولت فلسطینی در چارچوب «راه‌حل دوکشوری»نیاز دارد.
اگر هاری ترومن، رئیس‌جمهوری وقت آمریکا، تنها دقایقی پس از اعلام تأسیس اسرائیل آن را به‌رسمیت شناخت، آندری گرومیکو، نماینده اتحاد جماهیر شوروی در سازمان ملل، (که بعدها وزیر خارجه شد)، پیش از او ارتش‌های عربی‌ را که برای جلوگیری از تأسیس اسرائیل وارد فلسطین شده بودند، به «اقدامی تجاوزکارانه علیه اسرائیل» متهم کرد.
تجربه اخیر در جنگ غزه و لبنان، درسی بزرگ‌تر بود: نه آمریکا، نه روسیه، و نه چین، هیچ‌کدام نه خواستند و نه توانستند جلوی جنگ نسل‌کشی علیه غزه و مردمش را بگیرند. هیچ‌یک از کشورهای عربی که اسرائیل را به‌رسمیت شناخته‌اند نیز گامی عملی برای مخالفت با این کشتار برنداشتند. کمترین چیزی که از این تجربه ملموس و خونین فهمیده شد آن بود که هرکس خواهان از بین بردن اسرائیل است، باید برای حذف آمریکا اقدام کند.
حال نوبت تجربه حزب‌الله در «جنگ حمایت» از غزه است؛ جنگی که این گروه را متحمل ضربات سخت کرد و لبنان را به ویرانی کشاند، تا در نهایت توافقی برای آتش‌بس و اجرای قطعنامه 1701 حاصل شود؛ توافقی که حزب‌الله نیز با آن موافقت کرد، و اسرائیل هم با ادعای پیروزی، به جنگ خود ادامه می‌دهد، بدون آنکه با هیچ واکنشی از سوی «مقاومت اسلامی» مواجه شود.
این چه استراتژی‌ای است که طراحانش می‌پندارند می‌توان اسرائیل را از لبنان، با تصمیمی یک‌جانبه از سوی ایران و بدون نظر و ایفای نقش از سوی دولت قانونی و اکثریت مردم لبنان، حذف کرد؟ واقعیت میدانی اما کاملا روشن است: نقش بازوهای ایران برای حفاظت از این کشور و پروژه منطقه‌ای‌اش، حتی پیش از فروپاشی رژیم اسد و از دست رفتن «پل سوری»، وارد مرحله عقب‌نشینی شده است؛ بازی برای «مقاومت» در لبنان به پایان رسیده، هرچند تهران همچنان وانمود می‌کند که می‌تواند عقربه‌های ساعت را به عقب بازگرداند.
در حالی‌که ایران سرگرم مذاکره با ایالات متحده بر سر یک معامله است، حزب‌الله همچنان از حفظ سلاحش سخن می‌گوید؛ سلاحی که به‌کارگیری آن امروز دیگر نه یک «برگ قدرت»، بلکه یک ماجراجویی انتحاری و نسخه‌ای قطعی برای نابودی تمامی آن چیزی است که از لبنان باقی‌مانده است.
اوجالان با بازخوانی این تجربه، از آن درس گرفت، و «حماس» نیز دست‌کم به‌دلیل شرایط مردم در غزه، ناچار به بازخوانی و استخراج عبرت‌هاست. وضعیت جدید لبنان نیز راه گریزی برای «حزب‌الله» باقی نگذاشته، جز آن‌که به بازنگری و عبرت‌آموزی تن دردهد؛ وگرنه این وضعیت جدید و «حزب‌الله» خود به درس عبرتی برای دیگران بدل خواهند شد.
آنچه کارل فون کلاوزِویتز در کتاب نظریه جنگ بر آن تأکید می‌کند، همین نکته بنیادین است: اهمیت هدف سیاسی در جنگ.

منبع: ایندپندنت عربی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر