چهرههای آشنا در دیدار با پزشکیان در نیویورک
در تصاویر منتشرشده از دیدار مسعود پزشکیان در نیویورک، چهرههایی چون تریتا پارسی، نگار مرتضوی، فرناز فصیحی، رابرت مالی، باربرا اسلاوین و مدیا بنجامین دیده میشوند.۱۴۰۵ مهر ۷, سهشنبه
از «مادر، من باید بروم» ۵مهر۶۰ تا «شاه سلطان ولایت، مرگت فرا رسیده» کتاب تازه شهرام بهزادی درباره ۵ مهر ۱۳۶۰
از «مادر، من باید بروم» تا «شاه سلطان ولایت، مرگت فرا رسیده»کتاب تازه شهرام بهزادی درباره ۵ مهر ۱۳۶۰
۵مهر ۱۳۶۰کتاب تازه منتشر شده شهرام بهزادی
گاهی برای فهم یک واقعه تاریخی، یک جمله از دهها صفحه گزارش گویاتر است:
روی لینک های زیر کلیک کنید وکتاب ۵مهر را بخوانید
۵ مهر ۱۳۶۰؛ روز شکستن سکوت ، قیام و خروشی پرهزینه«شاه سلطان ولایت، مرگت فرا رسیده» از دو سال مبارزه سیاسی تا آزمون عنصر اجتماعی و سرکوب خونین ۵ مهر نویسنده شهرام بهزادی
پیشدرآمدتهران، یکشنبه ۵ مهر ۱۳۶۰روز شکستن سکوتصبح یکشنبه ۵ مهر ۱۳۶۰، برابر با ۲۷ سپتامبر ۱۹۸۱، تهران روز دیگری را
«مادر، من باید بروم...»
کتاب تازه شهرام بهزادی، «۵ مهر ۱۳۶۰؛ روز شکستن سکوت ـ قیام و خروشی پرهزینه»، از همین انسانها سخن میگوید؛ جوانانی که شب پیش از واقعه میدانستند ممکن است فردایی برای بازگشت وجود نداشته باشد، اما صبح ۵ مهر راهی خیابان شدند.
کتاب ۵ مهر را جدا از گذشته آن بررسی نمیکند. روایت از فردای انقلاب آغاز میشود؛ از دوره فعالیت سیاسی، دانشگاهها، انتخابات، میتینگها و نشریات میگذرد، به بستهشدن تدریجی فضای سیاسی و ۳۰ خرداد میرسد و سپس ۹۹ روز سرنوشتساز میان ۳۰ خرداد و ۵ مهر را دنبال میکند.
اما قلب کتاب پرسشی دیگر است:
چرا ۵ مهر؟
پاسخ در دو هدفی جستوجو میشود که در اسناد مجاهدین برای این حرکت بیان شده است: آزمودن امکان به میدان آمدن عنصر اجتماعی و هدف بزرگتر، شکستن هیبت سیاسی خمینی؛ همان چیزی که در ادبیات آنان «شکستن بت خمینی» نام گرفت.
از همینجاست که شعار مستقیم علیه رأس حکومت به یکی از محورهای کتاب تبدیل میشود:
«شاه سلطان ولایت، مرگت فرا رسیده»
نویسنده سپس از سیاست به انسان بازمیگردد؛ به مسعود شکیبانژاد که پیش از رفتن نوشت، به حسن سرخوش که خواست شهر به خاموشی فرو نرود، به سودابه پازاج و به خانوادههایی که پس از ۵ مهر مقابل زندانها و در جستوجوی عزیزانشان باقی ماندند.
پایان کتاب نیز به همان پرسشی بازمیگردد که معنای ۵ مهر را در روایت طراحانش شکل میدهد:
اگر امکانی برای گشودن راه مردم وجود داشت، آیا میشد آن را نیازمود و فردای تاریخ با این پرسش روبهرو شد که «میتوانستیم و دریغ کردیم؟»
۱۴۰۵ شهریور ۳۰, دوشنبه
«ایستاده بمان»؛ سه جلد از خاطرات بهمن جنت صادقی از رامسر تهیه وتنظیم وتحریر شهرام بهزادی
«ایستاده بمان»؛ سه جلد از خاطرات بهمن جنت صادقی از رامسر تهیه وتنظیم وتحریر شهرام بهزادی
-
«ایستاده بمان» روایت سهجلدی بهمن جنت صادقی است؛ روایتی که از کوچهها و سالهای پیش از زندان آغاز میشود و قدمبهقدم خواننده را تا اوین و سالهای دشوار بند میبرد. جلد نخست، «از کوچه تا اوین»، زمینههای زندگی و مسیری را بازمیسازد که سرانجام به بازداشت و ورود به زندان میرسد. جلد دوم، «سالهای بند»، خاطرات زندان، سلولها، همبندیها و تجربههایی را روایت میکند که بخشی از حافظه یک نسل شدهاند. اما داستان با خروج از زندان پایان نمییابد. جلد سوم، «دادخواهی؛ صدای مانده»، ادامه همان حافظه در سالهای پس از زندان و تلاش برای روایت آن چیزی است که نباید فراموش شود. اهمیت این سه جلد در پیوستگی آنهاست: زندگی پیش از زندان، تجربه زندان و سپس بازگشت به گذشته برای روایت و دادخواهی. به همین دلیل بهتر است این مجموعه نه بهصورت سه نوشته پراکنده، بلکه بهعنوان یک روایت سهجلدی و یکپارچه خوانده شود. عنوان «ایستاده بمان» نیز همین رشته را از ابتدا تا پایان به هم متصل میکند: ماندن، به خاطر سپردن و روایت کردن آنچه بر یک انسان و نسل او گذشته است.
ایستاده بمان — خاطرات بهمن جنت صادقی از رامسر جلد۱
جلد ۱: از کوچه تا اوین ... این جلد از کوچههای پیش از طوفان تا پلههای اوین میآید؛ شروعِ ... در ذهنم هست. بیش از ۲۰۰ نفر بودیم. از راهپلهها به حیاط برده شدیم. ستون ایستاده بود. همایون پشت سرم- Oct 15, 2025
ایستاده بمان — خاطرات بهمن جنت صادقی از رامسر جلد ۲سالهای بند
گفتم: «بند ۲۰، سلول ۲.» ... بلندم کردند. دیگر بیهوش بودم. با آسانسور غذا به بند ۲۰ رفتیم. مرا انداختند ... جلد ۲: سالهای بند- Oct 15, 2025
ایستاده بمان — خاطرات بهمن جنت صادقی از رامسر - جلد ۳: دادخواهی؛ صدای مانده
دگرگون کرد. ادامهٔ این بحث را در جلد ۳ پی میگیریم . ... این جلد با پروژهٔ تخریب انقلاب ایدئولوژیک ... بهمن، بمان. بمان برای آن لحظهای که درِ زندان را از جا بکنی.
روایتی از یک مادر، مادر کوشالی ،یک انتخاب و نسلی که ادامه یافت «از یک علاء تا هزار علاء»
روایتی از یک مادر، یک انتخاب و نسلی که ادامه یافت «از یک علاء تا هزار علاء»؛ روایت زندگی و انتخاب مادر کوشالی
کتاب مادر کوشالی؛ از یک علاء تا هزاران علاء زندگی، انتخاب و مجاهدت محترم ایجهای کوشالی نویسنده: شهرام بهزادی منتشر شد
مادر کوشالی روایت زندگی وانتخاب مادری در مسیر آزادی پیشگفتارچرا مادر کوشالی؟در نخستین نگاه، شاید داستان مادر کوشالی داستان فقدان
روی عکس ولینک کلیک کنید وکتاب اصلی وکامل را در آنجا بخوانید
بعضی زندگیها را نمیتوان با تعداد سالهایشان تعریف کرد. باید دید انسان در بزنگاههایی که میتوانست راه دیگری برگزیند، چه انتخابی کرد.
کتاب «مادر کوشالی؛ از یک علاء تا هزار علاء» روایت زندگی محترم ایجهای کوشالی است؛ زنی از لاهیجان که زندگیاش با یکی از پرحادثهترین دورههای تاریخ معاصر ایران گره خورد. چهار پسرش ــ علاءالدین، کمالالدین، شمسالدین و نجمالدین عترتی کوشالی ــ را از دست داد؛ عصمت شریعتی مزینانی، همسر علاء، نیز کشته شد. اما کتاب نمیخواهد محترم ایجهای را تنها از دریچه این فقدانها بشناسد.
پرسش اصلی کتاب چیز دیگری است:
خودِ مادر چه کسی بود و چه انتخابی کرد؟
پاسخ از علاء آغاز میشود.
علاءالدین عترتی کوشالی، نخستین پسر مادر، جوانی تحصیلکرده و ورزشکار بود؛ از دارایی و پرسپولیس تهران تا ملوان و سپیدرود فوتبال بازی کرد و سابقه حضور در تیم منتخب ایران را داشت. اما زندگی او به ورزش محدود نماند و به فعالیت سیاسی روی آورد.
محترم ایجهای بعدها درباره آغاز این رابطه سیاسی گفت که پیش از آن هیچ آشنایی با سازمان مجاهدین خلق نداشت و از طریق علاء با آن آشنا شد. رابطه مادر و پسر تا آنجا پیش رفت که مادر میگفت علاء پس از آشناکردنش با سازمان، «مسئول» او شد و او را تعلیم میداد.
اینجاست که معنای عنوان کتاب آشکار میشود.
علاء آغاز بود، اما پایان نبود.
وقتی علاء بازداشت و در سال ۱۳۶۰ کشته شد، میتوانست همهچیز برای مادر تمام شود. اما نشد. زندگی مادر پس از علاء نشان داد که آنچه از طریق فرزندش شناخته بود، دیگر به حضور همان فرزند وابسته نبود.
در مشهد، محترم ایجهای خود درگیر فعالیت شد؛ مسئولیت پذیرفت، از کودکانی که والدینشان را از دست داده بودند مراقبت کرد و جوان مجروحی را در خانه پناه داد. آن جوان در آغوشش جان داد و مادر در شرایط دشوار برای دفن پیکرش اقدام کرد. سالها بعد وقتی این صحنه را به یاد میآورد، میگفت هنگام گذاشتن پیکر او در خاک، چهار پسر خودش لحظهای از ذهنش بیرون نمیرفتند.
این یکی از عمیقترین خطوط کتاب است: مبارزه، مادری را در او از میان نبرد؛ دایره مادریاش را بزرگتر کرد.
سالها گذشت. جغرافیا نیز تغییر کرد. مادر از ایران خارج شد، اما فعالیتش پایان نیافت. در اروپا در تجمعها و برنامههای سیاسی حاضر شد و در سالهای پیری و بیماری نیز حضورش ادامه یافت. اشرف بخش دیگری از این مسیر شد؛ جایی که دخترش نسرین حضور داشت و مادر در فعالیتهای مربوط به حمایت از ساکنان آن شرکت میکرد.
در نوشتههای باقیمانده درباره او آمده است که مبارزان، مجاهدین و دانشجویان معترض را «فرزندان» خود مینامید.
از همینجاست که یک علاء، به هزار علاء میرسد.
«هزار علاء» عدد نیست. استعارهای از گسترش یک انتخاب است؛ از یک پسر به انسانهایی که دیگر هیچ نسبت خونی با مادر نداشتند، اما او آنان را در دایره فرزندان خود قرار داده بود.
این کتاب در نهایت روایت مادری نیست که فقط چهار پسرش را از دست داد.
روایت زنی است که شناخت، انتخاب کرد، بهای انتخابش را دید و پس از هر ضربه دوباره تصمیم گرفت ادامه دهد.
علاء راه را به مادر نشان داد؛ اما ادامه راه، انتخاب خود مادر بود.
شهرام بهزادی
۱۴۰۵ شهریور ۲۹, یکشنبه
نشریه مجاهد سال ۱۳۵۸ وچند مجاهد فوق العاده از جمله مربوط به انتخابات مجلس شورای ملی
نشریه مجاهد سال ۱۳۵۸ وچند مجاهد فوق العاده از جمله مربوط به انتخابات مجلس شورای ملی
| مجاهد، شماره 25 | 07 | اسفند | 1358 | |
![]() | مجاهد، فوق العاده شماره 3 انتخابات مجلس شورای ملی | 09 | اسفند | 1358 |
![]() | مجاهد، فوق العاده شماره 4 انتخابات مجلس شورای ملی | 12 | اسفند | 1358 |
![]() | مجاهد، شماره 26 | 14 | اسفند | 1358 |
![]() | مجاهد، فوق العاده شماره 6 انتخابات مجلس شورای ملی | 19 | اسفند | 1358 |
![]() | مجاهد، شماره 27 | 21 | اسفند | 1358 |
![]() | مجاهد، شماره ، فوق العاده شماره 7 انتخابات مجلس شورای ملی | 22 | اسفند | 1358 |
| مجاهد، فوق العاده شماره 8 انتخابات، درباره اخلاقیات مرتجعین | 25 | اسفند | 1358 | |
![]() | مجاهد، فوق العاده شماره 9 انتخابات | 26 | اسفند | 1358 |
۱۴۰۵ شهریور ۲۶, پنجشنبه
از «چرا مریم؟» تا «چرا مهناز؟»؛ یک تاریخ در سه جلد، یک پرسش در یک تحلیل - نویسنده: شهرام بهزادی
از «چرا مریم؟» تا «چرا مهنازمیمنت ؟»؛ یک تاریخ در سه جلد، یک پرسش در یک تحلیل - نویسنده: شهرام بهزادی
انتخاب مسئول اول در سازمان مجاهدین خلق ایران را میتوان تنها بهعنوان مجموعهای از نامها و تاریخها دید: چه کسی انتخاب شد، چه مدتی مسئولیت داشت و چه کسی پس از او آمد. اما اگر این زنجیره را از آغاز شکلگیری سازمان تا انتخابات ۱۴۰۵ دنبال کنیم، پرسشهای گستردهتری پدیدار میشود: مفهوم مسئولیت چگونه تحول پیدا کرد؟ چرا مسئول اولی زنان شکل گرفت؟ مسئول بعدی چگونه از درون یک تشکیلات ساخته میشود؟ و چرا واگذاری کرسی نیز به اندازه گرفتن آن اهمیت پیدا میکند؟
مجموعه سهجلدی «انتخاب مسئول اول سازمان؛ از چرا مریم؟ تا چرا مهناز؟» نوشته شهرام بهزادی برای دنبالکردن همین مسیر در گستره تاریخی آن تدوین شده است.
اما در کنار این سه جلد، نوشته تازهای با عنوان:
«از مسئولیت تا رهایی از کرسی»
تحلیلی بر ۶۱ سال کادرسازی، انقلاب درونی و گردش مسئولیت در سازمان مجاهدین خلق ایران
چگونه یک سازمان میکوشد انسان را برای گرفتن مسئولیت تربیت کند، نه برای تصاحب آن
قرار دارد.
این اثر نیز نوشته شهرام بهزادی است، اما جلد چهارم مجموعه نیست و خلاصه سه جلد هم نیست.
در اینجا زندگی مسئولان اول دوباره روایت نمیشود. تاریخ نیز بار دیگر از ابتدا نوشته نمیشود. نویسنده از میان آن انبوه رویدادها یک رشته را بیرون میکشد و دنبال میکند: مسئول چگونه ساخته میشود؟ چگونه مسئول بعدی را میسازد؟ انتخابات در چنین الگویی چه کارکردی پیدا میکند؟ و مهمتر از همه، انسانی که برای گرفتن مسئولیت تربیت شده چگونه باید برای واگذاری آن نیز آماده شود؟
از همین رو، پنج فصل این تحلیل از «مسئولیت پیش از کرسی» آغاز میشود، به انقلاب درونی و تغییر انسان میرسد، سپس کادرسازی و تکثیر مسئولیت را بررسی میکند، در انتخابات ۱۴۰۵ سراغ پدیده «نامزد برای رقیب خود استدلال میکند» میرود و سرانجام به «کرسیای که باید واگذار شود» میرسد.
پس با دو سطح مطالعه روبهرو هستیم:
سه جلد برای دیدن تاریخ، جزئیات و مسیر؛ و «از مسئولیت تا رهایی از کرسی» برای ایستادن بر فراز آن مسیر و دیدن مکانیزم و پرسش اصلی.
هر دو را میتوان در سایت افشای یاران شیطان دنبال کرد:
۱۴۰۵ شهریور ۲۰, جمعه
نشریه مجاهد سالهای ۱۳۵۸وسه شماره فوق العاده سالگرد قیام و دیدار عرفات و انتخابات مجلس سورای ملی
نشریه مجاهد سالهای ۱۳۵۸وسه شماره فوق العاده سالگرد قیام و دیدار عرفات و انتخابات مجلس سورای ملی
![]() | مجاهد، فوق العاده، ویژه سالگرد قیام | 21 | بهمن | 1358 |
![]() | مجاهد، شماره 23 | 23 | بهمن | 1358 |
![]() | مجاهد، فوق العاده، بمناسبت دیدار با عرفات | 29 | بهمن | 1358 |
![]() | مجاهد، شماره 24 | 30 | بهمن | 1358 |
![]() | مجاهد، فوق العاده شماره 2 انتخابات مجلس شورای ملی | 05 | اسفند | 1358 |
مجموعهای آموزشی درباره ۶۱ سال مبارزه، رهبری، تشکیلات،نوشته شهرام بهزادی منتشر شد طلوع ماندگار؛ شجره طیبه جلد ۱ چرا ماندگار شدند؟
مجموعهای آموزشی درباره ۶۱ سال مبارزه، رهبری، تشکیلات،نوشته شهرام بهزادی منتشر شد طلوع ماندگار؛ شجره طیبه جلد ۱ چرا ماندگار شدند؟
روی عکس ولینک زیر کلیک کنید وجلد اول کتاب را بخوانید
طلوع ماندگار؛ شجره طیبه جلد ۱ چرا ماندگار شدند؟ مجموعهای آموزشی درباره ۶۱ سال مبارزه، رهبری، تشکیلات، تحول و پرورش نسلهای مجاهد.نویسنده شهرام بهزادی
.نویسنده شهرام بهزادی

طلوع ماندگار شجره طیبه چرا ماندگار شدند
نقطهٔ آغاز این مجموعه
پانزدهم شهریور ۱۳۴۴، سه جوان ــ محمد حنیفنژاد، سعید محسن و علیاصغر بدیعزادگان ــ بنای سازمانی را گذاشتند که قرار نبود تنها یک تشکل سیاسی دیگر به فهرست تشکلهای تاریخ معاصر ایران اضافه کند. آنان در جستوجوی پاسخ به یک مسئله بودند: چرا مبارزات مردم ایران، با وجود آن همه فداکاری و قهرمانی، بارها به شکست یا بنبست رسیده است و برای رسیدن به آزادی چه باید کرد؟
پاسخی که یافتند، تنها در یک شعار خلاصه نمیشد. آرمان، شناخت، سازمان، مبارزهٔ حرفهای، مسئولیتپذیری و فدا باید در پیوند با یکدیگر قرار میگرفتند. در اسناد این مجموعه، بنیانگذاران بهعنوان کسانی معرفی میشوند که مبارزه و سازمانی مبتنی بر آرمان را پایه گذاشتند و «مبارزهٔ تمامعیار حرفهیی» را بنیاد نهادند.
اما اهمیت ۱۵ شهریور فقط در آنچه در سال ۱۳۴۴ آغاز شد نیست. پرسش بزرگتر این کتاب از آنچه پس از آن اتفاق افتاد آغاز میشود.
چند سال بعد بنیانگذاران تیرباران شدند. بسیاری از کادرهای سازمان از دست رفتند. زندان، اعدام، ضربههای تشکیلاتی، سرکوب، کشتار، تبعید و جابهجاییهای بزرگ یکی پس از دیگری فرا رسیدند. با معیار بسیاری از تجربههای سیاسی، هرکدام از این ضربهها میتوانست پایان یک سازمان باشد.
اما پایان نشد.
مسعود رجوی از نسل نخست باقی ماند و رشتهای را که میتوانست گسسته شود ادامه داد. سازمان از زندان و ضربه عبور کرد، بازسازی شد، وارد نسل دیگری شد و در مراحل بعد، با مریم رجوی و انقلاب ایدئولوژیک درونی، تحول دیگری در اندیشه، مناسبات و جایگاه زنان در رهبری را تجربه کرد. اسناد این مجموعه تشکیل رهبری نوین مسعود و مریم را سرآغاز یک تحول کیفی و ورود زنان مجاهد به سطح رهبری توصیف میکنند.
پس از آن نیز نسلهایی آمدند که نه حنیفنژاد را دیده بودند، نه در زندانهای شاه حضور داشتند و نه حتی در سال تأسیس سازمان به دنیا آمده بودند؛ اما رشته ادامه یافت.
زنان به بالاترین سطوح مسئولیت رسیدند. مسئولان اول یکی پس از دیگری مسئولیت پذیرفتند. نسلهای تازه آموزش دیدند و مسئول شدند. تجربه از نسلی به نسل دیگر انتقال یافت و سرانجام این پرسش تا جوانان امروز و کانونهای شورشی امتداد پیدا کرد.
اینجاست که موضوع واقعی «طلوع ماندگار؛ شجرهٔ طیبه» شکل میگیرد:
چرا این رشته قطع نشد؟
چه چیزی میان حنیف، سعید و اصغر در سال ۱۳۴۴ و جوانی که شش دهه بعد انتخاب مبارزه میکند، جریان دارد؟
چگونه آرمان منتقل میشود؟
چگونه یک سازمان، نسل میسازد؟
تشکیلات چه نقشی در این استمرار دارد؟
رهبری در لحظههایی که راه بسته بهنظر میرسد چه میکند؟
چرا یک سازمان برای تغییر جامعه، به تغییر مناسبات و انسانهای درون خودش رسید؟
چگونه زنان از حضور در مبارزه به هژمونی و رهبری رسیدند؟
چرا استقلال مالی بخشی از استقلال سیاسی شد؟
و چگونه تجربهٔ یک نسل، بهجای آنکه با رفتن آن نسل به پایان برسد، به سرمایهٔ نسل بعد تبدیل میشود؟
این مجموعه برای پاسخ به همین «چراها» و «چگونهها» نوشته میشود.
قرار نیست تنها تاریخ وقایع را پشت سر هم ردیف کند. تاریخ حضور خواهد داشت، اما برای فهمیدن یک تجربه. نامها خواهند آمد، زیرا تاریخ را انسانها میسازند: محمد حنیفنژاد، سعید محسن، علیاصغر بدیعزادگان، مسعود رجوی، مریم رجوی، مسئولان اول سازمان، زنان و مردان مجاهد و نمونههای مشخص نسلهای بعد.
قرار نیست از «رهبری»، «بنیانگذاران»، «زنان» یا «نسل جوان» بهصورت بیچهره سخن گفته شود. هرجا ممکن باشد خواهیم دید چه کسی، در چه شرایطی، در برابر چه مسئلهای، چه انتخابی کرد و آن انتخاب چه چیزی برای ادامهٔ راه ساخت.
مخاطب اصلی این مجموعه نیز نسل جوان است. از اینرو تلاش خواهد شد دشوارترین موضوعات با زبانی ساده، روشن و آموزشی توضیح داده شوند؛ نه سادهسازی تاریخ، بلکه قابل فهم کردن آن.
«شجرهٔ طیبه» در این مجموعه فقط یک نام نیست.
میخواهیم ریشه را بشناسیم؛ ببینیم تنه چگونه در برابر طوفان ایستاد؛ شاخهها چگونه روییدند؛ چه زمانی شاخهای تازه راه گشود؛ چگونه میوه به بذر تبدیل شد و چگونه آن بذر در نسلی دیگر دوباره رویید.
از همینجا سفر ما آغاز میشود:
از ۱۵ شهریور ۱۳۴۴؛ از سه جوان و یک انتخاب.
و نخستین پرسش نیز ساده و در عین حال تعیینکننده است:
چرا ماندگار شدند؟جلد اول
فصل اول
۱۵ شهریور؛ وقتی سه نفر یک راه را آغاز کردند
محمد حنیفنژاد، سعید محسن و علیاصغر بدیعزادگان
آغاز از یک پرسش
پانزدهم شهریور ۱۳۴۴ را اگر فقط بهعنوان تاریخ تأسیس یک سازمان سیاسی نگاه کنیم، بخش اصلی معنای آن را از دست دادهایم. در آن روز سه جوان ایرانی، محمد حنیفنژاد، سعید محسن و علیاصغر بدیعزادگان، تصمیم نگرفتند صرفاً نام دیگری بر فهرست گروهها و جریانهای سیاسی ایران بیفزایند. آنان میخواستند به مسئلهای پاسخ دهند که سالها مبارزه، شکست، سرکوب و ناکامی در برابر آزادیخواهان ایران قرار داده بود:
چرا با وجود این همه مبارزه و فداکاری، آزادی به دست نیامده است؟
این پرسش از دل تجربهای واقعی برمیآمد. پیش از آنها نسلهایی علیه استبداد برخاسته بودند. انقلاب مشروطه برای محدودکردن قدرت مطلقه شکل گرفته بود. جنبش ملیشدن نفت و دولت دکتر محمد مصدق تجربهای بزرگ از مبارزه برای استقلال و حاکمیت ملی را پشت سر گذاشته بود. کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ آن تجربه را درهم شکست و پس از آن نیز مبارزات سیاسی، دانشجویی و اجتماعی ادامه یافت.
بنابراین مشکل، نبودن انسانهای آزادیخواه نبود.
مشکل، کمبود شجاعت هم نبود.
ایران پیش از حنیف و یارانش، کم شهید و زندانی و مبارز ندیده بود.
پرسش آنان در جای دیگری قرار داشت:
چه چیزی در شیوه مبارزه کم است که نتیجه با آرمان و فداکاری مبارزان متناسب نیست؟
همین سؤال، نقطه آغاز راهی شد که بعداً سازمان مجاهدین خلق ایران نام گرفت.
نسلی که شکست را فقط سوگواری نکرد
یکی از تفاوتهای مهم میان یک جنبش ماندگار و یک اعتراض زودگذر در نحوه برخورد آن با شکست است.
شکست میتواند انسان را مأیوس کند. میتواند او را به کنارهگیری بکشاند. میتواند فقط خشم تولید کند. اما شکست میتواند به مدرسه شناخت نیز تبدیل شود.
حنیفنژاد و یارانش از نسل جوانانی بودند که شکستهای سیاسی پیشین را تنها بهعنوان خاطرات تلخ تاریخ نگاه نکردند. آنان میخواستند بدانند چرا این شکستها رخ دادهاند.
در تجربه سیاسی خود نیز به نهضت آزادی و بخش مذهبی جبهه ملی نزدیک بودند، اما نسبت به شیوههای مبارزاتی موجود به انتقاد رسیدند. پس از قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و سرکوب و دستگیری گسترده مخالفان، جمعبندی مبارزات گذشته برای آنان اهمیت تعیینکنندهتری پیدا کرد.
۱۵ خرداد برای آنان تنها یک واقعه خونین نبود؛ یک سؤال تاریخی بود.
اگر یک حاکمیت استبدادی در برابر اعتراض مردم با سرکوب پاسخ میدهد، آیا همان روشهای پیشین برای مقابله با آن کافی است؟
اگر یک نسل از مبارزان دستگیر شود، چه چیزی راه را ادامه میدهد؟
اگر رهبران یک حرکت از میان بروند، چگونه تجربهشان حفظ میشود؟
اگر مبارزه فقط بر شور لحظه متکی باشد، پس از فروکشکردن آن شور چه باقی میماند؟
اینها پرسشهایی بودند که آرامآرام از محدوده یک بحث سیاسی فراتر رفتند و به ضرورت ساختن یک نیروی تازه رسیدند.
روی عکس ولینک زیر کلیک کنید وجلد اول کتاب را بخوانید
طلوع ماندگار؛ شجره طیبه جلد ۱ چرا ماندگار شدند؟ مجموعهای آموزشی درباره ۶۱ سال مبارزه، رهبری، تشکیلات، تحول و پرورش نسلهای مجاهد.نویسنده شهرام بهزادی
یک قرن مبارزه روی میز سه جوان
حنیفنژاد، سعید محسن و علیاصغر بدیعزادگان کار خود را از نقطه صفر آغاز نکردند. پیش از آنها مردم ایران بارها برای آزادی، استقلال و رهایی از استبداد برخاسته بودند. مسئله بنیانگذاران این نبود که این مبارزات را نادیده بگیرند؛ درست برعکس، میخواستند از آنها بیاموزند.
از مشروطه و فراز و فرودهای آن تا جنبش جنگل و میرزا کوچکخان؛ از قیام کلنل محمدتقی پسیان تا شیخ محمد خیابانی؛ از نهضت ملیشدن نفت و مصدق تا کودتای ۲۸ مرداد؛ و سپس مبارزات سیاسی دهههای ۳۰ و ۴۰ و سرانجام سرکوب ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، یک رشته طولانی از مبارزه و شکست پیش روی نسلی قرار داشت که حنیف و یارانش به آن تعلق داشتند.
در این تاریخ، کمبود شجاعت دیده نمیشد. کمبود جانفشانی هم نبود. انسانهایی ایستاده بودند، جنگیده بودند، زندان رفته بودند و جان داده بودند.
پس سؤال این بود:
چرا با وجود این همه فدا، نتیجه پایدار نشده است؟
چرا یک جنبش پس از ضربه به رهبرانش فروکش میکند؟
چرا تجربه یک نسل به نیروی سازمانیافته نسل بعد تبدیل نمیشود؟
چرا هر نسل ناچار میشود بخشی از راه را دوباره از ابتدا طی کند؟
و مهمتر از همه: برای آنکه مبارزه بتواند در برابر یک دیکتاتوری سازمانیافته دوام بیاورد، چه چیزی کم است؟
نگاه به ایران کافی نبود
بنیانگذاران فقط گذشته ایران را مطالعه نکردند. جهان آن روز نیز پر از جنبشهای رهاییبخش و تجربههای انقلابی بود. مبارزات ضداستعماری، جنبشهای آزادیبخش و انقلابهایی که در نقاط مختلف جهان جریان داشتند، پیش روی نسلی از جوانان قرار گرفته بود که میخواست بفهمد چرا بعضی جنبشها قادرند از مرحله اعتراض عبور کنند، سازمان بسازند و مبارزهای طولانی را ادامه دهند.
برای حنیف و یارانش، مطالعه این تجربهها تقلید از یک الگوی آماده نبود.
سؤال این بود که از تجربه دیگران چه میتوان آموخت و چه چیزی با شرایط مشخص جامعه ایران انطباق دارد؟
همینجا «شناخت» اهمیت پیدا میکند.
مبارز نمیتواند فقط به نیت خوب تکیه کند. باید جامعه خودش را بشناسد، تاریخ خودش را بشناسد، دشمنش را بشناسد و تجربه مبارزات دیگر را نیز مطالعه کند تا بتواند راه مناسب را پیدا کند.
تجربهای که خودشان از درون آن آمده بودند
اما جمعبندی آنها فقط حاصل مطالعه کتابهای تاریخ نبود.
خودشان نیز از تجربه سیاسی زمانهشان عبور کرده بودند. با نهضت آزادی و بخش مذهبی جبهه ملی آشنا بودند و نسبت به شیوههای مبارزاتی موجود انتقاد پیدا کرده بودند. سپس ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ فرا رسید؛ قیامی که با سرکوب و دستگیری گسترده مخالفان روبهرو شد. در روایت تاریخچه مجاهدین، بنیانگذاران پس از این تجربه و در جریان جمعبندی مبارزات گذشته به این نتیجه رسیدند که شیوههای پارلمانی و سیاسی موجود در برابر دیکتاتوری نتوانستهاند راه را به نتیجه برسانند.
بنابراین ۱۵ خرداد را نباید جدا از آن تاریخ طولانی دید.
۱۵ خرداد آخرین حلقه از مجموعه تجربههایی بود که یک سؤال قدیمی را برای آنان به یک ضرورت فوری تبدیل کرد.
اگر راههای گذشته بارها بسته شدهاند، راه تازه چه ویژگیهایی باید داشته باشد؟
پاسخ آنان فقط «مبارزه» نبود.
مردم ایران پیش از آنها هم مبارزه کرده بودند.
پاسخ فقط «فداکاری» هم نبود.
جنبش جنگل و مبارزان مشروطه و بسیاری دیگر پیش از آنان بهای سنگینی پرداخته بودند.
آنچه باید ساخته میشد، از نگاه آنان یک سازمان انقلابی نوین، حرفهای و مکتبی بود؛ سازمانی که مبارزه برای اعضایش کاری مقطعی و حاشیهای نباشد، بلکه انتخابی آگاهانه و تمامعیار باشد.
اما همینجا مسئله دیگری پیش آمد:
این سازمان با چه اندیشهای میخواهد مبارزه کند؟
نه اسلام سنتی؛ نه کنارگذاشتن اسلام
این شاید یکی از تعیینکنندهترین نقاط بنیانگذاری باشد.
حنیفنژاد و یارانش مسلمان بودند؛ اما نمیخواستند همان برداشت سنتی از مذهب را که با مناسبات نابرابر اجتماعی کنار میآمد، به یک سازمان انقلابی منتقل کنند.
از سوی دیگر، فضای انقلابی جهان آن روز تا حد زیادی زیر تأثیر مارکسیسم و انقلابهای چین، کوبا، ویتنام و دیگر جنبشهای انقلابی بود. یکی از اسناد مجموعه نیز همین فضای فکری را توصیف میکند و از تلاش حنیف برای ورود به مباحث شناخت، تکامل و مسائل اجتماعی و تشکیل گروه ایدئولوژی سخن میگوید.
حنیف راه دیگری جست.
در این نگاه، اسلام نمیتوانست توجیهکننده استثمار و نابرابری باشد. مرزبندی اجتماعی و اقتصادی اصلی نه میان انسان «باخدا» و «بیخدا»، بلکه میان استثمارگر و استثمارشونده قرار گرفت.
این فقط تغییر چند واژه نبود.
اگر معیار را چنین قرار دهی، دیگر نمیتوانی کسی را فقط بهدلیل ادعای مذهبیبودن در جبهه حق قرار دهی. باید ببینی در برابر آزادی، عدالت، استثمار و حقوق مردم کجا ایستاده است.
از همینجا پایه یک اسلام متفاوت گذاشته شد؛ اسلامی که مجاهدین آن را بعدها اسلام انقلابی نامیدند و در برابر اسلام سنتی و ارتجاعی قرار دادند.
پس سه بنیانگذار فقط یک شکل تازه تشکیلاتی نساختند.
آنان میخواستند انسان دیگری برای مبارزه و سازمان دیگری برای حمل آن آرمان بسازند.
و حالا سه جزء در کنار هم قرار میگرفت:
مبارزه، ایدئولوژی و تشکیلات.
مبارزه بدون آرمان و ایدئولوژی نمیداند برای چه میجنگد.
ایدئولوژی بدون مبارزه در میدان عمل آزمایش نمیشود.
و مبارزه و ایدئولوژی بدون تشکیلات، ظرفی ندارند که تجربه را حفظ کند، انسان تربیت کند و راه را از یک نسل به نسل دیگر منتقل سازد.
اما این چرخه یک عنصر دیگر هم میخواست:
فدا و صداقت.
زیرا هر اندیشهای وقتی وارد میدان واقعی میشود، باید قیمت خودش را بپردازد. در عمل است که میزان صداقت انسان با آرمانش روشن میشود؛ در عمل است که شناخت آزمایش میشود؛ در عمل است که تشکیلات ضعفها و قوتهای خود را میشناسد؛ و از همین تجربه و قیمتدادن است که هر سه ــ مبارزه، ایدئولوژی و تشکیلات ــ در مداری بالاتر رشد میکنند.
این همان نقطهای است که ۱۵ شهریور ۱۳۴۴ معنای واقعی خود را پیدا میکند.
سه جوان، پس از نگاهکردن به راه طیشده مردم ایران و تجربههای مبارزاتی زمان خود، فقط نگفتند:
باید مبارزه کرد.
پرسش دشوارتر را مطرح کردند:
چگونه باید مبارزه کرد که راه با شکست یک حرکت، زندانیشدن یک نسل یا از میان رفتن چند رهبر پایان نگیرد؟
پاسخ آنان، بنیانگذاری یک سازمان بود.
چرا مبارزه کافی نبود؟
روی عکس ولینک زیر کلیک کنید وجلد اول کتاب را بخوانید
















